گفتار دوم از سه گفتار کتاب بینایی و دیدار سرشار با عاشورا - فصل سوم، گفتمان «موقعيت»

 

فصل سوم:      
گفتمان «موقعيت»

 

«معني‌داري زندگي»، راهبري موقعيت‌ها به سوي آرمان معني‌بخش زندگي به مدد الگو، شيوه و آيين برگزيدة معناست. در نقطة كانوني گفتمان معني‌داري، ايدة «خودبودگي انساني» نشسته است. گفتمان معني‌داري، گفتمان خودبودگي انساني است؛ اينكه آدمي از خويش و با خويش و بر خويش و تا خويش باشد، و چيزها و كس‌ها كه «با ما»[1] هستند، «در ما» بشوند[2] و از جنس خودي و يك «من» تفسير شوند و در بنيان اين رويكرد، خداوندگار نيز «من نهايي» ديده شود.
«نظرية موقعيت» بر بنيان نوع خودبودگي انساني، دومين لاية مفهومي معني‌داري زندگي است. موقعيت انساني ما بر بنيان تجربة خودي ما، معني‌دار مي‌شود.

 

بسياري از ما بر شرايط خويش گلايه داريم و برمي‌آشوبيم كه چرا خويش را بر ما تحميل مي‌كنند، و مي‌پرسيم چگونه مي‌توان اسير شرايط نبود؟ چگونه مي‌توان رنگ معناي‌زندگي خويش را بر موقعيت نهاد تا موقعيت‌ها نيز معني‌دار باشند و ما راهبر موقعيت‌ها به سمت زندگي مثبت باشيم؟ عكس‌العمل موقعيت‌ها نباشيم، بلكه موقعيت‌ها ترجمان شيوة زيست ما باشند؟ بسياري از ما «فرزند موقعيت‌ها»يیم، چگونه مي‌توانيم «امام زمان» خويش باشيم و نه فرزند زمان خويش؟

 

در سورة نبأ، اهل كفر پشيماني و عمق آرزوي خويش را در قيامت بيان مي‌كنند: «فَيَالَيْتَنِي كُنْتُ تُرَاباً»[3] و آرزو مي‌كنند دست كم خاك مي‌بودند تا در خويش، بستر رويش خويش را مهيا مي‌دا‌شتند؛ و در مقايسه نگاه كنيد كه لقب علي مرتضي† «ابوتراب» است؛ باشد كه پدر خاك باشيم و نه حتي خود خاك. ما در موقعيت‌هاي مختلف متناقض‌نمايي به سر مي‌بريم: وحشت و آرامش، ترس و استحكام، شكست و پيروزي، يأس و اميد. چگونه در هيچ‌كدام از اين موقعيت‌هاي متناقض‌نما نمانيم؟ نه با يأس‌‌ها به استيصال و انتحار و نه با اميد به گستاخي و بي‌پروايي و نه…. «معني‌داري زندگي» در اصل، معنا‌بخشي موقعيت است. آموزه‌هاي عاشورا برخي از اصول مديريت و معنابخشي موقعيت را به دست مي‌دهد. سه نكتة برداشتي در اين مجال:

 

1ـ اصول تدبير خود، راهبري موقعيت خويش

 

2ـ در خط روبه‌رو كيست: تهديدشناسي در موقعيت

 

3ـ چونان عاشورا، زمان يك بخشش بزرگ

 

اول-  اصول تدبير خود، راهبري موقعيت خويش

 

با همة دانستني‌ها و باورهايي كه در اين ديدار براي سالك تجربه مي‌شود، او به «اصول مديريت خود» و «موقعيت» خويش نيز دست مي‌يابد.

 

اصول مديريت موقعيت

 

همة ما در متن واقعيت زيستي خويش در شرايط معيني زندگي مي‌كنيم؛ شرايطي كه همة مؤلفه‌هاي آن در اختيار ما نيستند، همچون حادثه‌هايي كه براي ما رقم مي‌خورند، چيزهايي كه بر ما تكليف مي‌شوند و ناخواسته‌هايي كه براي ما رخ مي‌دهند. به هر حال، ما در «شرايط» زندگي مي‌كنيم و اين ماييم كه يا برآيند شرايط خويش مي‌شويم و يا اينكه توانمنديم تا خويش را و موقعيت خويش را مديريت كنيم تا جايي كه موقعيت ما، برآيند و مخلوق من باشد و من امام‌زمان(عج) و راهبر وضعيت خويش باشم. به هر حال، اين من هستم كه بر مدار جنس و سطح وجودي خويش، انتخاب نهايي را در شرايط مي‌كنم. مي‌توانم پذيراي وضع حاكم باشم؛ و مي‌توانم اسير موقعيت‌هاي خويش نباشم و موقعيت‌ها مخلوق من باشند و نه من زادة موقعيت‌ها. به تعبير ديگر، مديريت موقعيت و توانمندي در آفرينش «آن»، يعني آفرينش «لحظه و زمان حال» به مدد گذار از گذشته و عبرت آموختن از آن، و زندگي در آينده به مدد برنامه‌ريزي براي آن. زيارت عاشورا اصول مديريت موقعيت را به دست مي‌دهد:

 

اصل اول: با خويشتن بيگانه نباش، اولين مخاطب و اصلي‌ترين رفيق خويش باش؛ داناي خويش باش: اينكه چقدر هستي و چه مي‌خواهي و براي چه زندگي مي‌كني: «اَلسَّلاَمُإِنِّيفَأَسْأَلُ اللهَأَتَقَرَّبُاجْعَلْنِي يَرْزُقَنِيمَحْيَايَ مَمَاتِي».

 

اصل دوم: نسبت خود با موقعيت را، نسبت قدرت انتخاب در بي‌نهايت امكان وجودي با شرايطي را ببين كه انتخاب تو را واقعي مي‌كنند و اينكه وجود بر مدار موضع‌گيري‌اش، ‌اصالت مي‌يابد: «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ فِي كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ».

 

اصل سوم: براي هر موضع‌گيري، ظرفيت‌هاي مناسب با آن لازم است. توان تو در مديريت موقعيت، تابعي است از مساحت نگاه تو، احساس تو و قدرت اقدام تو: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ».

 

اصلچهارم: دم‌به‌دم انگيزه‌هاي زيستنت را بالغ‌تر كن و بالاتر ببر. با كم‌ها دم‌خور نباش. دم‌به‌دم در مقايسه‌ها، جهت برتر را بخواه. «انتظار» با اين فراانگيزه‌ها، به معني همواره مهيا بودن براي تصرف آينده است: «فَأَسْأَلُ اللهَ الَّذِي أللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيَايَ مَحْيَا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَمَاتِي مَمَاتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».

 

اصل پنجم: با رنج بيگانه نباش. طبع حركت و اقتضاي جريان تحول وجود و سرعت داشتن در راهبري تغييرات، خود، درگيري‌هايي را به همراه دارد. با درگيري و رنج بيگانه نباش: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا».

 

اصل ششم: براي برقرار بودن و جلوتر رفتن و زمين‌گير نشدن، فصل عاشقي و دوست داشتن كافي نيست. همپاي عشق مقدس، بغض مقدس نيز كارگشاست[4]، و همپاي اين عشق و بغض ‌مقدس، همواره «صبر» و «شكر» و «طلب»، سه اصل زمين‌گير نبودن در درگيري با رنج‌هاست: «بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ».

 

اصل هفتم: و نيز توكل به خداوند و توسل به اهل ‌بيت‰ و واقعيِ واقعي با آنها زيستن و آنها را همچون پاي رفتن و سلوك، با خود داشتن به ويژه با قرآن و با دعا و به طور خاص از آن تو بودن شب‌هاي تو، تا بدين‌گونه روزها نيز براي تو باشند[5]. با پاي توسل، البته رزق شفاعت اولياء، نصيب سالك است: «اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ».

 

اصل هشتم: و «نداشتن‌ها» را نيز نعمت خداوند ببين و باور كن كه شكر بر آنها كارگشاتر است و در اوج، شكر مرگ را داشته باش؛ يعني آن حكايت ناب شهادت. به تعبير ديگر، در خط آخر هجوم همة رنج‌ها و نداشتن‌ها، مرگ را نيز يك نعمت وجودي ببين كه با انتخاب آن، مي‌توان همچنان عزيزانه زيست: «اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى».

 

اصل نهم: و صادقانه زندگي كن.‌نه تنها هماني كه هستي باش و نشان بده، بلكه بالاتر، با فراخوان آن آموزگاران زيستنِ راست و درست، صادق باش و در اوج ثبات بر اين صدق در آستانة حضرت وليّ و همة آنهايي كه بر مرام او زندگي مي‌كنند و همة وجود خويش را در ميان آورده‌اند، تو نيز همة وجود خويش را در ميان آور: «وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ».

