گفتار دوم از سه گفتار کتاب بینایی و دیدار سرشار با عاشورا - فصل اول، گفتمان دانايي

 

فصل اول         
گفتمان دانايي

 

«دانايي»، اصل اول و بنيان تدبير زندگي است و فرايندي است از خودآگاهي تا بينش تا شناخت تا شعور؛ يعني فهم جاري در زندگي مثبت. اين قلم تا اينجا در «ديدار با عاشورا»، آنقدر كه دريافته، به سه نكته اشارت مي‌كند:

 

اول: جريان فكري از «من كيستمي» آدمي آغاز مي‌شود و همين خودآگاهي، مضمون اصيل دانايي است.

 

دوم: از «دانش» تا «دانايي» راه بلندي است. حكمت و دانايي، فهم بالغ و ريشه‌دار در زندگي است. در بستر اين فهم و دانايي، دانش جاري در فرايند تغيير و ترقي، شكل مي‌گيرد.

 

سوم: جريان آموزه‌هاي ديني و از جمله آموزه‌هاي نيايشي در فرايند توليد دانش، داراي يك روش‌شناسي است.

 

از «دانايي» رهسپار «معنا» مي‌شويم و اين اصل اول، با بينش و شعور به هدف زيست انساني، معناي زندگي را نشان مي‌دهد تا «ظرفيت فكري» بسط خويش را در «ظرفيت‌يابي روحي» تداوم بخشد.


اول-  كيستي اين سالك، اين زائر، اين ديداركننده

 

ما به بيرون بسيار پرداختهايم

 

اما به خويشتن خير

 

ما با خودي خويش

 

به هستي، به خداوند و به زندگي ميرسيم

 

اين سالك كه به زيارت آمده كيست؟ چه تصويري از خوديِ خويش دارد؟ در جستجوي چيست؟ با كدام دغدغه‌ها همراه است؟ براي چه به زيارت آمده است؟

 

اين زائر خويش را ديده است كه به نياز و ضرورت اين ديدار رسيده، با اين تصوير از خودي خويش:

 

1ـ او به خودآگاهي رسيده است. مي‌داند چه كسي به ديدار آمده است. نگاه كنيد به تعبير «إنِّي» در فرازهاي گوناگون زيارت: «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ». «من» در اين زيارت يعني سالكي با خودآگاهي ژرف و پايدار به خويشتن.

 

2ـ آدمي، موجودي بزرگ‌تر از هستي است كه «خداوند»، «حقيقت محمديه» و «انسان كامل علوي»، مي‌توانند جهت زندگي او باشند: «إِنِّي أَتَقَرَّبُإِلَى اللهِ وَإِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَىأَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ».

 

3ـ «او» سالكي است كه «خود» را با اصل «خودي» تفسير مي‌كند؛ تفسير خويشتن به خودي حق، به خودي حقيقت محمّدي و علوي. آدمي خويش را با جستجوهاي خود تعريف مي‌كند. آدميان خود را با خويش و با جهت زندگي خويش تعريف مي‌كنند: كسي به داشته‌هاي بانكي خويش، كسي به منزلت اجتماعي خويش، حتي كسي به احوال خوش خويش، كسي به بهار زندگي و كسي به پاييز زندگي و بازيچة كس‌ها و چيزها بودن؛ و كسي نيز خويش را به خداوند و اولياي الهي، تعريف مي‌كند. اكنون نگاه كنيد به اين سالك كه خواسته است تا خداوند در جريان وجودي او حضور يابد و سيدالشهدا† و اصحاب او توصيف‌گر خودي او باشند[1]. نگاه كنيد به اين فراز از زيارت عاشورا: «أللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفَاعَةَالْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ».

 

4ـ اين سالك با خويش صادق است و بر آن است كه خودي خويش را با «درمن‌شدگي اهل‌بيت‰» عينيت بخشد: «وَ ثَبِّتْ لِى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ». او خود خويشتن است. با خود صادق است. نگاه كنيد كثيري از مردمان اهل مسلماني را، حتي برادر امام حسين† محمد حنفيه را، حتي همسر زينبƒ عبدالله بن جعفر را و بسياري از تابعين و اهل زهد را كه برخي اهل نماز شب بودند اما نه تنها با حسين† نبودند، بلكه يا در كناره ايستادند و يا رو‌به‌روي حسين† ايستادند. بسياري از ما مردمان با خويشتن صادق نيستيم و در بزنگاه با حسين† همراه نيستيم. باري در آن بزنگاه سرخ و داغ، از همة اهل مسلماني، تنها و تنها صد و اندي نفر با او همراه بودند.

