گفتار دوم از سه گفتار کتاب بینایی و دیدار سرشار با عاشورا

 


 

گفتار دوم: طریقت «دانایی، معنا، موقعیت»

فصل اول: گفتمان دانایی   
فصل دوم: گفتمان معنا      
فصل سوم: گفتمان موقعیت

در اين گفتار مي‌توانيم:

1ـ جايگاه ادعية مأثور، از جمله زيارت عاشورا را در الگوي بزرگ «معني‌داري زندگي» و «مديريت حيات» دريابيم.

2ـ با حكايت تبديل دانش به دانايي، آن گمشدة اهل سلوك در ميدان معرفت، در اين زيارت آشناتر شويم؛ كه چگونه با اين زيارت، مضمون شهودي معرفت براي دانايي، مهيّا مي‌شود. زيارت عاشورا، روش‌شناسي حكمت دينی را به دست مي‌دهد.

3ـ جريان دانش توليدي اين زيارت را در حوزه‌هاي شناختي معطوف به تغيير و رشد، مانند روانشناسي، علوم تربيتي و مشاوره، به گونه‌اي روش‌شناختي دريابيم.

4ـ به آموختگي بيشتري دربارة «گفتمان دين‌شناختيِ معني‌داري زندگي» در تطبيق با ديگر مكاتب معني‌داري دررسيم و ويژگي‌هاي ممتاز اين گفتمان را شناسايي كنيم.

5ـ انديشة «مديريت موقعيت» و «راهبري وضعيت» را بيشتر بدانيم.

6ـ يكي از نظريه‌هاي درون‌ديني تغيير، يعني نظرية زمان يا «ديرند انساني» را آموخته‌تر ‌شويم.

7ـ نظر به آموختن اصول تدبير وجود با بنيان زيستي تجربة هنري، آموخته‌تر شويم كه چگونه تجربة وجودي مبناي جريان هنر در هنرمند مي‌شود و از اين رهگذر با اصول نظرية «هنر معيار» آشناتر ‌شويم.

 

□ در اين گفتار، با زيارت عاشورا به آن چرايي و چگونگي زندگي توجه مي‌كنيم و پرسش‌هاي چندي پاسخ مي‌گيرند:

1ـ ايدة مبنا در فهم زيارت عاشورا چيست و چه ساختاري دارد؟

2ـ حكمت و دانايي كدام است و نسبت آن با دانش چيست و چگونه مي‌توان رهسپار آن شد؟

3ـ چگونه زندگي ما معني‌دار مي‌شود و اين «خودِ معني‌دارشده و تحقق‌يافته» چه ويژگي‌هايي دارد؟

4ـ در كدام وضعيت موقعيت خويش را تعريف كنيم و چگونه خويش را براي گذار از اين موقعيت به سوي آرمان رشد تدبير كنيم؟

 


 

فصل اول         
گفتمان دانايي

 

«دانايي»، اصل اول و بنيان تدبير زندگي است و فرايندي است از خودآگاهي تا بينش تا شناخت تا شعور؛ يعني فهم جاري در زندگي مثبت. اين قلم تا اينجا در «ديدار با عاشورا»، آنقدر كه دريافته، به سه نكته اشارت مي‌كند:

 

اول: جريان فكري از «من كيستمي» آدمي آغاز مي‌شود و همين خودآگاهي، مضمون اصيل دانايي است.

 

دوم: از «دانش» تا «دانايي» راه بلندي است. حكمت و دانايي، فهم بالغ و ريشه‌دار در زندگي است. در بستر اين فهم و دانايي، دانش جاري در فرايند تغيير و ترقي، شكل مي‌گيرد.

 

سوم: جريان آموزه‌هاي ديني و از جمله آموزه‌هاي نيايشي در فرايند توليد دانش، داراي يك روش‌شناسي است.

 

از «دانايي» رهسپار «معنا» مي‌شويم و اين اصل اول، با بينش و شعور به هدف زيست انساني، معناي زندگي را نشان مي‌دهد تا «ظرفيت فكري» بسط خويش را در «ظرفيت‌يابي روحي» تداوم بخشد.


اول-  كيستي اين سالك، اين زائر، اين ديداركننده

 

ما به بيرون بسيار پرداختهايم

 

اما به خويشتن خير

 

ما با خودي خويش

 

به هستي، به خداوند و به زندگي ميرسيم

 

اين سالك كه به زيارت آمده كيست؟ چه تصويري از خوديِ خويش دارد؟ در جستجوي چيست؟ با كدام دغدغه‌ها همراه است؟ براي چه به زيارت آمده است؟

 

اين زائر خويش را ديده است كه به نياز و ضرورت اين ديدار رسيده، با اين تصوير از خودي خويش:

 

1ـ او به خودآگاهي رسيده است. مي‌داند چه كسي به ديدار آمده است. نگاه كنيد به تعبير «إنِّي» در فرازهاي گوناگون زيارت: «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ». «من» در اين زيارت يعني سالكي با خودآگاهي ژرف و پايدار به خويشتن.

 

2ـ آدمي، موجودي بزرگ‌تر از هستي است كه «خداوند»، «حقيقت محمديه» و «انسان كامل علوي»، مي‌توانند جهت زندگي او باشند: «إِنِّي أَتَقَرَّبُإِلَى اللهِ وَإِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَىأَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ».

 

3ـ «او» سالكي است كه «خود» را با اصل «خودي» تفسير مي‌كند؛ تفسير خويشتن به خودي حق، به خودي حقيقت محمّدي و علوي. آدمي خويش را با جستجوهاي خود تعريف مي‌كند. آدميان خود را با خويش و با جهت زندگي خويش تعريف مي‌كنند: كسي به داشته‌هاي بانكي خويش، كسي به منزلت اجتماعي خويش، حتي كسي به احوال خوش خويش، كسي به بهار زندگي و كسي به پاييز زندگي و بازيچة كس‌ها و چيزها بودن؛ و كسي نيز خويش را به خداوند و اولياي الهي، تعريف مي‌كند. اكنون نگاه كنيد به اين سالك كه خواسته است تا خداوند در جريان وجودي او حضور يابد و سيدالشهدا† و اصحاب او توصيف‌گر خودي او باشند[1]. نگاه كنيد به اين فراز از زيارت عاشورا: «أللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفَاعَةَالْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ».

 

4ـ اين سالك با خويش صادق است و بر آن است كه خودي خويش را با «درمن‌شدگي اهل‌بيت‰» عينيت بخشد: «وَ ثَبِّتْ لِى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ». او خود خويشتن است. با خود صادق است. نگاه كنيد كثيري از مردمان اهل مسلماني را، حتي برادر امام حسين† محمد حنفيه را، حتي همسر زينبƒ عبدالله بن جعفر را و بسياري از تابعين و اهل زهد را كه برخي اهل نماز شب بودند اما نه تنها با حسين† نبودند، بلكه يا در كناره ايستادند و يا رو‌به‌روي حسين† ايستادند. بسياري از ما مردمان با خويشتن صادق نيستيم و در بزنگاه با حسين† همراه نيستيم. باري در آن بزنگاه سرخ و داغ، از همة اهل مسلماني، تنها و تنها صد و اندي نفر با او همراه بودند.

 

5- اين زائر با انتخاب خويش آمده است؛ او نسبت خويش را با عالم دريافته و اينكه خوب بودن يا بد بودن تابعي است از انتخاب او. «خودي» ما محصول انتخاب خود ماست. ما با هر انتخابي خودي را بر‌مي‌گزينيم. آدمي يك امكان بي‌نهايت است. با هر انتخاب او، يكي از اين ممكن‌الوجود‌ها انتخاب مي‌شود. ما خود آفريدگار خويشتن هستيم. در زيارت عاشورا، نيز سالك بر همين مفهوم تكيه مي‌كند، با فراز‌هايي مثل: «بِالْمُوَالاَةِ» و «بِالْبَرَاءَةِ» و يا «إِلَيْكُمْ بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ». «موالات» تنها دوست داشتن نيست؛ عاشقانه خود را در ميان گذاشتن است و اينكه بر انتخاب خويش ايستاده باشيم. «برائت» نيز تنها بد آمدن نيست، با همة وجود رو‌به‌رو ايستادن و دورباش دادن به روش زندگي آناني است كه از ايشان برائت مي‌جوييم، حتي در نوع نگاه به آدم‌ها، حتي در پاسخ به يك سلام. از امام سجاد و امام باقر‡ نقل شده است كه حتي به وقت ديدن آب گرم نيز در سوگ آن عطش عظيم به لبيك خلايق، بي‌تاب مي‌شدند و در غم آن حكايت سوگ، ديده‌هايشان اشك‌بار مي‌شد. ترجمان اين برائت و موالات را در سلوك خود اولياء نگاه كنيد؛ اينكه علي† با همة مكنت ممكن خويش به جز با نان و نمك و يك تك پيراهني، سرنمي‌كند. اين نه از سر عبادت بلكه از سر عبوديت و از سر اخلاق زيستن است؛ از سر نسبت برگزيدة آدمي با خويشتن است. مگر مي‌تواند در گوشه‌اي از حكومت اين سالك خودي، گرسنه‌اي باشد و امير آن جمع شكم‌بارگي كند.