 

رنج‌هاي بلوغ، رنج‌هاي سپيد

 

هيچ‌كسي را نمي‌توان يافت كه در خويش و با خويش، مسأله‌هاي گوناگون و يا رنج‌هايي نداشته باشد. هركدام از ما همواره با تلنباري از مسأله و رنج درگيريم، اما بسياري از اوقات به دليل نداشتن معياري براي اولويت‌بندي و اصل و فرع كردن مسأله‌ها و اولويت‌بندي رنج‌هاي خويش، به سردرگمي مي‌رسيم. سخت‌تر آنكه حتي حل بعضي از مسأله‌ها و درمان برخي از دردها، مقدمه‌اي براي حل مسألة بعدي و يا درمان درد ديگري و رنج ديگري نمي‌شود. بسياري از ما به دليل نداشتن معياري براي اصلي و فرعي كردن مسأله‌هاي خويش، در مسأله‌هاي كوچك و فرعي خويش گرفتار مي‌شويم و درست در بزنگاهِ مشغله و گرفتاري و خسته شدن در برخورد با مسأله‌هاي كوچك، در برابر اصلي‌ترين مسأله‌هاي خويش، ناتوان و پاسخ نگرفته، به بن‌بست رسيده و زمين‌گير مي‌شويم.

 

آموزه‌هاي زيارت عاشورا، معيار اولويت‌بندي مسأله‌ها و رنج‌ها را به ما مي‌آموزد تا اسير پاي‌بستة مسأله‌هاي كوچك نباشيم و حتي كينه‌ها و نفرت‌ها و دورباش‌هاي خويش را خرج هر چالش و مانع جلوگير يا دزد سر گردنه‌اي نكنيم[6]، تا جايي كه حتي هركسي لياقت نداشته باشد كه مورد نفرت و خشم ما قرار گيرد. رنج‌هاي اولياء نيز اگر مي‌خواهيم بر رنج‌هاي ما مقدم ‌شوند و مي‌پذيريم بر رنج‌هاي ما مقدم باشند، نه فقط بابت رنجي است كه بر آنها رفته، بلكه به خاطر محروميت‌هايي است كه ما و خلايق از نبود آنها در خويش و براي خويش داشته‌ايم و داشته‌اند و داريم و دارند: «عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا فِي السَّمَاوَاتِ لَعَنَ اللهُ أَفْضَلَ مَا يُعْطِي مُصَاباً بِمُصِيبَتِهِ ما أعظَمَهَا»

 

مباد نَفَسي بي حضور تو

 

سنگ نيز نميپايد

 

راهبري رنج‌ها

 

رنج‌ها دو دسته‌اند: رنج‌هايي از ندانم‌كاري‌ يا از سردرگمي‌ما و يا از كفر ماست؛ اينها «رنج‌هاي سياه»اند؛ رنج‌هايي نيز محصول اصطكاك ما با واقعيت‌ها، با حادثه‌ها، با كس‌ها و چيزها در متن جريان بلوغ ما و سرعت و سبقت ماست؛ اينها «رنج‌هاي سپيد»اند.

 

در ديدار با عاشورا، لايه‌ها و سطوح سرشار «رنج‌هاي سپيد» خود را نشان مي‌دهند. در جريان رنج عظيم عاشورا در درون ما، سطوح چندلايه‌اي بحران رنج را مي‌توان تحليل كرد. با زيارت عاشورا، از بحران‌ها و رنج‌هاي راه مي‌گوييم:

 

«عاشورا ـ كربلا»، زمان ـ مكان و موقعيت عينيت بالاترين شتاب‌ها، با راه‌رفته‌ترين سالكان طريق، رو به بزرگ‌ترين آرمان‌هاست و عرصة تجربة بالاترين و سپيدترين رنج‌ها. ما به ديدار عاشورا مي‌رويم و فصلي از اين ديدار، ديدار با رنج‌هاي عاشوراست.

 

رقص زلفت سر ني ديدم و با خود گفتم             بين هفتاد و دو سر، كاش سري بود مرا[7]

 

و چه سرها و دل‌هاي بزرگي بايد باشد و چه ظرفيت‌هايي در زندگي بايد رخ نموده باشد كه بينا و پذيراي اين جنس و حجم رنج‌ها باشد. هر فصلي از رنج‌هاي حكايت عاشورا، فصلي از جريان بلوغ انساني در متن واقعيت‌هاي روانشناختي، علم‌الاجتماعي و تاريخي است.

 

1ـ رنج گذار از بيرون به خود

 

رنج‌هايي رنج گذار از بيرون به خود و ترك عادت‌ها يا خلقيات ديروز، و به تعبيري رنج گذار از بيرون‌نگري به خويش است. خود را در ميان آوردن، تجربة رنج‌هايي را ناگزير مي‌سازد.

 

يك بحران در حكايت زندگي‌ها، بحران گذار به خويش است؛ حادثه‌هايي كه به آدمي هجوم مي‌آورند، حرف‌ها و جلوه‌هاي دنيا كه در نگاه من مي‌شكنند و من از كمي دنيا به خويش پناه مي‌برم؛ بحران ضربه‌ها و فشارهاي چيزها و كس‌هاي بيرون؛ بحران و خستگي از بيرون و پناه بردن به خويش و خودي؛ از بيرون پر شدن، زده شدن، سير شدن و دور باش به ديگراني كه پذيراي مرامشان نيستيم. تعابير امام باقر†: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أبَاعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ»، ما را مي‌آموزد كه روح‌هايي هستند در صف و مرام الگوهاي زندگي كه آنچنان در امام خويش و از او شده‌اند كه مي‌توانند متكاي ما براي آن جنس ناب زندگي باشند و ما نيز مي‌خواهيم با آنان همراه شويم نه آنكه از آنها بگريزيم. رنج دوري از اين‌گونه كساني كه دوستشان داريم، در مقابل رنج بودن با ديگراني كه دوستشان نداريم. اين رنج عين درد زايمان است و قصه‌ها و غصه‌هاي خود را دارد؛ به ويژه وقتي از كساني توقع نور داري و سياهي مي‌بيني و از كساني توقع مهرباني و همراهي داري ولي دوئيت و دوري و ركود و پشت كردن و زمين‌گيري مي‌بيني، و ناگزيري كه حتي از عزيزترين خويش نيز، عبور كني.

 

2ـ بحران انتخاب و رنج كوران آن

 

رنج تبديلِ از سرِ انتخاب و اختيار خلاق؛ حيراني براي انتخاب كدام خود، كدام راه، كدام جهت، كدام رفيق و كدام آموزگار و با چه توشه‌اي؛ رنج سردرگمي تا انتخاب نهايي.

 

ترديد پنهان و روشن براي انتخاب ميان دو چيز و يا چند چيز، چه‌كنم‌ها و سردرگمي‌ها براي گزينش يك آرمان، راه، رفيق و راهبرد، البته همواره دشوار است؛ و دشوارتر، رنج ترديد و سردرگمي است بر اينكه چه بسا كار درست و خوبي در جايگاه مصلحت خويش نباشد و شايد باشد و ميان دو خوب كدام ترجيح دارد و ميان دو بد كدام كم‌ضررتر است؟

 

انسان بودن انسان، به انتخاب اوست؛‌به دلشوره‌هاي گزينش بهترين گزينه از ميان بدهاي ممكن و خوب‌هاي ممكن تا گزينش ميان دو خوب؛ و اين بحران كه آيا انتخاب درستي كرده‌ام يا نه؟ آيا شناخت‌ها و كشش‌ها و برآوردها و سنجش‌هاي درستي داشته‌ام؟ آيا آن مسير دشوار را تا اين انتخاب كه پذيرفته‌ام خداوند و اولياء در مدار زندگي من باشند و تسليم هستم و السلام عليك مي‌گويم (السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً)، درست طي كرده‌ام؟ راه زيادي كه با دردها و دل‌نگراني‌ها و دغدغه‌هاي بسيار پشت سر گذاشته‌ام و در نهايت، اينك با اهل سلم و محبت به اولياء، مهرباني و الفت، و با منكران آنان، دورباش و دشمني مي‌ورزم.