 

5- اين زائر با انتخاب خويش آمده است؛ او نسبت خويش را با عالم دريافته و اينكه خوب بودن يا بد بودن تابعي است از انتخاب او. «خودي» ما محصول انتخاب خود ماست. ما با هر انتخابي خودي را بر‌مي‌گزينيم. آدمي يك امكان بي‌نهايت است. با هر انتخاب او، يكي از اين ممكن‌الوجود‌ها انتخاب مي‌شود. ما خود آفريدگار خويشتن هستيم. در زيارت عاشورا، نيز سالك بر همين مفهوم تكيه مي‌كند، با فراز‌هايي مثل: «بِالْمُوَالاَةِ» و «بِالْبَرَاءَةِ» و يا «إِلَيْكُمْ بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ». «موالات» تنها دوست داشتن نيست؛ عاشقانه خود را در ميان گذاشتن است و اينكه بر انتخاب خويش ايستاده باشيم. «برائت» نيز تنها بد آمدن نيست، با همة وجود رو‌به‌رو ايستادن و دورباش دادن به روش زندگي آناني است كه از ايشان برائت مي‌جوييم، حتي در نوع نگاه به آدم‌ها، حتي در پاسخ به يك سلام. از امام سجاد و امام باقر‡ نقل شده است كه حتي به وقت ديدن آب گرم نيز در سوگ آن عطش عظيم به لبيك خلايق، بي‌تاب مي‌شدند و در غم آن حكايت سوگ، ديده‌هايشان اشك‌بار مي‌شد. ترجمان اين برائت و موالات را در سلوك خود اولياء نگاه كنيد؛ اينكه علي† با همة مكنت ممكن خويش به جز با نان و نمك و يك تك پيراهني، سرنمي‌كند. اين نه از سر عبادت بلكه از سر عبوديت و از سر اخلاق زيستن است؛ از سر نسبت برگزيدة آدمي با خويشتن است. مگر مي‌تواند در گوشه‌اي از حكومت اين سالك خودي، گرسنه‌اي باشد و امير آن جمع شكم‌بارگي كند.

 

6ـ در اين سالك، نوع نگاه به زمان، فصلي از «هويت خودآگاه» او شده است. جريان در زمان و تداوم وجودي از دنيا تا آخرت‌، براي او بخشي از هويت او تعريف شده است. فصلي از خودي، باز شدن طومار وجودي، طومار آن هستي بزرگ‌تر در متن زمان است. زمان در دو فصل دنيا و آخرت، بستر واشدگي خودي ديده مي‌شود[2]. سالك در فرازهاي گوناگون ديدار خويش، تعبير خودآگاهانة «فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ» را به كار مي‌گيرد. خويش را در تداوم زمان از دنيا تا حضور در رستاخيز تعريف مي‌كند. خودي خويش را با حضور در رستاخيز نيز تعريف مي‌كند و به ديدگاه رسيده است. اين نگاه و خوديابي را مقايسه كنيد با خود زمان‌نگر آدم‌هايي كه حتي در لحظه‌ها حاضر نيستند، محبوس در حداكثر يك ساعت بعدي خويش هستند و يا مصيبت‌بارتر، آدم‌هايي كه در گذشتة خود زندگي مي‌كنند و بعضي‌ها نيز سربه‌هوا به فردايي فكر مي‌كنند كه براي آن برنامه‌اي ندارند و فقط سر به هواي آرزوهاي خام و خياليِ خويشند. تعبير «في» در «فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ» نشانگر اين حضور خود‌آگاه است.

 

من كيستمي

 

در نقطه هدف زندگي، خود مطلوب ما نشسته است. در كوه قاف حكايت زندگي همگان، سيمرغي نشسته است كه همان «خود سالك رسيده به آن مقصود» است. ما در ديدار عاشورا اوصاف «خود سيمرغي» يا «انسان كامل محمدي ـ علوي» يا «انسان كامل حسيني» را در برآيند اوصاف اين «انسان وارث» در ي‌يابيم. «زيارت وارث» را دوباره ياد كنيم:

 

1ـ «وراثت برگزيدگي خداوند» (صفوة‌الله): سالك وارث ما، در تكاپوي وجودي خويش، ممتاز و راهبر و جلودار است؛ در تكاپوي سرعت و سبقت است. در صف پيشاهنگ تغيير، ساختارشكن، هنجارساز و راهبر است و با همة وجود خويش، خداوند و مرام الهي را نشان مي‌دهد؛ به گونه‌اي كه آدميان مي‌توانند از سنت، سيره، خُلق و روش زيستي سالك ما خبر از خداوند بگيرند.

 

2ـ «وراثت پيام‌داري و پيام‌آوري خداوند» (نبي‌الله): خود راه رفته‌اي كه خويش را پيام‌دار و حامل و آموزگار پاسخ مجموعة چرايي‌ها و چگونگي‌ها نشان مي‌دهد، براي مخاطبان حرف‌هاي معني‌بخشي زندگي دارد، براي آدميان زمينه‌ساز انتخاب خير است و مي‌تواند با همراه كردنشان، با روشنگري (بيّنات) و با قاعدة زيست درست (كتاب) و نيز با ميزان‌ها و معيارهاي راه رفتن درست، حتي در بحبوحة تعارض‌نمايي‌ها و تناقض‌نمايي‌ها، راهبر آنان به حق و حقيقت باشد.