 

6ـ در اين سالك، نوع نگاه به زمان، فصلي از «هويت خودآگاه» او شده است. جريان در زمان و تداوم وجودي از دنيا تا آخرت‌، براي او بخشي از هويت او تعريف شده است. فصلي از خودي، باز شدن طومار وجودي، طومار آن هستي بزرگ‌تر در متن زمان است. زمان در دو فصل دنيا و آخرت، بستر واشدگي خودي ديده مي‌شود[2]. سالك در فرازهاي گوناگون ديدار خويش، تعبير خودآگاهانة «فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ» را به كار مي‌گيرد. خويش را در تداوم زمان از دنيا تا حضور در رستاخيز تعريف مي‌كند. خودي خويش را با حضور در رستاخيز نيز تعريف مي‌كند و به ديدگاه رسيده است. اين نگاه و خوديابي را مقايسه كنيد با خود زمان‌نگر آدم‌هايي كه حتي در لحظه‌ها حاضر نيستند، محبوس در حداكثر يك ساعت بعدي خويش هستند و يا مصيبت‌بارتر، آدم‌هايي كه در گذشتة خود زندگي مي‌كنند و بعضي‌ها نيز سربه‌هوا به فردايي فكر مي‌كنند كه براي آن برنامه‌اي ندارند و فقط سر به هواي آرزوهاي خام و خياليِ خويشند. تعبير «في» در «فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ» نشانگر اين حضور خود‌آگاه است.

 

من كيستمي

 

در نقطه هدف زندگي، خود مطلوب ما نشسته است. در كوه قاف حكايت زندگي همگان، سيمرغي نشسته است كه همان «خود سالك رسيده به آن مقصود» است. ما در ديدار عاشورا اوصاف «خود سيمرغي» يا «انسان كامل محمدي ـ علوي» يا «انسان كامل حسيني» را در برآيند اوصاف اين «انسان وارث» در ي‌يابيم. «زيارت وارث» را دوباره ياد كنيم:

 

1ـ «وراثت برگزيدگي خداوند» (صفوة‌الله): سالك وارث ما، در تكاپوي وجودي خويش، ممتاز و راهبر و جلودار است؛ در تكاپوي سرعت و سبقت است. در صف پيشاهنگ تغيير، ساختارشكن، هنجارساز و راهبر است و با همة وجود خويش، خداوند و مرام الهي را نشان مي‌دهد؛ به گونه‌اي كه آدميان مي‌توانند از سنت، سيره، خُلق و روش زيستي سالك ما خبر از خداوند بگيرند.

 

2ـ «وراثت پيام‌داري و پيام‌آوري خداوند» (نبي‌الله): خود راه رفته‌اي كه خويش را پيام‌دار و حامل و آموزگار پاسخ مجموعة چرايي‌ها و چگونگي‌ها نشان مي‌دهد، براي مخاطبان حرف‌هاي معني‌بخشي زندگي دارد، براي آدميان زمينه‌ساز انتخاب خير است و مي‌تواند با همراه كردنشان، با روشنگري (بيّنات) و با قاعدة زيست درست (كتاب) و نيز با ميزان‌ها و معيارهاي راه رفتن درست، حتي در بحبوحة تعارض‌نمايي‌ها و تناقض‌نمايي‌ها، راهبر آنان به حق و حقيقت باشد.

 

3- و تفسير من كيستمي خويش به سالكي همواره از خود روزمرة اين جايي خويش خالي شده و عاشقانه و ستايش گرانه از حضور آموزه‌هاي خداوند و از او آن جايي خويش پر شده (خليل‌الله)

 

4ـ «مخاطب خداوند» و «هم­زبان خداوندبودن» (كليم‌الله): اين خودي مطلوب سالك ما، خود را مخاطب خداوند باور كرده است؛ مخاطبي همواره[3] اهل فهم و اعتماد به خويشتن براي پيام رساندن و بيان ايده‌ها و آشكار ساختن خويشتن براي مخاطب سالك.

 

5ـ «روح خداشدن» (روح‌الله): خودي سالك از پوستة سخت زندگي عبور كرده است. پوستة ظاهري و ادب ظاهري زندگي را شكافته و دل‌بسته و پيوستة باطن زيستن و روح زندگي گشته است. آزاد از كم‌ها و حتي از خود آزادي و دلبستة تداوم خويش است و راحت و رضوان و خشنودي و خرسندي را با حضور خداوند در خويشتن جستجو مي‌كند، حتي به قيمت سخت‌ترين‌ها و دشوارترين حكايت‌هاي رنج‌آلود زندگي و تن ندادن به روح و ريحان و راحتي روزمرة زندگي.

 

6ـ «حبيب» و «همواره دوستدار خدا بودن» (حبيب‌الله): سالك ما محبّ و محبوب خداست و در نسبت خويش با كانون زندگي، با خداوند، نسبت عاشقي دارد. نسبت چنين خودي با عالم و با هستي، نسبت دلبري و دلبردگي، نسبت شيدايي و دلدادگي است؛ همواره شيدايي و همواره دلدادگي و دلبري و دلبردگي.

 

7ـ «وراثت امارت‌داري اهل عشق» (ولي‌الله): تا ما نيز نه فقط رسم عاشقي را بلكه رسم راهبري عشق و ايمان، و بلكه رسم راهبري اهل ايمان (در تربيت) و جامعة ايماني (در مديريت اجتماعي) را، مرام خويش برگزينيم. جايي، از راهبري دريافت عشق و ايثار عشق گفته‌اي مي‌آيد، امارت عشق و عشق‌باني، تجربة بالاتري است؛ كمتر كسي آن را دانسته و بلكه تجربه كرده است. براي مزمزه كردن آن به كورة رنج و بلا درآييد و محبوب را براي محبوب بخواهيد؛ و در بنيان اين راهبري، حقيقت و حقانيت و عدالت و زيبايي را در مرحله‌اي و انقطاع را در مرحله‌اي ديگر دريابيد تا «خودي اميرالمؤمنيني» خويش را آشناتر شويد.

 

سالك ما در برآيند اين اوصاف، «خود سيمرغي» خويش را مي‌آموزد و تجربه مي‌كند.

 

خودِ اين‌گونه‌اي، خود را برآيند تاريخي سلسلة‌پاكان مي‌داند؛‌برآيند سنت علوي مي‌بيند و اوصاف اولياء را در خويشتن مهيا مي‌دارد؛ گوييا كه «خود سيمرغي» به «انسان نبوي ـ علوي» تفسير مي‌شود. اين سالك، «خويش» را با اين «خودي» تفسير مي‌كند. 
اين تفسير از «خوديِ سالك» در نقد مقايسه‌اي با «دازاين» هايدگر و ياسپرس[4]، حد و مرز روشن‌تري مي‌يابد.

 

از «من» به «ما»، تعريف خويشتن به خودي جمعي

 

در طول تاريخِ جنبش‌هاي اجتماعي يا تاريخ زندگي هركدام از ما، كم نبوده است جمع‌شدن‌هايي كه به بهانه‌هاي كوچك و يا با عوامل و موانع پنهان و آشكاري، به تشتّت و واگرايي و از هم‌پاشيدگي مبتلا گشته است. به راستي ماية‌پيوستگي هموارة جمع‌ها و جامعه‌ها بر سر آرمان بزرگ چيست؟ كدام عهد،‌كدام پيمان مي‌تواند خمير ماية پيوستگي هموارة جمع‌ها باشد؟

 

زيارت عاشورا عهدي است بر مدار ملاك‌ها و معيارهايي كه مي‌تواند نيت و عزمي مشترك، همتي هماهنگ، كوششي هم آرمان و نفرت‌ها و عشق‌هاي مشترك را به گونه‌اي در قلب جمع‌هاي همراه، سرشار سازد كه در اوج رنج‌ها و دشواري‌ها نيز «من‌»‌ها به سهم ظرفيت جمع با يكديگر و تا تحقق آرمان علوي هم‌پيمان و «ما» بر جاي بمانند.