 

3ـ رنج اصل سلوك

 

رنج‌هايي رنج بلوغ‌اند؛ رنج حكايت بزرگ شدن؛ رنجي كه اقتضاي بزرگ و بزرگ‌تر شدن است؛ مثل رنج‌وراثت، و رنج وارثِ آن سلسلة اولياء و انبيا شدن؛ رنجِ در واديِ راهبريِ خويش و خلق، دست‌تنها عهده‌دار بلوغ خويش و خلق بودن؛ و رنج عهده‌داري و ولايت خويش و خلق:

 

3ـ1ـ رنج وراثت: رنج‌هايي، رنج‌ وراثت‌اند؛ اينكه بخواهي بارهاي عظيمي را بر دوش كشي كه راه‌رفته‌هايي آن را پيش‌تر از تو برداشته‌اند و تا اينجا رسانده‌اند. نگاه كنيد كه امام حسين† وارث آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و مصطفاي نبيŒ است و بر همين منوال وارث رنج‌هاي آنان نيز هست. تو نيز هنگامي كه خود را وارث آن آموزگاران مرشد دانستي و در مرام آنان حلول داشتي، بايد پذيراي همة رنج‌هاي آنان باشي: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ». رنج وراثت، رنج آنهايي است كه در مرام آموزگاران خويش حلول كرده‌اند و مي‌كوشند كه بر همان مرام سلوك كنند تا زينت آنان باشند؛ چراكه يافته‌اند هنگامي كه من داعية پيروي مرام ‌اولياء را دارم، هرچه در ميان مخاطبان مي‌كنم، به حساب آنان و مرام آنان گذاشته مي‌شود.

 

3ـ2ـ رنج تنها شدن و دست‌تنها گذاشته‌شدن در راه: هنگامي كه سرعت و سبقت را خواستي و در تكاپوي وجودي خويش پيشتاز شدي و همپاي راهبري خويش، راهبري خلايق را نيز عهده‌دار شدي و در اين راهبري، پيشگام بودي، البته كه تنها خواهي بود، ضمن اينكه به تدريج باور خواهي كرد انسان ذاتاً موجودي تنهاست. شده است كه با همراهاني صادق همراه شده باشي و هيچ‌گاه هم به تو پشت نكرده باشند، اما آنان زندگي خويش را دارند. ‌مي‌كوشند كه با تو نيز همراه باشند اما فاصله‌هايي هست. جاهايي هستند اما در بزنگاه‌هايي نيستند و تو براي حضور آنان در اين بزنگاه‌ها پَرپَر مي‌زني؛ و شده است كه دوباره دنبال آنان راه مي‌افتي اما باز در نقطة شروعي و باز ادامة راه مي‌ماند و تو تنها و دست‌تنها مانده‌اي؛ و چه داني حكايت «وِتر موتور» را كه ژرفاي آن را تنها در حكايت رنج تنها ماندن و دردناك‌تر از آن، سوز دست‌تنها شدن در مي‌يابي و در رنج تنها گذاشته ‌شدن در راه صعب و سربالايي‌هاي راهبري خويش و خلايق، و ايستادن به اندازة همة آدم‌ها؛ و حكايت رنج دست‌ تنها ماندن و بايكوت شدن عليرغم همة كوشش‌ها و عبوديت‌ها كه مي‌بيني حتي همنام‌هاي تو و داعيه‌داران راه و آرمان تو، چه بسا در برابر تو بايستند و تو را حتي از دين و دينداري ندانند و تو هم نخواهي كه مانند بسياري، آن طرف آبي باشي و همچنان دست‌بوسي اين مرام و خاك را داشته باشي و همچنان مي‌ايستي و موتور و دست ‌تنها مانده، به ساخت و پرداخت آدم‌ها و راه و خدمتگزاري به مُلك و آيين همت مي‌گماري و لحظه‌هاي شفيق تو همان خلوت‌هاي راز و نياز شبانة تواند: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ».

 

3ـ3ـ رنج‌هاي عهده‌داري و ولايت: فصل و وجهي از رنج‌هايي كه در ديدار عاشورا ديده و آموخته و تمرين و تجربه و به جان خريده مي‌شود، رنج عهده‌داري و ولايت است: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ‏، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ، ...وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا»

 

هنگامي كه تو مسؤوليت كسي را بر عهده نداري، مي‌تواني هرجا باشي يا نباشي، هر كاري بكني يا نكني، بپذيري يا نپذيري و فارغ و آزاد زير بار هيچ‌كاري نروي و حتي كارشكني كني و به احدي هم بدهكار نباشي؛ رها و مسلط؛ در نقطه‌ضعف‌هاي ديگران لانه كني و از داشتن نقطه‌ضعفي براي خود، باكي هم نداشته باشي. اما هنگامي كه براي خويش در هستي نقش عبوديت را ديدي و رابطة تو با خودت و با ديگران حتي از سطح تبيين و نصرت و كمك بالاتر رفت و به رابطة ولايت رسيد، يعني: نزديك بودي و همراه، دوست بودي و عاشق، و اهل دل و مهرباني و حتي بالاتر، خليل بودي و از خويش خالي و از محبوب پر بودي، و هم عهده‌دار بودي و مسؤول، چه بسا در يك لحظه با انواع اولويت‌ها و ترجيحات و كارها روبه‌رو باشي؛ و چه بسا به خاطر پاسداري و عهده‌داري عزيزت، دنده‌هايت را به درمي‌سپارند و بدنت را به تيغ شمشير و سرت را به نيزه‌ها؛ و تو همچنان دلشورة آزادگي و خوب بودن ديگران را داشته باشي و با سيلي صورت سرخ نگه ‌داري و باز نجابت بورزي؛ و آن ‌به ‌آن با نفوذها و ضربه‌ها و كارشكني‌ها و توطئه‌ها روبه‌رو شوي و كفش دردهايت را پشت در خانه بيرون آوري تا مباد كه اهل بيت‰ دردهاي تو را در خويش گيرند، چرا كه براي آنان غصه‌اي نمي‌خواهي؛ اهل بيتي كه مي‌تواند به وسعت و گستردگي همة اهل زمين و آسمان باشد و حتي چهارپايان و پرندگان نيز از اهل باشند و تو مسؤول آنها[8] و وليّ آنها باشي و به خصوص كه تو را جمع‌ها و جامعه‌ها و جان‌هايي بپذيرند و با تو همراه باشند و بخواهند با تو زندگي كنند و با تو بميرند[9] و تو «امر» خويش را تنها استقامت بر خواسته‌ها و نيازهاي حتي در اوج، اما فردي نبيني و به اندازة توبة همة آنهايي كه با تو همراه شده‌اند بايد بايستي و راهبري كني، در اين حال و اين سطح ببين كه چه رنجي بر تو مي‌رسد كه مصطفاي پيامبر… به ما آموخت: «سورة هود مرا پير كرد به خاطر آن فراز كه: فَاسْتَقِمْ كَمَا اُمِرْتَ وَ مَنْ تَابَ مَعَكَ»[10].

 

4ـ رنج محدوديت امكانات و راه عظيم: حكايت عجز

 

رنجي كه همواره بر سالك خودآگاه خواهد بود، عجز از دست‌يابي به آرمان‌هاي بزرگ و نيز دوري راه و توشه‌هاي اندك است؛ كارهاي بزرگ و وقت كم، مقصودهاي بزرگ و ظرفيت‌هاي اندك.

 

خواهاني آرمان‌هاي بزرگ و راه‌هاي عظيم و بُعد و بلنداي طريق به همراه مسؤوليت‌ها و بايدهاي بسيار، و تجربة آن در محدوديت توان و وقت و توشة اندك، شور شيرين غريبي است كه عبث‌ها به عجزها تبديل مي‌شوند تا آنجا كه مرد راه، امام علي† فرمود: «آه مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طولِ الطَّرِيقِ[11]؛ واي از توشة كم و راه دور».

 

«عبث»، پشت درِ آرمان‌هاي كوچك ماندنِ سرمايه‌ها و امكانات عظيم است و در مقابل، رنج «عجز» را داريم كه ناچيز شدن و ناتوان شدن مجموعة كارآمدي‌ها در آستانة آرمان‌هاي بزرگ است. تو مي‌بيني همچنان تا آرمان‌ها و هدف‌هاي بزرگ راه بسياري باقي مانده است، اما توشه‌اي كه برداشته‌اي از علم، عشق، عبادت و رفيق راه، مسير آن آرمان بزرگ را تأمين نمي‌كند. رنج انتظار سر مي‌رسد و رنج عجز؛ انتظار آرمان‌هاي بزرگ و ناتواني و عجزِ پاهايي كه اينك بر آن ايستاده‌اي و با آن گام مي‌گذاري و تو وادار مي‌شوي كه مركبي ديگر بيابي.