 

3- و تفسير من كيستمي خويش به سالكي همواره از خود روزمرة اين جايي خويش خالي شده و عاشقانه و ستايش گرانه از حضور آموزه‌هاي خداوند و از او آن جايي خويش پر شده (خليل‌الله)

 

4ـ «مخاطب خداوند» و «هم­زبان خداوندبودن» (كليم‌الله): اين خودي مطلوب سالك ما، خود را مخاطب خداوند باور كرده است؛ مخاطبي همواره[3] اهل فهم و اعتماد به خويشتن براي پيام رساندن و بيان ايده‌ها و آشكار ساختن خويشتن براي مخاطب سالك.

 

5ـ «روح خداشدن» (روح‌الله): خودي سالك از پوستة سخت زندگي عبور كرده است. پوستة ظاهري و ادب ظاهري زندگي را شكافته و دل‌بسته و پيوستة باطن زيستن و روح زندگي گشته است. آزاد از كم‌ها و حتي از خود آزادي و دلبستة تداوم خويش است و راحت و رضوان و خشنودي و خرسندي را با حضور خداوند در خويشتن جستجو مي‌كند، حتي به قيمت سخت‌ترين‌ها و دشوارترين حكايت‌هاي رنج‌آلود زندگي و تن ندادن به روح و ريحان و راحتي روزمرة زندگي.

 

6ـ «حبيب» و «همواره دوستدار خدا بودن» (حبيب‌الله): سالك ما محبّ و محبوب خداست و در نسبت خويش با كانون زندگي، با خداوند، نسبت عاشقي دارد. نسبت چنين خودي با عالم و با هستي، نسبت دلبري و دلبردگي، نسبت شيدايي و دلدادگي است؛ همواره شيدايي و همواره دلدادگي و دلبري و دلبردگي.

 

7ـ «وراثت امارت‌داري اهل عشق» (ولي‌الله): تا ما نيز نه فقط رسم عاشقي را بلكه رسم راهبري عشق و ايمان، و بلكه رسم راهبري اهل ايمان (در تربيت) و جامعة ايماني (در مديريت اجتماعي) را، مرام خويش برگزينيم. جايي، از راهبري دريافت عشق و ايثار عشق گفته‌اي مي‌آيد، امارت عشق و عشق‌باني، تجربة بالاتري است؛ كمتر كسي آن را دانسته و بلكه تجربه كرده است. براي مزمزه كردن آن به كورة رنج و بلا درآييد و محبوب را براي محبوب بخواهيد؛ و در بنيان اين راهبري، حقيقت و حقانيت و عدالت و زيبايي را در مرحله‌اي و انقطاع را در مرحله‌اي ديگر دريابيد تا «خودي اميرالمؤمنيني» خويش را آشناتر شويد.

 

سالك ما در برآيند اين اوصاف، «خود سيمرغي» خويش را مي‌آموزد و تجربه مي‌كند.

 

خودِ اين‌گونه‌اي، خود را برآيند تاريخي سلسلة‌پاكان مي‌داند؛‌برآيند سنت علوي مي‌بيند و اوصاف اولياء را در خويشتن مهيا مي‌دارد؛ گوييا كه «خود سيمرغي» به «انسان نبوي ـ علوي» تفسير مي‌شود. اين سالك، «خويش» را با اين «خودي» تفسير مي‌كند. 
اين تفسير از «خوديِ سالك» در نقد مقايسه‌اي با «دازاين» هايدگر و ياسپرس[4]، حد و مرز روشن‌تري مي‌يابد.

 

از «من» به «ما»، تعريف خويشتن به خودي جمعي

 

در طول تاريخِ جنبش‌هاي اجتماعي يا تاريخ زندگي هركدام از ما، كم نبوده است جمع‌شدن‌هايي كه به بهانه‌هاي كوچك و يا با عوامل و موانع پنهان و آشكاري، به تشتّت و واگرايي و از هم‌پاشيدگي مبتلا گشته است. به راستي ماية‌پيوستگي هموارة جمع‌ها و جامعه‌ها بر سر آرمان بزرگ چيست؟ كدام عهد،‌كدام پيمان مي‌تواند خمير ماية پيوستگي هموارة جمع‌ها باشد؟

 

زيارت عاشورا عهدي است بر مدار ملاك‌ها و معيارهايي كه مي‌تواند نيت و عزمي مشترك، همتي هماهنگ، كوششي هم آرمان و نفرت‌ها و عشق‌هاي مشترك را به گونه‌اي در قلب جمع‌هاي همراه، سرشار سازد كه در اوج رنج‌ها و دشواري‌ها نيز «من‌»‌ها به سهم ظرفيت جمع با يكديگر و تا تحقق آرمان علوي هم‌پيمان و «ما» بر جاي بمانند.