 

آدمي خويشتن را با دغدغه‌هاي خويش و بر اين مدار، با كس‌ها و چيزهايي كه در دنياي وي اتفاق مي‌افتد تعريف مي‌كند. «خود فعال» يا «خود سالكِ» هركس، در گرو چيزها و كساني است كه خويش را با آنها تعريف مي‌كنيم. سالك مرام علوي چون خويش را فاني در حضرت ولي مي‌بيند، خودي او با آن مرشد بزرگ تعريف مي‌شود و خويش را به خودي «سيد‌الشهدا†» و ميراث‌دار آدم و نوح و عيسي و موسي و محمّد…، علي، فاطمه و حسن‰ و اصحاب آنان تعريف مي‌كند. او خويش را با روح‌هايي كه در مرام علوي حلول كرده و در آن مرشد بزرگ، فاني گرديده‌اند، تعريف مي‌كند: «السَّلامُ عَلَيكَ وَ عَلَي الأروَاحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنَائِك».

 

اصالتي بر مدار نوع تاريخ‌بودگي

 

تعريف خودي انسان از جمله به تاريخ‌بودگيِ وي، دو تداوم تاريخي را پيش روي انتخاب انساني مي‌گذارد:

 

1ـ اصل وراثت انبيايي ـ علوي: وراثت از آدم تا نوح تا عيسي تا محمد… تا علي، تا فاطمه، تا حسن، تا حسين‰ تا مهدي(عج) و تا اصحاب آنان و همچنان تداوم تاريخ

 

2ـ سلسلة وراثت از ظالمان حق محمد و آل محمدŒ: «أللّهُمَّ الْعَنْ أوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍوَ ابْدَأ بِهِ أوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَ الثّالِثَ وَ الرّابِعَ»

 

اين دو تداوم تاريخي، دو رمز بر دو نوع تاريخ بودگي انسان‌اند.

 

زيارت عاشورا مي‌آموزد كه آسيب‌شناسي سلطه و تباهي، نبايد تنها در افرادي همچون ابن‌زياد و يزيد و شمر محدود باشد و در تداوم تاريخي خويش، از اولين عامل تا آخرين عامل را موضوع نقد و داوري قرار مي‌دهد.

 

من‌ها و جمع‌هاي پيشاهنگ

 

تكاپوي آرمان‌هاي بزرگ و عينيت آن در متن جان‌ها و جوامع با نمونه‌هاي عيني پيشاهنگ، دانسته‌تر مي‌شود و تحقق آن خلاقانه‌تر و اميدوارانه‌تر و كارآمدتر، اتفاق مي‌افتد.

 

زيارت عاشورا، پيمان‌نامه و سوگندنامة جمع پيشاهنگ آرمان رشد و توسعة علوي، در فرايند مستمر تاريخي انسان و جامعة علوي است. حضور مرام علوي در ميانة خلايق، حاجتمند اين من‌ها و جمع‌هايي است كه خويش را همچون مريم مقدسƒ وقف معبد آدميت علوي نموده و تا آخر بايستند و حتي جان عزيزترين كسان (پدر و مادر) خويش را در اين ميانه بگذارند: «بِأبِي أنْتَ وَ اُمّي». سالك ما تحقق مرام اين‌گونه پيشاهنگاني چونان خميني‌ها، كاوه‌ها، ردّاني‌پورها و باكري‌ها را مي‌طلبد. اگرچه بسياري چون «محمد حنفيه»، برادر پدري سيدالشّهدا†، خوبند و اهل ايمان‌ورزي‌اند، اما همپايي تا آخر راه براي پيشاهنگي را ندارند كه اين خود، همواره نشانة كمتر پيدا و بسي جانسوزتري است از مظلوميت اهل بيت‰؛ چه بسا اهل ايماني كه آن همت پيشاهنگ را بر خويش هموار نكرده‌اند.

 

دوم-  از «دانش» تا «دانايي» تا «بينايي» و «ديدار»

 

راه زيادي سپردهام

 

از تلنبار دانش تا حكايت خودي

 

تا ذكر تا بصيرت تا حكمت

 

تا اكنون كه فهمهاي من از جنس خودي

 

از جنس زندگي باشند

 

و من بتوانم لطافت يك گل را حس كنم

 

و عشق را باور كنم

 

و با شكوفهها زندگي كنم

 

من هستة پنهان تماشايم

 

 

 

اين قلم چه‌ها داشته است و بر او چه‌ها كه نگذشته تا به آستانة اين آموزة وليّ مرشد، آن هدهد خودي، دررسد كه تا «دانايي»، اين‌گونه سلوكي بايسته است:

 

1ـ علم حضوري را در خودي خويش تجربه كردن و زيستن؛

 

2ـ دانش‌هاي حصولي را در نسبت با يكديگر و در يك نظام جامع ادراكي ـ كه اين «دانش»[5] است ـ سازمان‌دهي و نظام‌بخشي كردن و عنصر خودآگاهي را در متن آنها لحاظ داشتن؛

 

3ـ با تكبير حضرت حق در خويش و با ذكر او (در افق ديد و دل و سلوك داشتنِ همواره) همراه شدن؛

 

4ـ و خواهاني‌ها و نيازهاي خودآگاه خويش را، سليس‌تر و صادق‌تر داشتن؛ و خواهانيِ «رويش خويش و خلق» را يكجا خواستن و رسيدن به بلوغ اين خواهاني، يعني همان عاشقي و بغض، يعني «ايمان»[6]؛

 

5ـ داشتن سلوكي از سر آن بينش و شعور و خواهاني و ايمان، و از سر شكر و حمدِ دادن‌ها و ندادن‌هاي خداوند، داشته‌ها و نداشته‌ها، خوشي‌ها و ناخوشي‌ها و…؛

 

6ـ در كورة بلا و ابتلا نشستن را سماع خويش دانستن و دم‌به‌دم پاليده شدن و خشوع و خضوع و وَجلَت را تجربه كردن؛

 

7ـ و بدين‌گونه آرام‌آرام ديدن‌ها و ديدارها رخ مي‌نمايند و در لابه‌لاي بينش‌ها و شعورها، انديشه‌ها و ذكرها، حس‌ها و برائت‌ها و موالات‌ها و كردارها، بالأخره ديدن‌ها و ديدارها تازه و تازه‌تر مي‌شوند و دانايي و خرد (همان Wisdom) سر مي‌زند؛ فهم‌هايي كه با آن زندگي مي‌كنيم و در عشق‌ها و محبت‌ها و برائت‌ها و موالات‌‌ها، مي‌توان از آن سراغ گرفت.

 

8ـ اين دانايي در كورة بلا و ابتلا پاك و پاكيزه‌تر و ناب‌تر و خالص‌تر مي‌شود و در ميان پاكيزگي نيت‌ها و عمل‌ها سر بر مي‌آورد. دعاي مكارم ‌الاخلاق ما را مي‌آموزد كه:

 

«أللّهُمَّ بَلِّغْ بِإيمانِي أكْمَلَ الإيمانِ، وَ اجْعَلْ يَقِينِي أفْضَلَ الْيَقينِ وَ انْتَهِ بِنِيَّتِي إِلَي أحْسَنِ النِّيَّاتِ وَ بِعَمَلِي إلَي اَحْسَنِ الأعْمالِ. أللّهُمَّ وَفِّّر بِلُطْفِكَ نِيَّتِي وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقيني وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ ما فَسَدَ مِنِّي»[7]

 

9ـ و در همين عجزها و فناهاست كه فهم‌ها خالص‌تر مي‌شوند و با توسل، توكل، تفويض، رضا و تسليم، بالغ و بالغ‌تر مي‌شوند. در همين نقطة بلوغ زيارت و ديدار و توسل، بلوغ بينايي و دانايي نيز حاصل مي‌شود.

 

اين دانايي، همان «حكمت» است كه انبيا برانگيخته ‌شده‌اند تا ما را با آن بياموزانند و ما را با آن همراه كنند: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُم الكِتَابَ وَ الحِكمَةَ»[8]؛ و اين حكمت و دانايي:

 

9ـ1ـ ‌همان گمشدة اهل عاشقي است، كه: «اَلْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِن»[9].