 

5ـ رنج‌‌هاي ناگزير متن سلوك و حركت

 

رنج‌هاي ناگزير متن سلوك و تجربة حادثه‌ها؛ چه رنج درگيريِ با موانع راه و دورباش‌هايي كه خواهد بود و چه رنج از دست‌دادن‌ها و چه رنج زمين ‌خوردن‌ها:

 

5ـ1ـ رنج از دست دادن بهره‌ها و دستاوردها: فصلي از رنج‌هاي ما، رنج از دست دادن داشته‌ها، سرمايه‌ها و بالاتر از آن، نتيجه‌ها و بهره‌هايي است كه براي كسب آن كوشش‌هايي و عمرهايي گذاشته‌ايم. چيزي از آن توست، دستي، پايي، مكنتي و در حادثه‌اي آن را از دست دادي يا تلاشي داشته‌اي و عمري گذاشته‌اي و به نتيجه‌ها و حاصل‌هايي رسيده‌اي؛ فرزندي، شاگردي، همراهي تربيت كرده‌اي اما با حادثه‌اي، ديگر آنها را نداري. اين رنج جانكاهي است كه مي‌بيني همراه تو، در اوج، اسير باد سرخ شده باشد و موقعيت و شرايط، او را با خود برده و غريبه‌اي اينك ميدان‌دار مي‌شود و يا عزيزترينت در چنگال هجومي سياه، اسير نيش‌ها و تيغ‌هاست و تو دست ‌و پابسته مجال و اجازت و توان ياري و خلاصي او را نداري. مي‌بيني كه چگونه تن فاطمه‌ات را به درد سپرده‌اند و علي مرتضاي تو را، اسير توطئه‌هاي زنانه كرده‌اند و مجتباي تو را، مذلّ‌المؤمنين مي‌خوانند و تن حسين تو را، آماج سُم‌ها و نيزه‌ها داشته‌اند و زينب تو را، بر كوهان لخت شتران نشانده‌اند؛ «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الإِسْلاَمِ أللّهُمَّ الْعَنْ أوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلَى ذلِكَ». بهره‌ها و نعمت‌هاي سرشاري كه در مقابل چشمان تو به ظلم كشانده‌اند و تو شاهد و مشهودي، رنجور و دردمند و… .

 

5ـ2ـ رنج هنگامة زمين‌خوردن‌ها و شكست‌ها: با آرزوهايي، كارهايي بزرگ را شروع كرده‌اي و در كوران تكاپو و كوشش خويش و در درگيري با رنج‌ها و حادثه‌هاي مهاجم، در برابر عوامل و موانع زيادي ايستاده‌‌اي. در كوران اين ماجرا، گاهي شكست‌هايي سر مي‌رسند؛ مثل حسين† و اصحاب او كه در جنگ كشته شدند، بدن‌ها لگدكوب اسبان بود و سرها بر سر نيزه‌ها؛ و مثل راهروان مرام اميركبير به باغ فين و عمليات خيبر، كربلاي 2، محرم، والفجر و… و آن حكايت تلخ جزيرة ام‌الرّساس. لحظه‌هاي جانسوزي است كه مي‌بيني گل‌هاي تو پيش ‌روي تو پرپر مي‌شوند. نابكاران و ظالماني بر تو شكستي را خواسته و رقم زده‌اند و جام شوكراني به دست سقراط تو داده‌اند و تيغي بر دست اميركبير تو گذاشته‌اند؛ و تو از درد به خود مي‌پيچي و چه بسا فغان بر‌آوري كه چرا سنگ‌ها را بسته‌اند و سگ‌ها را رها كرده‌اند و چه بسا به نااميدي و زدگي و نفرت برسي و چه بسا براي رهايي از اين شكست به هركس و ناكسي، به اين و آن رو بزني و خود بفروشي، و نه كه برافروخته‌تر باشي و با تهوّرتر و جسورتر و سرشارتر، بلكه هر شكستي مقدمة شكست بعدي تو باشد و هر روز ذليل‌تر و ناتوان‌تر و رنجورتر.

 

اما در ديدار عاشورا و در تجربة اين رنج، رويكرد ديگري زنده مي‌شود: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا، وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْبَرِئْتُإِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ اولياءئِهِمْ‏». در برابر اين رنج مي‌توانيم به جاي زمين‌گيري، با حمد و شكرِ اين رنج‌ها، خويش و اين تجربه را دوباره از پايه و با روشي درست، شروع و راهبري كنيم و درست رفتن را مرور و تمرين كنيم؛ از ديروزِ تلخ و شيرين خويش عبرت بياموزيم و عبور كنيم و از رنج‌ها، شيوة سرشاري و از نامهرباني‌ها مهرباني و از بي‌ادبي درس ادب بگيريم و در تكاپوي تبديل ضعف‌هاي خويش به قوت‌هاي جهت‌دار به سوي آرمان رشد خويش و خلايق باشيم.

 

5ـ3ـ رنج تبرّي و دورباش: كساني هستند كه در كنار همة دوستي‌ها و همراهي‌هايشان، در برابر دشمنان آشكار و پنهان، تبرّي و دورباش ندارند، تا جايي كه در برابر هجوم دشمن و تباهي، پايداري ندارند و مي‌گريزند و چه بسا حتي انسان‌هاي عاشق را با خود به آتش مي‌كشند و در بزنگاه نمي‌توانند از همراهان خويش پاسداري و حمايت نمايند. فصلي از رنج‌هايي كه در ديدار عاشورا تازه مي‌شوند، اين است كه همراه تولّي خويش، سالك ما رنج گام‌هاي تبرّي را نيز بر خود هموار مي‌كند و پذيرفته است كه دورباش به اهل ظلم و فسق و معاندان با اهل بيت‰ و رويارويي با كفر و نفاق،‌ هزينه‌كردهايي دارد و با خويش سوختن‌ها و رنج‌هايي را به همراه دارد: «لَعَنَ اللهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ اولياءئِهِمْ‏ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»

 

6ـ رنج حلول و فنا

 

و در كشاكش بلوغ وجود و حلول در مرام آن مرشد جان و تمامي مقصود شدن و تمامي حلول در آن سيمرغ خودي، بايد رنج‌‌هايي براي پاكيزه‌تر شدن و لايق‌تر شدن، بر تن و جان خويش هموار داشت؛ چرا كه مي‌خواهي به جز او در تو نشاني نباشد.

 

و باز فصلي ديگر از رنج‌هاي ناب و سپيد در اين ديدار، گذار از بازيچه بودن و نيازهاي روزمره به نيازهاي عظيم‌تر است. گذار از تن‌دادن به نيازهاي روزمره و بازيچه شدن‌ها به نيازهاي عميق و قله‌هاي سركش وجود، سازها و سوزهايي دارد. هنگامي كه مي‌خواهي خون‌خواهي حسين† رزق تو باشد، بايد توانسته باشي از دغدغة رنگ چشم و صورت و شماره حساب بانكي و ميز و زر و زور عبور كرده باشي؛ كه تا از «گندم ري»[12] نگذري، نمي‌تواني خون‌خواه حسين† باشي؛ و تا از حد روزمرگي‌ها عبور نكني نمي‌تواني ظرفيت همراهي با آن «راهبر خودي» را در خويش ايجاد كني؛ و تا از دغدغة عزيز بودن در چشم ديگران عبور نكني و دردش را بر جان نخري، نمي‌تواني پيش خداوند، دردانة اهل بيت‰ باشي و «مقام محمود» را در نزد اولياء و چشم‌انداز و پذيرش آنان بخواهي[13] و اين‌گونه از آنان خواهي بود تا مرحله‌اي كه در مرام اولياء تا مرتبة فنا حلول كرده باشي: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً... بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي... أَنْيَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ وَ أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ ... اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ». خيلي گذشت‌ها و گذارها، سوختن‌ها و آب ‌شدن‌ها و در كوره نشستن‌ها بايد باشد تا اين آبديدگي حاصل آيد.

 

7ـ و رنج غريبي از عزيزترين

 

و چه بگويم از يك رنج بزرگ؛ رنج غريبي از عزيزترين‌ها در راه، وقتي يافته‌اي راه را و مقصود را و چاره را و جايگاه و مسؤوليت خويش را و همراهاني را، اما همراهانت در بزنگاه نيستند. باري، چه بسا هنگامه‌اي در بلوغ تو دررسد كه مأموريت خويش را احياي امر محمد و آل محمد… دانسته‌اي و خويش را وقف اين مرام داشته‌اي، و عزيزترين‌ها و محبوب‌ترين‌هايي نيز در آغازها و ميانه‌ها همراهند، اما در بزنگاه‌ها و گردنه‌هاي اصلي حتي پيش اين محبوب‌ترين‌ها و عزيزترين‌ها نيز «وتر موتور» مي‌شوي؛ و باري، قصه‌ها گوناگون نوشته مي‌شوند؛ و بماند حكايت اين ني.