 

آدمي خويشتن را با دغدغه‌هاي خويش و بر اين مدار، با كس‌ها و چيزهايي كه در دنياي وي اتفاق مي‌افتد تعريف مي‌كند. «خود فعال» يا «خود سالكِ» هركس، در گرو چيزها و كساني است كه خويش را با آنها تعريف مي‌كنيم. سالك مرام علوي چون خويش را فاني در حضرت ولي مي‌بيند، خودي او با آن مرشد بزرگ تعريف مي‌شود و خويش را به خودي «سيد‌الشهدا†» و ميراث‌دار آدم و نوح و عيسي و موسي و محمّد…، علي، فاطمه و حسن‰ و اصحاب آنان تعريف مي‌كند. او خويش را با روح‌هايي كه در مرام علوي حلول كرده و در آن مرشد بزرگ، فاني گرديده‌اند، تعريف مي‌كند: «السَّلامُ عَلَيكَ وَ عَلَي الأروَاحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنَائِك».

 

اصالتي بر مدار نوع تاريخ‌بودگي

 

تعريف خودي انسان از جمله به تاريخ‌بودگيِ وي، دو تداوم تاريخي را پيش روي انتخاب انساني مي‌گذارد:

 

1ـ اصل وراثت انبيايي ـ علوي: وراثت از آدم تا نوح تا عيسي تا محمد… تا علي، تا فاطمه، تا حسن، تا حسين‰ تا مهدي(عج) و تا اصحاب آنان و همچنان تداوم تاريخ

 

2ـ سلسلة وراثت از ظالمان حق محمد و آل محمدŒ: «أللّهُمَّ الْعَنْ أوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍوَ ابْدَأ بِهِ أوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَ الثّالِثَ وَ الرّابِعَ»

 

اين دو تداوم تاريخي، دو رمز بر دو نوع تاريخ بودگي انسان‌اند.

 

زيارت عاشورا مي‌آموزد كه آسيب‌شناسي سلطه و تباهي، نبايد تنها در افرادي همچون ابن‌زياد و يزيد و شمر محدود باشد و در تداوم تاريخي خويش، از اولين عامل تا آخرين عامل را موضوع نقد و داوري قرار مي‌دهد.

 

من‌ها و جمع‌هاي پيشاهنگ

 

تكاپوي آرمان‌هاي بزرگ و عينيت آن در متن جان‌ها و جوامع با نمونه‌هاي عيني پيشاهنگ، دانسته‌تر مي‌شود و تحقق آن خلاقانه‌تر و اميدوارانه‌تر و كارآمدتر، اتفاق مي‌افتد.

 

زيارت عاشورا، پيمان‌نامه و سوگندنامة جمع پيشاهنگ آرمان رشد و توسعة علوي، در فرايند مستمر تاريخي انسان و جامعة علوي است. حضور مرام علوي در ميانة خلايق، حاجتمند اين من‌ها و جمع‌هايي است كه خويش را همچون مريم مقدسƒ وقف معبد آدميت علوي نموده و تا آخر بايستند و حتي جان عزيزترين كسان (پدر و مادر) خويش را در اين ميانه بگذارند: «بِأبِي أنْتَ وَ اُمّي». سالك ما تحقق مرام اين‌گونه پيشاهنگاني چونان خميني‌ها، كاوه‌ها، ردّاني‌پورها و باكري‌ها را مي‌طلبد. اگرچه بسياري چون «محمد حنفيه»، برادر پدري سيدالشّهدا†، خوبند و اهل ايمان‌ورزي‌اند، اما همپايي تا آخر راه براي پيشاهنگي را ندارند كه اين خود، همواره نشانة كمتر پيدا و بسي جانسوزتري است از مظلوميت اهل بيت‰؛ چه بسا اهل ايماني كه آن همت پيشاهنگ را بر خويش هموار نكرده‌اند.