 

9ـ2ـ همان «تفقّه در دين» است؛ يعني «فهم ريشه‌دار نظام جامع آموزه‌هاي دين كه به شناخت و تدبير تغيير و بازنگري عالم، راه مي‌برد». آية 269 سورة بقره مي‌فرمايد: «يُؤْتِي الحِكمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الحِكْمَةَ فَقَدْ أوُتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ مَا يَذَّكَّرُ إلا ألُوالألْبَابِ»[10]. در تفسیر «یُؤْتِی الحِکمَةَ» از امام صادق† روايت شده است: «إنَّ الحِکمَةَ المَعرِفَةُ وَ التَّفَقُّهُ فِی الدِّینِ، فَمَنْ فَقَهَ مِنکُم فَهُوَ حَکِیمٌ[11]؛ حکمت یعنی معرفت و تفقه در دین، پس هرکس از شما به فقه در دين رسید، او حکیم است.»

 

9ـ3ـ همان معرفت و نوع «شناخت جاري در فرايند راهبري توسعه‌اي نظام اجتماعي» است كه ايدة «ولايت فقيه» و «نظام مديريت راهبردي تحقيق و توسعة تفقه‌ در دين‌محور» بر بنيان آن شكل ‌مي‌گيرد.

 

9ـ4ـ همان سوداي عالمان است؛ همان اصل معرفتي است كه «ارسطوئيان» و «مشّائيان» فصلي از آن را با «عقل حصولي» دريافته‌اند، اما از كلّ آن و روح زندگي‌ساز آن حظّي نبرده‌اند و «افلاطونيان» و «فلوطينيان» و «اشراقيان» نيز فصلي ديگر را با «عقل اشراقي» دريافته‌اند و «اهل عرفان» فصل «قلبي» آن را برداشته‌اند و آن را همان «كلّ» گمان زده‌اند؛ و همان «معرفت مقصودي» است كه در سطحي ابتدايي اما نسبتاً جامع‌نگر، «مكتب متعالية صدراي شيرازي» بدان پرداخته است، اما از آن رو كه «عقل» را از «ارسطو» و بالاترش «ابن‌سينا»، و «اشراق» را از «فلوطين» و بالاترش «سهروردي» آورده است و حلولي در منطق و روش‌شناسي و نظام ادراكي قرآن و به ويژه متدولوژي تفصيلي اهل بيت مصطفي‰ نداشته و كشف تامي از آن متدولوژي نبوي ـ علوي نكرده است، همچنان از اوج بلوغ دانايي و روح تربيت عاشورايي و جان بلوغ اقدامي و اصلاحي خلايق، محروم است.

 

از «دانش» تا «دانايي»، به اندازة سواد و اطلاعات علمي تا فهم جاري در زندگي و راهبر به رويش وجود، راه است. دانايي يعني دانستن‌هايي كه با باورها و محبت‌ها و گرايش‌ها و سائق‌هاي فراروندة آدمي، گره مي‌خورند و در متن زندگي قرار مي‌گيرند.

 

هنگامي كه شناخت‌ها و يقين‌ها و حتي نوع دريافت و تحليل ما از رنج‌ها و دردها، به كار گرفته نشوند و در زندگي جريان پيدا نكنند، چيزي جز بحران به دنبال نخواهد داشت و اين بحران جز جدايي و نفرت نخواهد داشت. در تفسیر آیة «یُؤْتِی الحِکمَةَ»: امام باقر† مي‌آموزد: «مَعرِفَةُ الإمَامِ وَ اجتِنَابُ الکَبَائِرِِ اَلَّتِی أوْجَبَ اللهُ عَلَیهَا النَّار[12]؛ حکمت یعنی معرفت امام و دوری از گناهانی که ارتکاب آنها عقوبت آتش دارد.» دانشي منجر به تدبير چگونگي زندگي.

 

اين حكمت و دانايي:

 

9ـ5ـ همان است كه «معرفت علوي»اش مي‌ناميم.

 

9ـ6ـ هماني است كه جان و كانون آن، «ديدار حكايت بلوغ وجود» است؛ حكايت ديدار تغيير ناب، ديدار سنت و كيش حيات و ممات محمد و آل محمد… و راه دادن آن سنت و كيش در زندگي و مرگ خويش است.

 

9ـ7ـ همان «زيارت» و ديدارِ بالاترين نماد آن بلوغ وجود و اين حكايت تغيير، همان زيارت و ديدار عاشوراست.

 

با زيارت عاشورا، جنس شهودي و خودآگاه و زيستة دانايي، توصيف ‌شده و به اين‌گونه دانايي وارد زندگي مي‌شود. تعبير «زيارت» اين مضمون را توضيح مي‌دهد. از امام آموختيم كه «تَزَاوَرُونَا، فَإِنَّ فِي زِيارَتِنا إِحيَاءً ًلِقُلُوبِكُم»[13]. اين بينش و ديدن و ديدار، حضور همة وجود در متن شيوة علوي زيستن است.

 

سوم- جريان آموزه‌هاي زيارت در فرايند دانش

 

دهه‌هاي چندي ‌است كه دغدغة اسلامي شدن علوم در نظام آموزش عالي در ميان آمده است. قرائتي بر آن است بازسازي علوم انساني و دفاع از علوم انساني و اجتماعي اسلامي ـ بي ملاحظة گذار جامع‌نگر معرفت‌شناختي به ساحت علوم و رهسپار توليد دانش شدن بر اين بنيان ـ تنها در گرو ورود به حيطة فلسفة علوم است، بي اينكه به بحث دروني در علوم مزبور و توليد دانش در اين عرصه بپردازند. تلاش‌هاي صورت گرفته بر ضعف‌ها و نارسايي‌هاي علوم انساني از بدو توليد دانش تا امروز، تمركز نموده و مشكل بنيادي اين علوم را بي‌پايگي معرفتي و ديني آنها دانسته‌اند. بدين لحاظ، با فرض جامعة انساني‌كمال‌گرا، نياز به علم انساني كمال‌طلب و كمال‌خواه وجود دارد كه مباني آن مي‌بايد هم عقلي و هم ديني باشد. علوم انساني الهي و كمال‌گرا، معرفت جديدي مي‌شوند كه مي‌بايد آن را توليد كرد. به لحاظ سازماني نيز فيلسوفان اين رويكرد، در شأن تصميم‌سازي در مورد ماهيت كار علما و دانشمندان با اهدافي چون خيرخواهي و سعادت و… قرار گرفته و در همين راستا بر سازمان‌دهي شخصيتي اساتيد دروس تأكيد مي‌ورزند. حاصل اين نگاه به علم، از يك سو موجب ابهام‌گويي و از سوي ديگر موجب قوت يافتن ديدگاه كساني شده است كه سخن از فقدان ساختارهاي مناسب در تحقيق علوم انساني در ايران مي‌كنند. به عبارت ديگر، نگاه و داوري غيرعلمي نسبت به علم و همه‌چيز را بخشي از فلسفة مقدم بر علوم دانستن، موجب شده است دو ديدگاه متضاد شكل بگيرد. عده‌اي از علوم تابع فلسفه (فلسفة الهي)، و عده‌اي هم از عدم امكان وقوع علم و انديشه در ايران سخن مي‌گويند.

 

پيشنهاد كوتاه به تناسب اين مجال اينكه:

 

1ـ از بازخواني مباني معرفت‌شناختي علوم كه فلسفة علوم جزوي از آن است[14]، آن­هم اعم از علوم درون‌ديني و بيرون‌ديني و نيز اهتمام به سازمان‌دهي نظام جامع ادراكي (لحاظ همة حوزه‌هاي ادراكي با توجه به نسبت آنها با يكديگر آنهم در راستاي انديشة ترقي و معطوف به گفتمان درونزاي آن) آغاز مي‌كنيم.

 

2ـ به مدد موضوع‌شناسي روزآمد و درك پرسش‌ها و چالش‌هاي نوبه‌نوشونده و آغاز از پاسخ دانش‌هاي شكل‌گرفته بر بنيان مباني معرفت‌شناختي برگزيده و در چارچوب نظام كلان ادراكي پرداخت ‌شده و در دادوستد مقايسه‌اي با دانش‌هاي ياد شده، به توليد نظر دربارة موضوعات ياد شده مي‌پردازيم.