 

8ـ رنج به حاشيه رفتن آرمان

 

دغدغه‌اي همواره در گوشة دل سالك، دلشوره‌آفرين و دلهره‌آور است كه مباد كه راه اصالت يابد، سالك اصالت يابد، وسيله اصالت يابد، و مقصود در اين ميان قرباني شود. حتي عبادت، عبوديّت را به سخره گيرد و براي مثال، ديانت قرباني قدرت شود.

 

گاهي مقصد را فراموش نمي‌كني، ولي براي رسيدن به مقصود، ممكن است وسيله‌ها توجيه شوند و حدود و اندازه‌ها و حقوق و آداب، فراموش شده و رها شوند و براي رسيدن به پيروزي، حتي ظلم و ستم روا ‌داري.

 

«مالك»[14] براي ماندن سردارهاي دنيا طلب، به اميرالمؤمنين† پيشنهاد مي‌دهد كه از حقوق ما به اينها بده تا بمانند و به معاويه روي نياورند، و امام او را عتاب مي‌كند كه: «أَتَأْمُرُونِّي أنْ أَطْلُبَ النَّصرَ بِالجَورِ[15]؟ آيا من پيروزي را با جور و جفا بخواهم؟» «جور» در برابر قسط است، در حالي كه ظلم در برابر عدل است. ظلم به حقوق ديگران تجاوز كردن است و جور، حقوق را يكسان ندادن؛ و امام تو حتي با جور و جفا هم طالب پيروزي نيست، تا چه رسد به ظلم و بدعت و تبعيض. اين است كه امام باقر† ما را مي‌آموزد كه موالات‌ها و برائت‌ها با اين جهت برتر معنادار مي‌شوند: «أَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ».

 

«كم‌دانستن خوبي‌ها» و «زياد حساب كردن بدي‌ها» از خصلت راه‌‌رفته‌هاست؛ چون خوبي‌هاي كم، تكثير مي‌شود و بدي‌هاي زياد، تدارك؛ همان‌طور كه خوبي‌هاي چشم‌گير غرور مي‌آورد و بدي‌هايِ به حساب نيامده و به حقارت گرفته شده، باز مي‌شود و گسترش مي‌يابد.

 

9ـ و آن رنج بالغ

 

اما رنج بالغ، در فصل عجز و فنا و در آستانة آن جانِ جانِ دل است؛ در اين اوج نيز در كنار همة سوختن‌ها و آب‌شدن‌ها، بايد توكل داشت و تفويض و رضا و تسليم.

 

يك بحران و يك رنج، حس جدايي از اصل است، شايد مشكلي هم در بيرون نباشد، دغدغه‌اي هم از بيرون مهاجم حس و روح ما نباشد، كاستي و مصيبتي هم نباشد، اما خود شكوة جدايي از اصل هست، حس رنج محروميت از محبوب اصيل و فراق از او و طلب شفاعت و همراهي او هست. در دعاي كميل هست كه: «صَبَرْتُ عَلَي عَذَابِكَ، فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلَي فِرَاقِكَ[16]».

 

دوم- آسيب‌شناسي در درون نظام

 

يكي از درس‌هاي بزرگ زيارت عاشورا و از آموزه‌هاي بينشي و شعوري اين زيارت، «آسيب‌شناسي در درون نظام جامعة ديني» و از آن مهم‌تر «روش‌شناسي» پيشنهادي اين زيارت براي آسيب‌شناسي مزبور است. بينش راهبردي زيارت در آسيب‌شناسي آن است كه نقطۀ تهديد راهبردي نظام زيست علوي را با رويكردي درونزا مورد شناسايي و مقابله قرار مي‌دهد. توان توسعه‌اي ـ تمدني و قابليت رشد دهندگي تشيّع حسيني ـ علوي آن‌گونه درونزاست كه با جنس مستمر اصولي ـ اصلاحي در درون خويش، نقطه‌ اثر رشد دهندگي، توسعه‌اي و تمدني آن تضمين‌شده است. علت حيات و مرگ تمدني نظام اسلامي در درون خود آن است.

 

تهديدهاي نظام از چند منظر تحليل مي‌شود. اين يك الگوي درونزاي پيشنهادي زيارت عاشوراست:

 

1ـ نقش چندچهره‌اي رهبران و دولت‌مردان حكومت در بسط گفتمان سلطه و سياهي

 

2ـ تشديد تكاثر قدرت سياسي و اقتصادي جناح‌هاي حاكم

 

3ـ عملكرد مزدوري و خود فروختة كارگزاران

 

4ـ سهم‌خواهي‌ها و عملكردهاي چندوجهي جمعيت‌ها و گروه‌هاي اجتماعي

 

5ـ حاكميت سلطه

 

همة اين عوامل، دروني‌اند. نقطة اصلي راهبردي محتمل آسيب يا چشم ‌اسفنديار نظام اسلامي، بايد در درون كاويده شود. اين عوامل را مرور كنيم و تحليل حِكمي ميان‌رشته‌اي (در مثل حكمت سياسي در نسبت با حوزة روانشناسي اجتماعي و مانند آن) يا ميان‌حوز‌ه‌اي (مثل نقد مباني فلسفة سياسي حاكم در نسبت با اخلاق زيستي)

 

4ـ1ـ با رويكردهاي گروهي هماهنگ[17]

 

ـ عملكرد و رويكرد مشترك: تثبيت و تحكيم بي‌عدالتي و سلطه ‌و سياهي در فصل مناسبات اجتماعي (ظلم) و در فصل مناسبات انساني (جور) و به طور مشخص در برابر سنت نبوي و علوي حيات اجتماعي و فردي: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ»

 

ـ تخلية روح حاكميت از اصل امامت: ايجاد سد دفاعي در برابر جريان سنت نبوي ـ علوي در تدبير نظام و حاكميت تا امام برحق جامعه و انسان و جان و جهان، روح حاكميت و نظام نباشد: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ»

 

ـ تخلية گفتمان سياسي و حاكميت از انديشة امامت: خالي كردن بنيان تئوريك انديشه و نظام سياسي از ايده و گفتمان امامت و تحريف گفتمان و مرتبه و ايدة امامت به ويژه در نظام توليد دانش و به طور خاص، مباني فلسفة سياسي به منظور كوشش در استحالة روح امامت و منزلت امامت و اهل بيت‰: «وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا»

 

4ـ2ـ سازماندهي و تقسيم كار و رويكرد جمعيت حاكم[18]

 

ـ سازمان‌دهي جمعيتي عهده‌دار برخورد مستقيم و به عبارت ديگر نيروهاي عمل‌كننده و عملياتي آشكار در هر سطحي از لايه‌هاي تدبير اجتماعي و جامعه: «أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ»

 

ـ و جمعيتي زمينه‌ساز و عهده‌دار آماده‌سازي و پشتيباني و رتق و فتق پشت‌پردة امور، مانند نيروهاي اطلاعاتي، تداركات، رسانه‌اي و برنامه‌ريز: «الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ»

 

4ـ3ـ سازماندهي نيروها با لحاظ ميزان بستگي به مركزيت سازمان

 

ـ برخي تدبيركنندة امور و عهده‌دار ايده‌پردازي و تقابل و محارب: «بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ»

 

ـ برخي هوادار و پيرو و سينه‌چاك و حامي: «وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ»

 

ـ برخي دنباله‌رو و كارپذير و تابع: «وَ أَتْبَاعِهِمْ»

 

ـ برخي دوستداران همراه كه از سر ميل و علاقه همراهند و راهبري مي‌كنند: «وَ أَوْلِيَائِهِمْ»

 

ـ برخي آشكارا پيشكاري و سازماندهي مي‌كنند تا نظام امامت نباشد: «أُمَّةً أَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ»

 

ـ و برخي در پنهان و در نقاب، دخالت و زمينه‌سازي و رهبري براي حذف نظام امامت دارند: «تَنَقَّبَتْ لِقِتَالِكَ»

 

اين صفوف و صنوف را مي‌توان در جامعة عصر عاشورا ـ كربلا و مانند آن، ديد و تحليل كرد.

 

5ـ حاكميت سلطه، استحالة حاكميت و نظام

 

هنگامي كه سطوح و لايه‌هاي چهارگانة پيشين، رويكرد، عملكرد و منابع انساني لازم براي نفوذ و سلطة تهديدگران نظام در يك شبكه و سامانة هماهنگ شكل بگيرند، نظام حاكم و حاكميت نيز استحاله شده است. جنبش اصلاح‌گراي اصول‌گرا، با حاكميت استحاله‌شده و وارونه‌اي روبه‌روست و كليت نظام و حاكميت نيازمند بازخواني‌است.