 

دوم-  از «دانش» تا «دانايي» تا «بينايي» و «ديدار»

 

راه زيادي سپردهام

 

از تلنبار دانش تا حكايت خودي

 

تا ذكر تا بصيرت تا حكمت

 

تا اكنون كه فهمهاي من از جنس خودي

 

از جنس زندگي باشند

 

و من بتوانم لطافت يك گل را حس كنم

 

و عشق را باور كنم

 

و با شكوفهها زندگي كنم

 

من هستة پنهان تماشايم

 

 

 

اين قلم چه‌ها داشته است و بر او چه‌ها كه نگذشته تا به آستانة اين آموزة وليّ مرشد، آن هدهد خودي، دررسد كه تا «دانايي»، اين‌گونه سلوكي بايسته است:

 

1ـ علم حضوري را در خودي خويش تجربه كردن و زيستن؛

 

2ـ دانش‌هاي حصولي را در نسبت با يكديگر و در يك نظام جامع ادراكي ـ كه اين «دانش»[5] است ـ سازمان‌دهي و نظام‌بخشي كردن و عنصر خودآگاهي را در متن آنها لحاظ داشتن؛

 

3ـ با تكبير حضرت حق در خويش و با ذكر او (در افق ديد و دل و سلوك داشتنِ همواره) همراه شدن؛

 

4ـ و خواهاني‌ها و نيازهاي خودآگاه خويش را، سليس‌تر و صادق‌تر داشتن؛ و خواهانيِ «رويش خويش و خلق» را يكجا خواستن و رسيدن به بلوغ اين خواهاني، يعني همان عاشقي و بغض، يعني «ايمان»[6]؛

 

5ـ داشتن سلوكي از سر آن بينش و شعور و خواهاني و ايمان، و از سر شكر و حمدِ دادن‌ها و ندادن‌هاي خداوند، داشته‌ها و نداشته‌ها، خوشي‌ها و ناخوشي‌ها و…؛

 

6ـ در كورة بلا و ابتلا نشستن را سماع خويش دانستن و دم‌به‌دم پاليده شدن و خشوع و خضوع و وَجلَت را تجربه كردن؛

 

7ـ و بدين‌گونه آرام‌آرام ديدن‌ها و ديدارها رخ مي‌نمايند و در لابه‌لاي بينش‌ها و شعورها، انديشه‌ها و ذكرها، حس‌ها و برائت‌ها و موالات‌ها و كردارها، بالأخره ديدن‌ها و ديدارها تازه و تازه‌تر مي‌شوند و دانايي و خرد (همان Wisdom) سر مي‌زند؛ فهم‌هايي كه با آن زندگي مي‌كنيم و در عشق‌ها و محبت‌ها و برائت‌ها و موالات‌‌ها، مي‌توان از آن سراغ گرفت.

 

8ـ اين دانايي در كورة بلا و ابتلا پاك و پاكيزه‌تر و ناب‌تر و خالص‌تر مي‌شود و در ميان پاكيزگي نيت‌ها و عمل‌ها سر بر مي‌آورد. دعاي مكارم ‌الاخلاق ما را مي‌آموزد كه:

 

«أللّهُمَّ بَلِّغْ بِإيمانِي أكْمَلَ الإيمانِ، وَ اجْعَلْ يَقِينِي أفْضَلَ الْيَقينِ وَ انْتَهِ بِنِيَّتِي إِلَي أحْسَنِ النِّيَّاتِ وَ بِعَمَلِي إلَي اَحْسَنِ الأعْمالِ. أللّهُمَّ وَفِّّر بِلُطْفِكَ نِيَّتِي وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقيني وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ ما فَسَدَ مِنِّي»[7]

 

9ـ و در همين عجزها و فناهاست كه فهم‌ها خالص‌تر مي‌شوند و با توسل، توكل، تفويض، رضا و تسليم، بالغ و بالغ‌تر مي‌شوند. در همين نقطة بلوغ زيارت و ديدار و توسل، بلوغ بينايي و دانايي نيز حاصل مي‌شود.

 

اين دانايي، همان «حكمت» است كه انبيا برانگيخته ‌شده‌اند تا ما را با آن بياموزانند و ما را با آن همراه كنند: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُم الكِتَابَ وَ الحِكمَةَ»[8]؛ و اين حكمت و دانايي:

 

9ـ1ـ ‌همان گمشدة اهل عاشقي است، كه: «اَلْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِن»[9].

 

9ـ2ـ همان «تفقّه در دين» است؛ يعني «فهم ريشه‌دار نظام جامع آموزه‌هاي دين كه به شناخت و تدبير تغيير و بازنگري عالم، راه مي‌برد». آية 269 سورة بقره مي‌فرمايد: «يُؤْتِي الحِكمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الحِكْمَةَ فَقَدْ أوُتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ مَا يَذَّكَّرُ إلا ألُوالألْبَابِ»[10]. در تفسیر «یُؤْتِی الحِکمَةَ» از امام صادق† روايت شده است: «إنَّ الحِکمَةَ المَعرِفَةُ وَ التَّفَقُّهُ فِی الدِّینِ، فَمَنْ فَقَهَ مِنکُم فَهُوَ حَکِیمٌ[11]؛ حکمت یعنی معرفت و تفقه در دین، پس هرکس از شما به فقه در دين رسید، او حکیم است.»

 

9ـ3ـ همان معرفت و نوع «شناخت جاري در فرايند راهبري توسعه‌اي نظام اجتماعي» است كه ايدة «ولايت فقيه» و «نظام مديريت راهبردي تحقيق و توسعة تفقه‌ در دين‌محور» بر بنيان آن شكل ‌مي‌گيرد.