 

3ـ واحدهاي اطلاعاتي جمع مي‌شوند، موضوعي مي‌شوند، در شبكة مفهومي و زباني هر حوزة شناختي، فصل مشترك مي‌يابند و حول غايت، موضوع و روش خاص آن علم سازمان‌دهي مي‌شوند. به اين‌گونه يك حوزة شناختي، يك دانش ايجاد مي‌شود.

 

4ـ روزگاري حوزه‌هاي شناختي كمتر بودند و فاصلة ميان اين حوزه‌‌ها قابل تعريف بود و امروز تنوع و تكثر اين حوزه‌ها زياد شده، پديده‌هاي واحد از منظرهاي گوناگون تحليل مي‌شوند و حوزه‌هاي شناختي مزبور با يكديگر در مباحثي همپوشاني مي‌يابند و به اين‌گونه ميان ‌‌رشته‌اي‌ها و چند رشته‌اي‌ها پديد آمده‌اند. به ايدة ميان ‌رشته‌اي‌ها اهتمام بيشتري داشته باشيم و نظر به مباحثات ميان ‌شناختي، ميان‌ حوزه‌اي و ميان‌ رشته‌اي، ميان ‌رشته‌اي‌ها را دريابيم.

 

5ـ و نسبت اين دانش با زندگي ديده شود تا مقصود دانايي حاصل آيد. حكمت جامع از نظر تا اقدام، پس از مهندسي و باز مهندسي‌هاي لازم بنيان هويت علم و عالم ديده شوند و خردمندي عيار منزلت زيستي باشد.

 

6ـ جريان نوانديشي ديني از شكل‌گيري در نظام جامع ادراكي، رهسپار جريان در نهادهاي توليد دانش و به طور خاص نظام رشته‌ها و دروس شده و در چارچوب نظام ادراكي جامع تفقه در دين، در فرايند مديريت تحقيق و توسعة جامع‌نگر تفقه ‌در دين ‌محور يا نظام ولايت فقيه در دين، در سه عرصة نظام تعليم و تربيت، نقشة جامع علمي، و مهندسي تحقيق و توسعة فرهنگي، دكترين ملي تحقيق و توسعه، جريان و تداوم داشته باشد.

 

7ـ و به گونه‌اي نوبه‌نو شونده در نظام آموزشي و تحقيقات راهبردي و در دادوستد با عقلانيت جامع و انديشه‌هاي بيرون‌ ديني، دم‌به‌دم تازه شود.

 

عاشورا يك پديدة جامع انساني تغيير معطوف به آرمان رشد و يك فرايند اصلاحي اصول‌گرا در وجوه سياسي،  روانشناختي، جامعه‌شناختي و نيز اقتصادي، مديريت و همچنين زيباشناختي است؛ يعني پديده‌اي متعلَق شناخت حوزه‌هاي گوناگون معرفتي. زيارت عاشورا نيز به همين‌گونه، مجموعه‌اي است از آموزه‌هاي نظري، روانشناختي، عرفاني، اخلاقي، علم ‌الاجتماعي، سياسي و هنري كه در يك نظام جامع ادراكي دريافت مي‌شوند. در گفتار اول، مواد اطلاعاتي اوليه توليد شده‌اند. واحدهاي اطلاعاتي توليد شده در گفتار اول، در گفتار دوم بازساماني مي‌شوند و در نظام جامع «دانايي، معنا و موقعيت» شكل مي‌گيرند كه فصل هنر نيز در گفتار بعدي ضميمة آن است. چارچوبه و نقشة سامان‌يابي دانش مهيا شده است. گفتگوي ميان‌حوزه‌اي و ميان‌معرفتي به ويژه با حوزة علوم انساني، هر دو فصل توليد اطلاعات و سازمان‌دهي دانش را غني‌تر، تحليلي‌تر و تفصيلي‌تر مي‌كند. اكنون دانش توليد شده است و با شكل‌گيري در نظام معرفتي مي‌تواند در نظام درسي و نظام‌ رشته‌اي نهادهاي توليد علوم انساني و هنر جريان يابد. گفتار دوم و گفتار سوم نشان مي‌دهند زيارت عاشورا چگونه در مباحث و حوزه‌هاي شناختي جريان مي‌يابد؛ مانند:

 

1ـ در عرصة فلسفة موجود و موجوديت (فلسفة خودي) و از جمله فلسفة معنا، فلسفة اخلاق، فلسفة سياسي و فلسفةهنر

 

2ـ در عرصة معني‌داري زندگي يا روش معني‌درماني[15]، و به اين قرار در رشته‌هايي مانند روانشناسي، علوم تربيتي و مشاوره و ميان ‌رشته‌اي‌هاي پيوسته با آنها

 

3ـ در حوزة علوم اجتماعي به ويژه جامعه‌شناسي سياسي و…

 

4ـ در حوزة مديريت راهبردي

 

5ـ و در عرصة اخلاق و عرفان

 

6ـ و در مثل حوزة هنر و انديشة هنر

 

اينك «دانش» در بستر «دانايي» و «حكمت» و بر بنيان يك جريان معرفت‌شناختي درونزا توليد مي‌شود.

 



[1]ـ عطار در تذكرةالاوليا ما را آموخت: «محبت درست نشود مگر ميان دو تن، كه يكي ديگري را گويد: اي من.» (نقل از: الهي قمشه‌اي، حسين؛ گزيدة منطق‌الطير عطار؛ ص 12).

[2]ـ ن.ك. به: مبحث زمان و قدر انساني از اين قلم در كتاب حكمت هنر و كتاب با عاشورا در سه عرصة تغيير.

[3]ـ كليم، صفت مشبهه و نشانة دوام و استمرار است.

[4]ـ از جمله ن.ك. به: احمدي، بابك؛ هايدگر و پرسش‌هاي بنيادي؛ ص 281ـ245 و نيز نصري، عبدالله؛ خدا و انسان در فلسفة ياسپرس؛ ص 111ـ107.

[5] - Knowledge

[6]ـ امام صادق† فرمود: «هَل الإيمَانُ إلا الحُبِّ وَ البُغضِ» (وسايل‌الشيعه؛ ج 11؛ ص 435).

[7]ـ مشكيني، علي؛ مصباح‌المنير؛ ص 114.

[8]ـ سورة جمعه؛ آية 2.

[9]ـ اصول كافي؛ ج 8؛ ص 167.

[10]ـ خدا به هركه خواهد فيض حكمت و دانش عطا كند و به هركس حكمت و دانش داده شود به او خير فراوان مرحمت شده است و اين حقيقت را جز خردمندان متذكر نشوند.

[11]ـ بحارالانوار؛ ج 1؛ ص 215.

[12]ـ بحار الانوار؛ ج 1؛ ص 215.

[13]ـ همان؛ ج 74؛ ص 258.

[14]ـ به همراه بازخواني مباني عام معرفت‌شناختي و روش‌شناختي، روانشناختي ـ جامعه‌شناختي علوم و تحليل تاريخي تحول علوم.

[15] - Logotrapy

 


 

فصل دوم        
گفتمان «معنا»

جريان تغيير پديدار انساني و در بلوغ آن، جريان سلوك «خود فعال» يا «اوآنجايي» اصالت ‌‌يابنده با انتخاب خويش رو به آرمان رشد، زمان‌مند در انواع بسترهاي روانشناختي، علم‌الاجتماعي و… تا زمان هنر، بر بنيان سطوح دانايي ‌منجر به سلوك انگيزشي، با آموزه‌هاي علوي، راهبري مي‌شود و «معنا» برمي‌آيد. پس از «دانايي» نوبت «معنا» است.

«معنا» يعني مكان‌مندي قصد؛ يعني قصد در موقعيت يا در موقعيت قصد كردن؛ يعني موقعيت آرمان برگزيده؛ يعني آرمان‌داري زمان ـ مكان‌مند. «معنا» ‌امتداد زماني ـ مكاني حركت پديدار انساني و به تعبيري، تبلور مجموع چرايي‌ها و چگونگي‌هاي زندگي آدمي رو به آرمان برگزيدة زندگي وي در موقعيت و وضعيت انساني او در سطوح رو به بالاتر نيازها و فراانگيزه‌هاي وي است.