 

«لَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ ذَلِكَ وَ بَنَى عَلَيْهِ بُنْيَانَهُ، وَ جَرَى فِي ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى أَشْيَاعِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ، وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ النَّاصِبِينَ لَكُمُ الْحَرْبَ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»

 

بحران و فروكاهشي نظام اجتماعي تا عمقي ريشه كرده است كه اصلاح موردي، كارگشا نيست، كليت نظام نياز به بازخواني و بازساماني دارد.

 

سوم- چونان عاشورا، زمان، يك بخشش بزرگ

 

به سراغ «زمان» مي‌رويم. آموزة اين فصل اندكي همپايي تحليلي‌تري مي‌طلبد. زبان تحليل اندكي دشوارتر مي‌نمايد.

 

زمان‌بندي اجسام، نشانة نوعي امتداد در هستي آنهاست؛ درست به همان‌گونه كه مكان‌بندي آنها نيز نشانة نوعي امتداد ديگر در هستي آنهاست. اشياي مادي به دليل هستي خاصشان سه‌بعدي‌اند و محبوس مكانند. عيناً و به همين دليل، محبوس بودن اشياء در زمان نيز نشانة بعد ديگري از هستي آنهاست. اين بعد نوين ـ كه هم برخاسته از شيوة بودن آنهاست ـ بعدي است كه از گستردگي هستي موجودات مادي در بستر زمان حكايت مي‌كند و زمان را در هويت آنها دخالت مي‌دهد؛ به طوري كه زمان، علامت تقدم و تأخر مي‌شود نه علت آن؛ يعني هستي‌هاي مادي و از جمله پديدارهاي انساني كه در گذر و سيلان مستمرند، زايندة زمان مي‌شوند و تقدم و تأخر در آنها ذاتي است و براي زمان، كه منبعث از آن است، عرَضي و عاريتي[19]. يكي از آموزه‌هاي بلند «زيارت عاشورا»، بينش و تفسيري است كه دربارة زمان پديدارهاي انساني و به طور خاص تنوع پيوستة زمان‌هاي روانشناختي، جامعه‌شناختي، تاريخي و نيز زمان عرفاني، به دست مي‌دهد.

 

اين جنس از زمان، امتداد حركت پديدارهاي انساني است، وقتي بر اوصاف انساني خويش مي‌زيند. مجال اين مكتوب، اجازت بحث‌هاي پيچيدة فلسفي را نمي‌بخشد و به اشارتي برگزار مي‌كنيم.

 

زمان واقعي عبارت از «انتظام و سامان و يا اختلاف و تغيير حركاتي است كه در متن تعاقب و توالي، جريان و امتداد مي‌يابند و در متن ديرند يا درنگ جانشين يكديگر مي‌شوند». بديهي است كه براي مثال، زمان اجتماعي مربوط است به انتظام و سامان و يا اختلاف و تغيير حركاتي در واقعيت اجتماعي؛ يعني راجع است به سامان و اختلاف و تغيير حركاتي در پديدارهاي اجتماعي تام و ساخت‌‌هاي آنها. اين پديدارها و ساخت‌ها، موجد زمان‌هاي اجتماعي‌اند.

 

زمان يک سرمايه، يک بخشش است. زمان انساني سرشار از غناي شبه ‌نامتناهي معاني انساني است كه در انواع زمان روانشناختي، علم‌الاجتماعي، تاريخي و عرفاني رخ مي‌نمايد و زيارت عاشورا، مضمون علوي آن را به دست مي‌دهد.

 

وقتی از «خودآگاهی» آغاز کردی و با «نيازها» و «سرمايه‌ها»ی عظيم وجودي‌ات آشنا شدی که نقش و شغلِ فراتر از عمر چندساله را برای تو توضيح می‌دهند، درمي‌يابي كه امکانات و سرمايه‌های آدمي و قابليت‌هايی که در عالم، در طبيعت، در درون و بيرون از آدمي وجود دارند، کم نيستند: «سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»[20]. زمان ـ مكان و مجموعة وابسته‌های آن، از اين جمله‌اند.

 

به جز «زمان کمّی» 24 ساعت، زمانی که تو در آن زندگی می‌کنی همان ديرند[21] است كه به آن «زمان انساني» يا «زمان نسبی» نيز می‌گويند. مقداری از زمان که اتفاقاتی انسانی در آن می‌افتد «زمان نسبي يا انسانی» نام دارد. متكاي اين انواع زمان، زمان روانشناختي است.
زمان عاشورايي، چند ساعتي كه برآيند زمان زندگي پنجاه و چند سالة آن ولي مرشد و زمان امامت اولياست[22]، همة اين‌گونه زمان‌ها را بر مدار نوع انتخاب نسبت به آرمان رشد در خود دارد.

 

عناصر دروني آفرينندة زمان و موقعيت، مانند:

 

1ـ درك درست موقعيت، مانند: «أللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو أُمَيَّةَ وَ هَذَا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَادٍ وَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ»

 

2ـ برگزيدن جهت كلان زندگي و معيارها و ميزان‌هاي انبيايي، مانند: توحيد، تقوي، سختي افزون‌تر و…: «أللَّهُمَّ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَيْكَ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ فِي مَوْقِفِي هَذَا وَ أَيَّامِ حَيَاتِي‏، بِالْبَرَاءَةِ مِنْهُمْ»

 

3ـ تسليم و وسعت‌بخشي به وجود خويش براي حضور سنت نبوي، علوي، پاكان و برگزيدگان و تاريخ، مانند:
« عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ»

 

4ـ تنظيم روابط خويش بر ملاك سلم با اولياء و يا حرب با اولياء، مانند: «يا أَبَاعَبْدِاللهِ، إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»

 

5ـ بلوغ فراانگيزه‌ها و تناسب افزون‌تر با اين فراانگيزه‌ها، مانند: «فَأَسْأَلُ اللهَ أَنْ يَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ»

 

با اين آموخته‌ها، زيارت عاشورا دانسته‌تر مي‌شود: زمان به مثابه بخشي از نظرية قدر و «ايدة قدر»، در نظام آموزه‌هاي ديني، فصلي از مباحث هستي‌شناسي است.

 

زمان‌داري «خود»، «خودفعال» در موقعيت

 

زمان ـ مكان دو امتداد حركت چيزهاست. حركت «خود انساني» نيز اين دو امتداد زماني ـ مكاني را دارد؛ دو امتداد معرّف «موقعيت» انساني. آدمي با «انتخاب» خويش در اين موقعيت قرار دارد. اين دو امتداد از جنس امر انساني، غير از زمان ـ ‌مكان غيرخودي است و سرشار از عنصر «كيف» در مقابل «كم» است و داراي گذرگاه‌هايي است كه درجات و مراتب آنها نامتناهي است. سطح سلوك وجودي «خود»، تعيين‌كنندة اين مراتب است و به يمن اين درجات و نيز آشتي ميان متضادهايي كه به اكمال يكديگر مي‌پردازند و يا متبادلاً همديگر را در برمي‌گيرند و متضمن مي‌شوند، واقعيت مي‌تواند در درجات مزبور، عرصة آگاهي ما شود.

 

هانري برگسون در مطالعات جديد زمان، راه طرح نظرية كثرت ازمنه و اصالتِ واقعِ زمان ‌مايه را هموار مي‌كند؛ بدين معنا كه در هر زمان، امر كيفي و كمّي را بسته به ميزان جريان امر انساني مقابل هم مي‌نهد و تحليل روانشناختي آن را به دست مي‌دهد[23].

 

آدمي در مراتب تغيير و تحول وجود با دو شاخصة زمان ـ مكان در موقعيت قرار دارد و بسته به سطح سلوك وجودي و تحولات فراروندگي از خويش، عناصر انفصال(نوبه‌نوشوندگي مستمر)، كيف، ناهمگوني، «ديرند» و دگرگوني و تحول و فراروندگي را غلبة افزون‌تر مي‌بخشد و مرتبت انساني را بالاتر مي‌برد. اين موقعيت زماني ـ مكاني همان «قدر» يا تقدير انساني است كه در ادبيات مكتب معيار به «هندسة وجودي» تعبير شده است: «اَلْقَدْرُ هُوَ الْهِندسَةُ مِنَ الطُولِ وَ الْعَرْضِ وَ الْبَقَاءِ»[24].

 

اين نكته‌ها كه گفته شد، مجالي ديگر براي تفصيل مي‌طلبد. ديانت عاشورايي تا روزگار باقي است همچنان حرف‌هاي تازه دارد. وه چه زندگي سرشار و شادابي با ديانت مصطفاي نبي…!