 

9ـ4ـ همان سوداي عالمان است؛ همان اصل معرفتي است كه «ارسطوئيان» و «مشّائيان» فصلي از آن را با «عقل حصولي» دريافته‌اند، اما از كلّ آن و روح زندگي‌ساز آن حظّي نبرده‌اند و «افلاطونيان» و «فلوطينيان» و «اشراقيان» نيز فصلي ديگر را با «عقل اشراقي» دريافته‌اند و «اهل عرفان» فصل «قلبي» آن را برداشته‌اند و آن را همان «كلّ» گمان زده‌اند؛ و همان «معرفت مقصودي» است كه در سطحي ابتدايي اما نسبتاً جامع‌نگر، «مكتب متعالية صدراي شيرازي» بدان پرداخته است، اما از آن رو كه «عقل» را از «ارسطو» و بالاترش «ابن‌سينا»، و «اشراق» را از «فلوطين» و بالاترش «سهروردي» آورده است و حلولي در منطق و روش‌شناسي و نظام ادراكي قرآن و به ويژه متدولوژي تفصيلي اهل بيت مصطفي‰ نداشته و كشف تامي از آن متدولوژي نبوي ـ علوي نكرده است، همچنان از اوج بلوغ دانايي و روح تربيت عاشورايي و جان بلوغ اقدامي و اصلاحي خلايق، محروم است.

 

از «دانش» تا «دانايي»، به اندازة سواد و اطلاعات علمي تا فهم جاري در زندگي و راهبر به رويش وجود، راه است. دانايي يعني دانستن‌هايي كه با باورها و محبت‌ها و گرايش‌ها و سائق‌هاي فراروندة آدمي، گره مي‌خورند و در متن زندگي قرار مي‌گيرند.

 

هنگامي كه شناخت‌ها و يقين‌ها و حتي نوع دريافت و تحليل ما از رنج‌ها و دردها، به كار گرفته نشوند و در زندگي جريان پيدا نكنند، چيزي جز بحران به دنبال نخواهد داشت و اين بحران جز جدايي و نفرت نخواهد داشت. در تفسیر آیة «یُؤْتِی الحِکمَةَ»: امام باقر† مي‌آموزد: «مَعرِفَةُ الإمَامِ وَ اجتِنَابُ الکَبَائِرِِ اَلَّتِی أوْجَبَ اللهُ عَلَیهَا النَّار[12]؛ حکمت یعنی معرفت امام و دوری از گناهانی که ارتکاب آنها عقوبت آتش دارد.» دانشي منجر به تدبير چگونگي زندگي.

 

اين حكمت و دانايي:

 

9ـ5ـ همان است كه «معرفت علوي»اش مي‌ناميم.

 

9ـ6ـ هماني است كه جان و كانون آن، «ديدار حكايت بلوغ وجود» است؛ حكايت ديدار تغيير ناب، ديدار سنت و كيش حيات و ممات محمد و آل محمد… و راه دادن آن سنت و كيش در زندگي و مرگ خويش است.

 

9ـ7ـ همان «زيارت» و ديدارِ بالاترين نماد آن بلوغ وجود و اين حكايت تغيير، همان زيارت و ديدار عاشوراست.

 

با زيارت عاشورا، جنس شهودي و خودآگاه و زيستة دانايي، توصيف ‌شده و به اين‌گونه دانايي وارد زندگي مي‌شود. تعبير «زيارت» اين مضمون را توضيح مي‌دهد. از امام آموختيم كه «تَزَاوَرُونَا، فَإِنَّ فِي زِيارَتِنا إِحيَاءً ًلِقُلُوبِكُم»[13]. اين بينش و ديدن و ديدار، حضور همة وجود در متن شيوة علوي زيستن است.

 

سوم- جريان آموزه‌هاي زيارت در فرايند دانش

 