به اين قرار، معني‌داري زندگي يعني موقعيت يا عينيت آرمان‌داري جريان تغيير انساني، انتخاب ‌شده براي اصالت بخشيدن به خويش، رو به تجربة فراروندة سطوح آرمان‌‌داري تا آرمان رشد ‌است. ما در موقعيت‌هاي خويش قصد مي‌كنيم و به آرمان‌هاي برگزيدة خويش عينيت مي‌بخشيم. معني‌داري، از سطحي كه موقعيت‌هاي ما به سوي آرماني برتر از ما تبديل مي‌شوند، آغاز مي‌شود. ما با معني‌دار كردن زندگي خويش، موقعيت‌هاي خود را تبلور آرمان برگزيدة خويش مي‌خواهيم.

ايدة معني‌داري زندگي يعني: روشن كردن چرايي‌ها و بر بنيان آن چگونگي‌هاي زندگي، گذار خودآگاه و خودخواسته، و جهت‌دار بودن مشتاقانة مثبت زندگي به سوي تجربه‌هاي ژرف‌تر خودتوانمندانة حقيقت، خوبي، زيبايي، عدالت و رشد، تناسب موزون داشته‌ها و فراانگيزش‌‌هاي انساني و مديريت مجموعة حيات و روابط زيستي انسان و نيز كشش دانايي‌مدار براي حس خوشبختي و تجربة مداوم موفقيت.

 

اول- فراانگيزههاي «خودشدگي» و «خودباشندگي» آدمي

 

دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد

هر قطره شود خورشيدي

باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند

روزن روزن

از مهرت لبخندي كن، بنشان بر لب ما

باشد كه سرودي خيزد درخور نيوشيدن تو[1]

 

فصلي از «كيستي» اين زائر، دغدغه‌ها و جستجو‌ها و نياز‌هاي اوست؛ فرانياز‌هايي كه او را برانگيخته‌اند تا به اين ديدار بيايد و چيز‌هايي بطلبد. مي‌توان مساحت دنياي او را، مساحت خودي او را، با اين جستجوها تحليل كرد. پيش‌تر در منزل سوم، آموزه‌هاي زيارت، فرانيازها و فراانگيزه‌هاي آموختة اين زيارت را مرور كرده‌ايم و اينك مقايسة تحليلي فراانگيزه‌هاي تحليلي زيارت با فراآسيب‌هاي خاص ناشي از ناكامي فرانيازها:

1ـ مرور دوبارة فرانيازهاي رشد

مساحت دنياي آدمي، با جستجوهايش شناخته مي‌شود. كيستي «خود فعال عاشورايي» را با فرانيازها و فراانگيزه‌هاي خودآگاه او مي‌توان تحليل كرد  

2ـ فراآسيب‌ها

شكست در ارضاي فرانيازها، فراآسيب‌هايي را به وجود مي‌آورد. نوع بيماري‌هاي ناشي از ناكامي نيازهاي كمال، به وضوحِ بيماري‌هاي ناشي از ناكامي نيازهاي پايين‌تر تجربه نمي‌شوند. اين به آن معنا نيست كه فراآسيب‌ها به شدت بيماري‌هاي عادي احساس نمي‌شوند، بلكه منشأ يا علت اختلال، براي فرد وضوح كمتري دارد. در صورت ناكامي يكي از «نيازهاي كمبود» (في‌المثل، گرسنگي يا محبت) ما به طور مستقيم و بي‌واسطه از احساس گرسنگي يا تنهايي آگاه مي‌شويم،‌ حال آنكه ناكامي فرانيازها چنين حالتي ندارد و بايد از منظر توفيق دست‌يابي به آرمان رشد تحليل شوند. شايد نشان دادن فرانيازهاي زيارت عاشورا در كنار فراآسيب‌هاي خاص ناشي از ناكامي فرانيازهاي آن، چشم‌انداز روشن‌تری به «مكتب علوی فرانيازها» به دست دهد. عبارت‌هاي ستون راست جدول، نمايانگر حالت‌هاي هستي خواستار تحقق خود و عبارت‌هاي ستون چپ، نمايانگر فراآسيب‌هاي ناشي از كمبود آنهاست.

مقايسة فرانيازهاي مازلو با مثل الگوي فرانيازهاي زيارت عاشورا، چشم‌انداز مزبور را تحليلي‌تر به دست مي‌دهد[2].

فراآسيب‌ها، نمايانگر كاستي گرفتن يا نازاماندن رشد و كمال كامل انساني هستند. وجود آنها ما را از بيان كامل، به كار گرفتن و فعليت بخشيدن استعدادهاي بالقوه‌مان بازمي‌دارد. تأكيد بر اين نكته مهم است كساني كه دچار فراآسيب‌ها هستند، البته احتمالاً نيازهاي سطوح پايين‌تر خود را برآورده ساخته‌اند. ممكن است از احساس محبت و تعلق برخوردار باشند، اساساً احساس ايمني كنند، براي خود احترام قايل باشند و خويشتن را ارزشمند بيابند و به اين قرار «نيازهاي كمبود: نيازهاي مرسوم فطري» در آنها براي ارضا، فشاري وارد نياورد. اما انگيزش انسان سالك در سطحي بالاتر، فراگيرتر، شامل‌تر و جاري‌تر است.

دوم- ويژگي‌هاي خواستاران تحقق «خود علوي»

همة زيارت را و همة آنچه را كه گفتيم و آموختيم، يك­جا لحاظ كنيم و روش و رویة زندگي ببينيم؛ انگار كه مثلاً مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، عبدالله بن وهب كلبي يا مادر او هستيم. اين «او»، خواستار تحقق «خود علوي» است. «او» چه ويژگي‌هايي دارد؟

زيارت عاشورا در تفسير تفصيلي فصلي از آموزه‌هاي قرآني و به مثابه بخشي نظام‌واره از كليت سامانة معارف و حكمت علوي، ويژگي‌هايي را براي خواستاران تحقق «خود علوي» فهرست مي‌كند. ادعيه و زيارات مستند، از اين ديدگاه، منبع مرجع ممتازي در تفسير علوي خواستاران تحقق «خودي الهي» است و هركدام از آنها مباحثي بعضاً همپوشان از ويژگي‌هاي انسان خواستار تحقق خودي علوي را توضيح مي‌دهند.

«خود علوي» همان هويت و «من» عهده‌دار مديريت حيات فردي و اجتماعي آدميان، همان «خود سيمرغي» يا همان «سيمرغ منتظر ما» است. فرانيازها و فراانگيزه‌هاي تحليلي زيارت عاشورا ويژگي‌هاي اصيل انسان علوي را نشان مي‌دهند. در راستاي اين ويژگي‌هاي فراانگيزشي و در شبكة مفهومي اين ويژگي‌ها، برخي ويژگي‌هاي خاص ديگر نيز در تعريف خواستاران تحقق خود علوي ـ خود حسيني، شناختني هستند كه از آن جمله‌اند[3]:

1ـ ادراك صحيح و روشن‌‌بينانة واقعيت، روشن‌‌بيني واقعيت

سالك علوي، از سر روشن‌بيني و بصيرت به اشخاص و دنياي پيرامون خويش شناخت عيني دارد. اين همان شناخت هستي است. اين شناخت برشي از شناخت عينيت روبه‌رو تا عمق حقيقت آن است، اين است كه با اين بينش و دانايي، سالك ما خداوند را در چشم‌انداز دارد[4] و جهان را همان‌گونه كه هست مي‌بيند. مازلو مي‌نويسد: «روان‌‌نژند از لحاظ عاطفي بيمار نيست، بلكه شيوة شناخت او نادرست است[5].» اين بينش در اين زيارت، از خودآگاهي آغاز و با بينشي هستي‌شناختي، جامعه‌شناختي و روانشناختي و سياست‌شناختي، يك بنيان فلسفة تاريخي (منطق تغيير و راهبري تحول تاريخ) را پيشنهاد مي‌كند.

2ـ خودانگيختگي، صداقت و حسن تعهد

خواستاران تحقق خود در نگاه آموزه‌هاي زيارت عاشورا به شيوه‌اي صريح، صادق، صميمي و خودانگيخته رفتار مي‌كنند و مي‌توانند وضع وجودي خويش و نيز جستجو‌ها و طلب‌هاي خويش و موضع خويش را در برابر كساني كه دوستشان دارند و يا با آنان دورباش دارند، يعني عواطف و نفرت‌ها و گريز‌هاي خويش را، صادقانه نشان دهند. به عبارت ساده‌تر، مي‌توان گفت اينها به طور طبيعي بر طبق طبيعت خويش عمل مي‌كنند. گواينكه خواستاران تحقق خود در هر موضع و بيان وضعيتي بدون مبنا و ملاك نيستند. اينان خودانگيخته عمل مي‌كنند و نسبت به اعتقاد خويش و روية اقدامي و زيستي خويش، حس تعهد مي‌كنند؛ گويا كه تحقق خود، بدون حسن تعهد ممكن نيست.