 

ورود در تاریخ

 

«اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ »

 

سالک ما با اشتياق و طلبي عظیم، وارد زمان تاریخی می‌شود و قدر، «آنِ كيفي» و ايستادن در آينده و عبور از گذشته براي آفريدگاري «آن» و «لحظه» را تجربه كرده و پيشنهاد مي‌كند:

 

1ـ عظيم‌ترين نياز خويش را خودآگاه و طالب باشيد؛

 

2ـ با معیار حق و عدالت و فراانگيزة رشد، گذشته را تحلیل كنيد؛

 

3ـ چرایی و چگونگی‌هاي ديروز را تحلیل، نقد و داوری کنید؛

 

4ـ عزم بر آموختن با انگيزة تغيير درست، داشته باشيد؛

 

5ـ در آينده بايستيد و نسبت به گذشته، موضع عبرت و عبور داشته باشيد و اين عبور و بازخواني را با زندگي خويش نشان دهيد؛

 

6ـ خود در جريان تاريخ قرار بگيريد و خويش را ميراث‌دار خط وراثت آدم و نوح و ابراهيمŒ و… ببينيد و از سر حلول و فنا در مرام علوي (حَلَّت بِفِنائِك)، «خودسيمرغي» خويش را وارث و در نقطة برآيند برگزيدگي (صفوة‌الله)، و پيام‌داري (نبيّ‌الله) ببينيد و باور كنيد؛

 

7ـ و در تكاپوي تصرف آينده، برنامه‌ريزي براي آينده داشته باشيد.

 

منطق آفريدگاري زمان

 

عاشورا خود يك برهة زماني زيسته شده است؛ «عاشورا ـ كربلا»، قاعدة تجربه‌شدة آفريدگاري زمان ـ مكان است كه مرشدمان در دهة اول محرم سال 61، پيش روي تاريخ گذاشت و همچنان مي‌تواند منطق و اصول روش راهنماي اين آفريدگاري، و منطق زيست مخاطب‌هاي او در گذر زمان باشد. ما با «زيارت عاشورا» به ديدار اين «روش زيستنِ خلاق در لحظه» و اين روش آفريدگاري مي‌رويم و عهدي است كه ما با اين «روش و سنت» مي‌بنديم.

 

افزون بر سه‌وجه تعريفيِ خود سالك (اصالت، درافتادگي و تقدير)، دو وجه ديگر در موقعيت روزمرة خود فعال تحليل مي‌شود كه در ذاتِ خود سالك اخذ نمي‌شود و در «موقعيت مدرن بشري» رخ مي‌نمايد: يكي «هرروزگي» و ديگري «سقوط» كه مربوط به «خود فعالِ به خود وانهاده» است. در اين اصول تحقق خودي سالك، «زمان انساني» يافته مي‌شود و اين يكي از آموزه‌هاي بزرگ «زيارت عاشورا» است. اين سخنِ صعبِ ناگزير را اندك كنيم و بگوييم:

 

«عاشورا ـ كربلا» يك قطعة زماني ـ مكاني است كه مرشدي و اصحاب او آفريدگار آن بودند و ما به ديدار و زيارت «شيوة اين آفرينش» مي‌رويم تا ما نيز بر سنت آن وليّ معراج و نور و بلوغ، خداوندگار خويش باشيم. از «قدر خودي» به «زمان خودي» مي‌رويم و با زيارت عاشورا مي‌آموزيم:

 

قدر «زمان حال» را بشناسی و بدانی در هر لحظه يک تکليف بيشتر نداری: انجام بهترين کار ممکن. زمان انسانی، مقدار حرکت اختياری تو است. زمان حال را تو خلق می‌کنی.  ديروز، «آنِ» گذشته و فردا «آنِ» آينده است. نوع انتخاب تو و محتوای آن، ماهيت «زمان انسانی» را تعيين می‌کند. همه، بسته به خود توست.

 

سه عنصر زمان حال، سه پاية يک الگوی متعادل‌اند: «زندگی در زمان حال»، «آموختن از گذشته» و «برنامه‌ريزی برای آينده». آموزة كاربردي اينكه:

 

ـ اگر در زمان حال نباشی، از آنچه روزمره رخ می‌دهد بی‌خبر خواهی بود؛

 

ـ اگر از گذشته درس نگرفته باشی، برای برنامه‌ريزی آينده آماده نخواهی بود؛

 

ـ و اگر برای آينده برنامه‌ای نداشته باشی، سردرگم و سرگردان خواهی شد.

 

زيارت عاشورا، اين سه عنصر آفريدگاري زمان حال را در خويش دارد.
وقتی تو کار و زندگی‌ات را بر اساس اين سه پايه، متعادل نگه داری، زندگی موفقي داری. اکنون برای تو زمان يک «بخشش»، يك نعمت و رحمت است و تو می‌توانی با آنچه روی مي‌دهد، مواجه شوی و مقابله کنی:

 

1ـ اکنون، در همين لحظه، بر زمان حال به عنوان يکی از داشته‌های بيروني‌ات، تمرکز کن. زمان حال، همين «حالا»، يک داشته و يک بخشش بزرگ است؛ سرمايه‌اي كه اكنون در اختيار توست. در زمان حال بودن يعنی توجه و تمرکز بر آنچه درست حالا در حال رخداد است؛ يعنی لذت بردن و قدردانی از بخشش‌ها و نعمت‌هايی که هر روز به تو داده می‌شود.

 

هر موقع در زمان حال باشی و توجه و تمرکزت بر روی آنچه انجام مي‌دهی بيشتر باشد، نسبت به آن آگاه‌تر، خلاق‌تر، اميدوارتر، شاداب‌تر و پرتلاش‌تر خواهی بود. وقتی در زمان حال به سر می‌بری، احساس خوشبختی و موفقيت می‌کنی. وقتي اين‌گونه بودي: «الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناّئِكَ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ»، مي‌تواني خالق رشد، آفريدگار معراج و وارث سلسلة انبيا و اولياء و پاكان باشي و بر همان منوال، حس خوشبختي و موفقيت را تجربه كني كه امتداد آن، همان لحظه‌اي است كه تو خلق مي‌كني.

 

با چه رويكردي زمان حال را راهبري كنيم؟ زمانی موفق به کشف اين داشته مي‌شوی که بداني درست در آن برهه از زمان، کجا هستی و در هر لحظه چه رويكردي داري و بر اين مسأله توجه و تمرکز کرده باشی و در مورد هيچ‌چيز ديگری فکر نکنی. تو در هر لحظه بيش از يک تکليف نداری. آموزه‌هاي زيارت عاشورا، جهت «زيست در لحظه» را پيشنهاد مي‌كند كه مي‌تواند خاستگاه تشخيص تكليف و عمل در لحظه باشد؛ اينكه در راستاي آن رويكرد چه کاری انجام می‌دهی و آيا اين کار بهترين کار در اين لحظه است؟ تمرکز بر حال و آفريدگاري آن، يعنی «بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ»

 

2ـ از زمان گذشته عبور كن:

 

تا قدر زندگی و خلق زمان حال را نيافته‌ای، به گذشته و آينده فکر نکن و اکنون که آموخته‌ای چگونه بايد در زمان حال زندگی کنی، برای پذيرفتن و ايمان آوردن به زمان حال، تنها در زمان حال زندگی کردن کافی نيست، بايد از گذشته بيشتر بياموزی و از آن عبور کنی.

 

گذشته، تنها گذشتة شخصي تو نيست، همة تاريخ، پيشينة تو ديده مي‌شود و تو وارث آنهمه آدميت و «حكايت خودي» خواهي بود؛ «ثارالله» و فرزند «ثار» خواهي بود: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ».

 

ـ اگر از گذشته درس نگيری، رها کردن گذشته سخت است. به محض اينکه از گذشته درس بگيری، از آن عبور کنی و رهايش سازی، زمان حال تو بهبود می‌يابد؛

 

ـ اگر می‌خواهی گذشته پاپيچ امروز تو نباشد، بلکه برای تو باری بيشتر بگذارد، از آن عبرت بياموز؛

 

ـ و تمرين كن كه در آينده بايستي و از گذشته براي مديريت آينده، بهره برداري.

 

3ـ براي آينده برنامه‌ريزي كن:

 

فهرست فراانگيزه‌هاي آموختة ما در زيارت عاشورا را مرور كن. جستجوها، فرانيازها و طلب مطلوب ما، در آينده ‌است. مي‌خواهيم آيندة ما اين‌گونه باشد و بر آن عهد مي‌بنديم و همواره آن را تازه مي‌كنيم: «وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ». براي اين كار تا کنون تو آموخته‌ای امروز را دريابی و از ديروز برای امروز بهره و باری بگيری، اما هنوز برای آينده‌اي روشن رويکردی نداری.