دهه‌هاي چندي ‌است كه دغدغة اسلامي شدن علوم در نظام آموزش عالي در ميان آمده است. قرائتي بر آن است بازسازي علوم انساني و دفاع از علوم انساني و اجتماعي اسلامي ـ بي ملاحظة گذار جامع‌نگر معرفت‌شناختي به ساحت علوم و رهسپار توليد دانش شدن بر اين بنيان ـ تنها در گرو ورود به حيطة فلسفة علوم است، بي اينكه به بحث دروني در علوم مزبور و توليد دانش در اين عرصه بپردازند. تلاش‌هاي صورت گرفته بر ضعف‌ها و نارسايي‌هاي علوم انساني از بدو توليد دانش تا امروز، تمركز نموده و مشكل بنيادي اين علوم را بي‌پايگي معرفتي و ديني آنها دانسته‌اند. بدين لحاظ، با فرض جامعة انساني‌كمال‌گرا، نياز به علم انساني كمال‌طلب و كمال‌خواه وجود دارد كه مباني آن مي‌بايد هم عقلي و هم ديني باشد. علوم انساني الهي و كمال‌گرا، معرفت جديدي مي‌شوند كه مي‌بايد آن را توليد كرد. به لحاظ سازماني نيز فيلسوفان اين رويكرد، در شأن تصميم‌سازي در مورد ماهيت كار علما و دانشمندان با اهدافي چون خيرخواهي و سعادت و… قرار گرفته و در همين راستا بر سازمان‌دهي شخصيتي اساتيد دروس تأكيد مي‌ورزند. حاصل اين نگاه به علم، از يك سو موجب ابهام‌گويي و از سوي ديگر موجب قوت يافتن ديدگاه كساني شده است كه سخن از فقدان ساختارهاي مناسب در تحقيق علوم انساني در ايران مي‌كنند. به عبارت ديگر، نگاه و داوري غيرعلمي نسبت به علم و همه‌چيز را بخشي از فلسفة مقدم بر علوم دانستن، موجب شده است دو ديدگاه متضاد شكل بگيرد. عده‌اي از علوم تابع فلسفه (فلسفة الهي)، و عده‌اي هم از عدم امكان وقوع علم و انديشه در ايران سخن مي‌گويند.

 

پيشنهاد كوتاه به تناسب اين مجال اينكه:

 

1ـ از بازخواني مباني معرفت‌شناختي علوم كه فلسفة علوم جزوي از آن است[14]، آن­هم اعم از علوم درون‌ديني و بيرون‌ديني و نيز اهتمام به سازمان‌دهي نظام جامع ادراكي (لحاظ همة حوزه‌هاي ادراكي با توجه به نسبت آنها با يكديگر آنهم در راستاي انديشة ترقي و معطوف به گفتمان درونزاي آن) آغاز مي‌كنيم.

 

2ـ به مدد موضوع‌شناسي روزآمد و درك پرسش‌ها و چالش‌هاي نوبه‌نوشونده و آغاز از پاسخ دانش‌هاي شكل‌گرفته بر بنيان مباني معرفت‌شناختي برگزيده و در چارچوب نظام كلان ادراكي پرداخت ‌شده و در دادوستد مقايسه‌اي با دانش‌هاي ياد شده، به توليد نظر دربارة موضوعات ياد شده مي‌پردازيم.

 

3ـ واحدهاي اطلاعاتي جمع مي‌شوند، موضوعي مي‌شوند، در شبكة مفهومي و زباني هر حوزة شناختي، فصل مشترك مي‌يابند و حول غايت، موضوع و روش خاص آن علم سازمان‌دهي مي‌شوند. به اين‌گونه يك حوزة شناختي، يك دانش ايجاد مي‌شود.

 

4ـ روزگاري حوزه‌هاي شناختي كمتر بودند و فاصلة ميان اين حوزه‌‌ها قابل تعريف بود و امروز تنوع و تكثر اين حوزه‌ها زياد شده، پديده‌هاي واحد از منظرهاي گوناگون تحليل مي‌شوند و حوزه‌هاي شناختي مزبور با يكديگر در مباحثي همپوشاني مي‌يابند و به اين‌گونه ميان ‌‌رشته‌اي‌ها و چند رشته‌اي‌ها پديد آمده‌اند. به ايدة ميان ‌رشته‌اي‌ها اهتمام بيشتري داشته باشيم و نظر به مباحثات ميان ‌شناختي، ميان‌ حوزه‌اي و ميان‌ رشته‌اي، ميان ‌رشته‌اي‌ها را دريابيم.

 

5ـ و نسبت اين دانش با زندگي ديده شود تا مقصود دانايي حاصل آيد. حكمت جامع از نظر تا اقدام، پس از مهندسي و باز مهندسي‌هاي لازم بنيان هويت علم و عالم ديده شوند و خردمندي عيار منزلت زيستي باشد.

 

6ـ جريان نوانديشي ديني از شكل‌گيري در نظام جامع ادراكي، رهسپار جريان در نهادهاي توليد دانش و به طور خاص نظام رشته‌ها و دروس شده و در چارچوب نظام ادراكي جامع تفقه در دين، در فرايند مديريت تحقيق و توسعة جامع‌نگر تفقه ‌در دين ‌محور يا نظام ولايت فقيه در دين، در سه عرصة نظام تعليم و تربيت، نقشة جامع علمي، و مهندسي تحقيق و توسعة فرهنگي، دكترين ملي تحقيق و توسعه، جريان و تداوم داشته باشد.

 

7ـ و به گونه‌اي نوبه‌نو شونده در نظام آموزشي و تحقيقات راهبردي و در دادوستد با عقلانيت جامع و انديشه‌هاي بيرون‌ ديني، دم‌به‌دم تازه شود.