خواستاران تحقق «خود علوي» به آرمان، مرام، امام و الگوي برگزيدة زيستي خويش به گونه‌اي خودآگاه و خودانگيخته عشق مي‌ورزند و اقدام و تكاپو در اين عرصه را حتي اگر به معناي موضع اقدامي جنگاورانه (مثل دفاع مقدس) و يا حتي دورباش در روش زيست با عزيزترين كسان خويش[6] باشد، براي طبيعت و تركيب و وضع وجودي خويش مناسب مي‌دانند. در اين حال، نقش و شغل شيعة آل علي† با شيعة مرام حسين† ناهمسازي ندارد و كار و شغل او همان تحقق نقش و رسالت اوست. آنچه مي‌كند همان عينيت نقش اوست. ‌هركسي در پي كار خويش است؛ فيلسوف در جستجوي حقيقت، هنرمند در جستجوي زيبايي و قاضي در جستجوي عدالت و حكيم در جستجوي همة آنها، اما اين همه براي برآوردن آن فرانيازهاي رشد است و نزديكي و دورباش و سلم و حربي اگر دارند، بر مدار محبت محمد و آل محمد… است. سالك علوي تمامي توانايي‌اش را به كار مي‌بندد تا معيّت و همراهي و همپايي با محمد و آل‌محمد… حاصل آيد. وقتي اين انگيزه در ميان بود، آنچه مي‌كنيم بايد در راستاي اين فرانياز باشد و در آن صورت، از انجام آن بيش از هرچيز ديگري لذت مي‌بريم.

3ـ نياز به خلوت و استقلال و خودتكاپويي يا كنش مستقل

خواستاران تحقق خود در وادي تربيت عاشورايي با همة ‌حضور اجتماعي و تكاپو و دخالت در تغيير،‌ نياز شديدي به خلوت‌گزيني و تنهايي دارند. با آنكه از تماس با ديگران پرهيز نمي‌كنند، ظاهراً به ديگران نيازي ندارند. براي حس خرسندي و كسب رضايت، به ديگران متكي نيستند و در نتيجه مي‌توانند دور و بركنار از مردم بمانند. رفتار و احساساتشان تنها از آن خودشان است؛ يعني مي‌توانند خود تصميم بگيرند و به نتايج خودشان برسند و انگيزش خود را تجربه كنند.

سالك خودي وادي تربيت عاشورايي با رسول زندگي‌ها همراه است و بر پاي خويش، خودانگيخته و متكي بر خويش است و در او ظرفيت‌ها و ظرافت‌ها شكل گرفته‌است. او حتي اگر از عزيزترين خويش، از جان جان دل خويش نيز به‌خاطر بسياري چرايي‌ها و چگونگي‌ها در ملال باشد، زمين مي‌خورد، اما زمين‌گير نمي‌شود، در تابه مي‌نشيند، اما به بن‌بست و عبث نمي‌رسد و دل ناراست نمي‌كند. حال آنكه روان‌نژندها معمولاً براي يافتن رضايتي كه خود نمي‌توانند ايجاد كنند، ‌از لحاظ عاطفي به ديگران عميقاً‌ وابسته‌اند؛ چون تصور پايداري از خود ندارند. براي حمايت و براي عقايد و ارزش‌ها و رفتارها به ديگران متكي‌اند. مي‌توان آنها را انگل‌هايي پنداشت كه مطابق الگوي دلخواه ديگران مي‌انديشند و عمل مي‌كنند. تصوري كه اينها از خود دارند، فقط بازتابي از تصور ديگران دربارة اينان است، نه حاصل رشد و تكامل مستقل خودشان.

شخصيت‌هاي سالمي چون اين سالكان مرام عاشورايي، «خودكفا» هستند و استقلال شديدشان آنها را در برابر بحران‌ها و محروميت‌ها مقاوم و آسيب‌ناپذير مي‌سازد. اين‌گونه خواستاران تحقق خودي، بداقبالي‌ها را تقريباً حس نمي‌كنند؛ همان بداقبالي‌ها و ناملايمت‌ها و رنج‌هايي كه ممكن است بسياري را زمين‌گير كند و كساني را كه از سلامت روان كمتري برخوردارند، از پاي درآورد. اين سالكان در ميان رويدادهايي كه اشخاص تقريباً ناسالم ـ آنهايي كه با آن وسعت‌ها و ظرفيت‌هاي علوي همراه نشده‌اند ـ آنها را فاجعه مي‌پندارند، وقار و متانت و صلابت و اصالت خويش را حفظ مي‌كنند.

4ـ تازگي مداوم تجربه‌هاي زندگي، تا تجربه‌هاي «اوج»

زائر عاشورا در آن تكاپوي خود برانگيختة وجودي و آن سلوك زندة موالات‌ها و برائت‌ها، تجربه‌هاي خاص را، بدون توجه به اينكه تكرار شده باشند يا نه، با احساس لذت، احترام و شگفتي مي‌ستايد؛ براي مثال حتي خوردن و آشاميدن، رانندگي روزانه به سوي كار، تماشاي طلوع و غروب آفتاب، ديدار پدر و مادر، ديدن خنده‌هاي لطيف فرزند، گفتگوي با برادر، تعامل در محيط كار و هر كار متنوع ديگر، همه و همه مي‌توانند با لذت يك اتفاق زندة تازه، تجربه شوند و از تجربه‌هاي مستمر آن سير و خسته نشويم. زائر عاشورا در شنودن زمزمة رود و ديدن رقص باد در دشت گندم، همانقدر با تجربة زيستي عاشورا همراه است كه در رعايت مقررات خط عابر پياده، و يا در زبان و سخن عاشق با جان جان دل خويش، و يا هنگامة‌حماسة مجنون. باري تجربة عاشورايي لحظه‌ها و زمان، «حمد» مي‌شود؛ يعني اين سالكان همواره از آنچه دارند ‌ـ حتي كه سرازيري رنج‌ها باشد ـ و تجربه مي‌كنند، سپاسگزارند.

خواستار تحقق خود همواره در تكاپوي تجربه‌هاي تازة‌زندگي است و اين تجربه عميق و عميق‌تر مي‌شود، كه از همين حمد و مجاهده و سلوك انگيزشي در متن تجربة رنج و بلا و ابتلا، عجز و حيرت و انقطاع سر برمي‌آورد و تازه نوبت توكل و توسل و اعتصام است كه آغاز تازگي‌هاي تازه‌تر است. «خود» سالك از همين تجربه‌هاي روزمره تا تجربة لحظه‌ها و بزنگاه‌هاي خاص (مثل تصميم‌هاي عصر و شب عاشورا، و به شاگردي آن، عمليات بيت‌المقدس و…)، استعلا و حس عزت و استغنا[7] مي‌يابد و او احساس قدرت، توانمندي، اعتماد به نفس و قاطعيتي مي‌كند كه گويي چيزي نيست كه نتواند انجام دهد يا بدان تبديل شود. سالك عاشورا چشمي نازك و دلي سرشار دارد، اما كوه را جابه‌جا مي‌كند. به علاوه، ابعاد شور و هيجان هر فعاليتي كه بدان مشغول است،‌خواه كار و خواه لذت از هنر، عشق‌ورزي يا حتي تماشاي غروب آفتاب يا شكوفايي يك گل آفتابگردان در تابستان و باز شدن گل ناز در زمستان، به اوج سرشاري و بلوغ خويش مي‌رسد.