 

ـ می‌توانی ارزش اصلي‌ترين سرماية خويش، يعني قدرت آفريدگاري زمان‌حال را دريابي و با تمرکز کامل بر آن به بهترين کارها بپردازی؛

 

ـ و سعی کنی از گذشته عبرت بياموزی، بدون اينکه در پشيمانی‌های گذشته غرق شوی؛ به ويژه آنكه گذشته را تنها گذشتة اتفاقات شخصي خويش نبيني و همة تاريخ و به طور خاص، حكايت آن دو سلسلة وراثت (قابيلي ـ هابيلي)، پيشينة قابل عبور تو ديده شود؛

 

ـ آنچه را آموخته‌ای به کار ‌گيری و کارهايت را بهتر انجام ‌دهی؛

 

ـ با اين حال نمی‌توانی همه‌چيز را اداره کنی و هرچند گاهي مقابل حجم عظيم کارها و اولويت‌ها دچار سردرگمی مي‌شوي. پس ناگزيري اولويت‌ها را شناسايي كني و در هر لحظه به بهترين كار و راهبردي‌ترين كار بپردازي. تو در هر لحظه يك «تكليف» بيشتر نداري. تكليف هركس در لحظه، بهترين چگونگي در آن لحظه است.

 

ـ آنچه مانده است بياموزی، سومين عنصر و يا بخشش زمان (يا سرمايه)، يعنی «آموختن از آينده» است؛

 

ـ ممکن است که فکر آينده تو را دچار اضطراب و نگرانی کند، اما در عين حال برنامه‌ريزی برای آينده ضرورت دارد. تنها راهی که آينده را بهتر از حال می‌کند، برنامه‌ريزی بر بنيان فراانگيزه‌هاي رشد است؛

 

ـ وقتی برای آينده آماده می‌شوی، می‌توانی از زمان حال با اضطراب و دلواپسی کمتری، لذت آفريدگاري ببری و دست اندرکار خلق و آفرينش آن باشی؛

 

ـ با برنامه‌ريزی برای آينده می‌تواني بهتر و کامل‌تر در زمان حال باشی. برنامه‌ريزی، سردرگمي زياد و حدس و گمان‌ها در مورد کار را از ميان می‌برد، نقشة راه را نشان می‌دهد و به تو اجازه می‌دهد بر آنچه كه لازم است امروز انجام بدهی تمرکز کنی تا به رخ دادن آينده‌ای که می‌پسندی و انتخاب کرده‌ای کمک کنی؛

 

ـ ايستادن در آينده به اندازة رويش خويش و خلايق، و با عبور از گذشته خداوندگار لحظه و زمان حال خويش و ديگر مردمان شدن، و مديريت آيندة خويش، از هم ‌اينك، روح آموزة زيارت عاشوراست.

 

اكنون مي‌داني اگر با خود قرار گذاشته‌اي كه كار خوبي انجام دهي، بسيار مهم است كه انجام آن در همين لحظه و در زمان حال باشد.

 

وقتي ما از احساس خود دربارة گذشته براي درس گرفتن از تجربيات خويش به درستي بهره نبريم، قدرت تحليل ديروز و آموختن و درس گرفتن، سپس عبور و آنگاه حمد و بهره جستن و به كارگرفتن آن درس‌ها و در نهايت، لذت زمان حال را از دست مي‌دهيم و آن را به نفع ديروزي كه از آن مي‌گريختيم، مصادره مي‌كنيم.

 

 اين آموزة بزرگ را دوباره مرور كنيم: هر زماني كه در آفريدگاري لحظة خويش، حس ناخرسندي و ناخشنودي داريم و احساس عدم موفقيت مي‌كنيم، وقت آن رسيده كه از گذشته عبرت بگيريم و براي آينده برنامه‌ريزي كنيم. آن احساس منفي و ناخشنودي براي دست زدن به تغيير، برانگيزنده‌تر است.

 

 

 

 

 

 

 



[1]- Being with

[2] - Being in

[3]ـ سورة نبأ؛ آية 40.

[4]ـ روايت امام صادق† در توصيف دو وجه ايمان را يادآوري مي‌كنم كه: «هَل الإيمَانُ إلاَّ الحُبِّ وَ البُغضِ».

[5]ـ بياموزيم از قرآن كريم كه چگونه بلوغ شب‌هاي ما مي‌تواند روزهاي ما را نيز سرشار كند: «إنَّ نَاشِئَةَ اللَّّيلِ هِيَ أَشَدُّ وَطأ ًوَ أَقوَمَ قيلاً، إنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحاً طَوِيلاً» (سورة مزمّل؛ آيات 6 و 7).

[6]ـ به شهر و مقصودي مي‌شدم. سگاني در راه پارس مي‌كردند و شبنامه مي‌پرداختند. ديدم اگر براي هر پارسي و سگي، سنگ‌ريزه‌اي بردارم و پرتاب كنم، هيچ‌گاه به شهر نمي‌رسم.

[7]ـ خوانده‌ام از عزيزي كه نمي‌دانم كيست.

[8]ـ امام علي†: «…حَتَّي عَن البغَالِ وَ البَهَائِمِ»: در بيان گسترة مسؤوليت مؤمنين و در توضيح مسؤوليت عظيم بر دوش اهل ايمان حتي در برابر زمين‌ها و حيوانات براي بارورسازي آنها و درآوردنشان از ركود و بي‌حاصلي. (نهج‌البلاغه؛ خطبه 167).

[9]ـ اشاره به جملة پيش‌تر معرفي‌شدۀ زهير بن قين، يكي از اصحاب امام حسين† با امام خويش كه: «نُرِيدُ أنْ نُحْيِي مَعَكَ وَ نَمُوتَ مَعَكَ».

[10]ـ ن.ك به: صادقي، محمد؛ الفرقان في تفسير القرآن؛ ج 12؛ ص 410 و نيز الدر المنثور؛ ج 3؛ ص 319.

[11]ـ نهج‌البلاغه؛ كلمات قصار؛ ش 77.

[12]ـ وعدة داده ‌شده به عمر سعد در ازاي كشتار عاشورا. (از جمله ن.ك. به: شهيدي، سيد جعفر؛ قيام امام حسين†؛ ص 168ـ163).

[13]ـ روزگاري مي‌خواستيم در چشم و دل اين يا آن عزيز باشيم و اينك آنقدر منزل‌هاي بالاتر را پي سپرده‌ايم كه اگر براي خويش منزلتي مي‌خواهيم و مقام محمودي مي‌خواهيم كه دوستمان داشته باشند و سپاسمان گويند و معيار زندگي‌ها باشيم، مي‌خواهيم پيش آن پاكان و برگزيدگان، پيش محمد و آل او… عزيز باشيم. به اين‌گونه معلوم مي‌شود كه اين سالك به معيار رسيده است. امام صادق† فرمود: «رَحِمَ اللهُ عَبداً حَبَسَ نَفْسَه عَلَينَا، رَحِمَ اللهُ عَبداً أحيَي أمرَنَا» (اصول كافي؛ ج 8؛ ص 80؛ ح 37).

[14]ـ مالك اشتر نخعي؛ فرماندة سپاه امام علي†.

[15]ـ نهج‌البلاغه؛ صبحي صالح؛ خطبة 126؛ س1.

[16]ـ مشكيني، علي؛ مصباح المنير؛ ص 107.

[17]ـ برداشت از واژة «أمّة» مشتق از «أم» يعني هدف و آهنگ؛ امت يعني جمعيتي داراي يك هدف و رويكرد و آهنگي هماهنگ رو به سوي هدف برگزيده.

[18]ـ برداشت از گروه اقدامي آن گروه هماهنگ (المُمَهِّدِينَ).

[19]ـ ن.ك. به: سروش، عبدالكريم؛ نهاد ناآرام جهان؛ ص 49.

[20]ـ خداوند مقدر نمود تمامي آنچه در آسمان‌ها و زمين است، در تسخير شما مردمان براي گذار انديشه‌ايتان باشد (سورة جاثيه؛ آية 13).

[21] - Duration

[22]ـ نگارنده در مكتوب ديگري (آفريدگاري زمان، آفريدگاري لحظه) در شرح مناجات روزانة بانو فاطمه زهراƒ به «زمان زيست فاطمي» پرداخته است.

[23]ـ ن.ك. به: برگسون، هانري؛ زمان و ارادة آزاد؛ ص 135ـ76.

[24]ـ بحارالانوار؛ ج 5؛ ص 122.

 

 

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت متعلق به مرکز تحقیقات استراتژیک توسعه (رشد) می باشد.