 

عاشورا يك پديدة جامع انساني تغيير معطوف به آرمان رشد و يك فرايند اصلاحي اصول‌گرا در وجوه سياسي،  روانشناختي، جامعه‌شناختي و نيز اقتصادي، مديريت و همچنين زيباشناختي است؛ يعني پديده‌اي متعلَق شناخت حوزه‌هاي گوناگون معرفتي. زيارت عاشورا نيز به همين‌گونه، مجموعه‌اي است از آموزه‌هاي نظري، روانشناختي، عرفاني، اخلاقي، علم ‌الاجتماعي، سياسي و هنري كه در يك نظام جامع ادراكي دريافت مي‌شوند. در گفتار اول، مواد اطلاعاتي اوليه توليد شده‌اند. واحدهاي اطلاعاتي توليد شده در گفتار اول، در گفتار دوم بازساماني مي‌شوند و در نظام جامع «دانايي، معنا و موقعيت» شكل مي‌گيرند كه فصل هنر نيز در گفتار بعدي ضميمة آن است. چارچوبه و نقشة سامان‌يابي دانش مهيا شده است. گفتگوي ميان‌حوزه‌اي و ميان‌معرفتي به ويژه با حوزة علوم انساني، هر دو فصل توليد اطلاعات و سازمان‌دهي دانش را غني‌تر، تحليلي‌تر و تفصيلي‌تر مي‌كند. اكنون دانش توليد شده است و با شكل‌گيري در نظام معرفتي مي‌تواند در نظام درسي و نظام‌ رشته‌اي نهادهاي توليد علوم انساني و هنر جريان يابد. گفتار دوم و گفتار سوم نشان مي‌دهند زيارت عاشورا چگونه در مباحث و حوزه‌هاي شناختي جريان مي‌يابد؛ مانند:

 

1ـ در عرصة فلسفة موجود و موجوديت (فلسفة خودي) و از جمله فلسفة معنا، فلسفة اخلاق، فلسفة سياسي و فلسفةهنر

 

2ـ در عرصة معني‌داري زندگي يا روش معني‌درماني[15]، و به اين قرار در رشته‌هايي مانند روانشناسي، علوم تربيتي و مشاوره و ميان ‌رشته‌اي‌هاي پيوسته با آنها

 

3ـ در حوزة علوم اجتماعي به ويژه جامعه‌شناسي سياسي و…

 

4ـ در حوزة مديريت راهبردي

 

5ـ و در عرصة اخلاق و عرفان

 

6ـ و در مثل حوزة هنر و انديشة هنر

 

اينك «دانش» در بستر «دانايي» و «حكمت» و بر بنيان يك جريان معرفت‌شناختي درونزا توليد مي‌شود.

 



[1]ـ عطار در تذكرةالاوليا ما را آموخت: «محبت درست نشود مگر ميان دو تن، كه يكي ديگري را گويد: اي من.» (نقل از: الهي قمشه‌اي، حسين؛ گزيدة منطق‌الطير عطار؛ ص 12).

[2]ـ ن.ك. به: مبحث زمان و قدر انساني از اين قلم در كتاب حكمت هنر و كتاب با عاشورا در سه عرصة تغيير.

[3]ـ كليم، صفت مشبهه و نشانة دوام و استمرار است.

[4]ـ از جمله ن.ك. به: احمدي، بابك؛ هايدگر و پرسش‌هاي بنيادي؛ ص 281ـ245 و نيز نصري، عبدالله؛ خدا و انسان در فلسفة ياسپرس؛ ص 111ـ107.

[5] - Knowledge

[6]ـ امام صادق† فرمود: «هَل الإيمَانُ إلا الحُبِّ وَ البُغضِ» (وسايل‌الشيعه؛ ج 11؛ ص 435).

[7]ـ مشكيني، علي؛ مصباح‌المنير؛ ص 114.

[8]ـ سورة جمعه؛ آية 2.

[9]ـ اصول كافي؛ ج 8؛ ص 167.

[10]ـ خدا به هركه خواهد فيض حكمت و دانش عطا كند و به هركس حكمت و دانش داده شود به او خير فراوان مرحمت شده است و اين حقيقت را جز خردمندان متذكر نشوند.

[11]ـ بحارالانوار؛ ج 1؛ ص 215.

[12]ـ بحار الانوار؛ ج 1؛ ص 215.

[13]ـ همان؛ ج 74؛ ص 258.

[14]ـ به همراه بازخواني مباني عام معرفت‌شناختي و روش‌شناختي، روانشناختي ـ جامعه‌شناختي علوم و تحليل تاريخي تحول علوم.

[15] - Logotrapy

 

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت متعلق به مرکز تحقیقات استراتژیک توسعه (رشد) می باشد.