5ـ دوست داشتن ديگران و روابط متقابل با آنان

خواستاران تحقق خود، نسبت به همة انسان‌ها، به همة ‌چيزها و كس‌ها و به همة مخلوقات، عميقاً احساس محبت دارند[8]؛ رسم دوست داشتن و خدمت گزاردن را مي‌شناسند؛ پينه‌هاي پشت آقاي شهيدان را هميشه در باور دارند؛ آدم‌ها را دوست دارند و به آنها عشق مي‌ورزند و حتي به آنهايي كه جهل مي‌كارند و نفرت درو مي‌كنند و رفتار احمقانه، حقير و يا فعالانه‌اي دارند «سلام» مي‌كنند؛ زود مي‌بخشند و جبهه‌ها را اشتباه نمي‌كنند[9]. تن به تيغ مي‌سپارند، اما آن‌طرف آبي نمي‌شوند، اگرچه او را پر طاووس عالمي بخشند. اين خواستار تحقق آموخته است كه «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَئِكَ». او روح‌هايي را آموخته است كه در مرام آموزگار مرشد خويش، خود را فنا مي‌كنند و رسم وفا به جاي مي‌آورند. اينان مي‌توانند با ديگران روابط محكم‌تري داشته باشند؛ مي‌توانند به ديگران بيشتر محبت كنند و با آنان دوستي عميق‌تري داشته باشند؛ و بهتر مي‌توانند با آنان از جايي شروع كنند كه آنان ايستاده‌اند. البته خواستاران تحقق خود نيز مانند بيشتر اشخاص ترجيح مي‌دهند با كساني همراه باشند كه ارزش‌ها و ويژگي‌هاي مشترك داشته باشند.

محبتي كه خواستار تحقق خود علوي نسبت به كسي احساس مي‌كند، از نوع خاص «محبت هستي»[10] و به رغم «محبت كمبود» است. انگيزة «محبت كمبود»، براي ارضاي «نيازهاي كمبود»، به ويژه ارضا شدن نيازهاي تعلق و محبت است؛ اتكاي شديد به محبوب و ترس از دست دادن محبتي كه سخت مورد نياز است، در ميان است. كساني كه داراي سلامت روان متوسطي هستند، به هنگام محروميت از محبت به گرسنه‌اي مي‌مانند آرزومند، جويا و نيازمند غذا.

نكتة آموختني ديگر در اين ويژگي زائران عاشورا، بردباري و شكيبايي در برابر مردمان است. براي خواستاران تحقق خود، مردم صرف نظر از طبقة اجتماعي، سطح تحصيلات، نوع نسبت، نوع وابستگي سياسي و يا نژاد و رنگ و حتي دين، دوست‌داشتني‌اند. خواستار تحقق خودي، اساساً به ندرت متوجه اين تفاوت‌ها مي‌شود و چه بسا تعويض روغني سر محل را بيشتر لايق محبت و شفقت ببينيد تا آن سوادمند مدعي را. اينان حتي رفتارشان از شكيبايي فراتر مي‌رود و با خلايق، تواضع و فروتني دارند و در برابر هرچه پايين‌تر، تواضع و فروتني بيشتري دارند. اينان براي آموختن كاملاً آماده‌اند حتي اگر از وفاي يك سگ باشد و چه بسا كه از بي‌ادبي مي‌توان درس ادب‌آموخت.

6ـ تمايز روشن‌بينانة هدف و وسيله

نكتة آموختني ديگري در اين ديدار پيش روست. زائر عاشورا براي تحقق خويش:

1ـ آشكارا وسيله را از هدف تميز مي‌دهد. كاركرد وسيله‌ها و ابزار با «آرمان رشد» داوري و نقادي مي‌شوند، به همين دليل كوچك‌ترين اقدام، مثقال ذره‌اي هم باشد، بايد آرمان رشد را نشان دهد كه اگر اين‌گونه بود، هر تجربة خودي، رسيدن به مطلوب است. بدين علت است كه هر شناختي و نيتي و اقدامي، بايد نشانة او را داشته باشد[11] و به همين علت است كه امام† با ملاكي كه از آرمان رشد به دست مي‌دهد، وسيله‌ها و اقدام‌ها را تحليل مي‌كند و موضع‌ها را روشن مي‌كند: «أتَقَرَّبُ إلَى اللَّهِ وَ إلَى رَسُولِهِ وَ إلَى أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ إلَي فاطِمَةَ وَ إلَى الْحَسَنِ وَ إلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَرَائَةِ  مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنَى عَلَيْهِ بُنْيَانَهُ وَ جَرَى فِى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى أشْياعِكُمْ، بَرِئْتُ إلَى اللَّهِ وَ إلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ أتَقَرَّبُ إلَى اللَّهِ ثُمَّ إلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ». اين است كه اشخاص كاملاً سالم، از انجام دادن كار يا «سپردن راه» اگر نه بيشتر، دست كم به همان اندازة رسيدن به مقصد، لذت مي‌برند.

2ـ همچنين خود با انتخاب خويش با تميز خير از شر و راست از ناراست، به انتخاب خير و درست مي‌رسد. او در مقايسة شروع‌ها، از خويش آغاز مي‌كند؛ و در مقايسة معبودها، خداوند را برگزيده؛ و در مقايسة پيام‌آوران زندگي، رسول حق را برگزيده؛ و در مقايسة راهبرها براي امارت و امامت، علي را، فاطمه را و حسن و حسين‰ را و مهدي(عج) وعده‌داده‌شده را برگزيده است. فلسفة ختم نبوت و غيبت را مي‌فهمد. او در ميان حقيقت و دروغ، عدالت و ظلم، جانب حقيقت و عدالت را و در مقايسة علي و فاطمه‡ و… با اولي و دومي و سومي و چهارمي و…، علي و فاطمه و حسن و حسين‰ و… را برگزيده است. حال آنكه اشخاصي كه از سلامت روان كمتري برخوردارند، يا سردرگم‌اند و به نفاق رسيده‌اند و يا بي‌حميّت و ساكت و در كنار، و ميان درست و نادرست دچار نوسان و دودلي مي‌شوند، و يا بر دانستني‌هاي خويش سرپوش گذاشته و به كفر رسيده‌اند. به عكس، خواستاران تحقق خود، داراي معيارهاي اخلاقي و زيستي كاملاً مشخصي هستند كه در هيچ موقعيتي آنها را رها نمي‌كنند.

7ـ خلاقيت و آفرينندگي

آفرينندگي از ويژگي‌هايي است كه از خواستاران تحقق خود انتظار مي‌رود. اينها اصيل، مبتكر و تازه‌آورند؛ اگر چه آفرينندگي لزوماً همواره هنرمندانه نيست. نشانه‌هاي اين آفرينندگي در زائر عاشورا:

ـ كوشايي عينيت بخشيدن آرمان رشد در وسيله‌ها و مراحل و اقدام‌ها و تعاملات و كوشايي‌ها

ـ مديريت هر لحظة موقعيت

ـ خواهاني‌هاي بلند و نظربلندي صادقانه

ـ همّت و حميّت سرشار

ـ و وسعت نظر و دل و سلوك كه دغدغه آنهاست.

سوم- درك از وضعيت رو به آرمان برگزيدة خويش

در راستاي آن فرا‌نياز‌ها و فراانگيزه‌ها، سالك ما آرمان خويش را برگزيده و جهت‌گيري‌هاي زندگي خويش را نيز انتخاب كرده و در اين راستا درك روشني از وضعيت خويش دارد؛ يعني با عيار «آرمان‌د‌اري»، وضعيت خويش را تحليل و نقد و راهبري مي‌كند. معني‌درماني و معني‌بخشي زندگي، به ناگزير در واقعيت‌ها و موقعيت‌ها انجام مي‌پذيرد. پس تدبير روشن‌بينانه و انگيزشي موقعيت‌ها رو به آرمان رشد، فصل عيني معني‌داري است. اندكي توضيح از زبان زيارت عاشورا كفايت مي‌كند:

1ـ آرمان و جهت زندگي

آرمان زندگي، جستجوها و سوداهاي زندگي را و اين جستجوها، روح زندگي را و روح زندگي، جهت راهبري موقعيت‌ها را توضيح مي‌دهند. سر‌جمع همة فراانگيزه‌ها و فرانيازها، فرانياز رويش وجود يا «فراانگيزش رشد» است. در اين راستا، جهت‌گيري وجودي نيز تعريف مي‌شود و اينكه معيار و عيار جهت‌گيري وجود چيست و كيست: «يَا أَبَاعَبْدِاللهِ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ بِمُوَالاَتِكَ». سالك ما، خداوند را و در راستاي آموزه‌هاي او و حضور او، رسول… را و در تفسير سنت آن پيامبر الهي، اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين‰ و ديگر اولياء را، جهت زندگي خويش بر‌گزيده است.

2ـ درك وضعيت و موضع‌گيري روشن‌بينانه

پس از آرمان‌گزيني و بر مدار آن، موقعيت‌ها بازتحليل مي‌شوند و موضع معيّني در برابر اين موقعيت‌ها به تدريج در چشم‌انداز نگاه و تصميم آدمي شكل مي‌گيرد. سالك عاشورايي ما، وضعيت خويش را با بينشي فرافردي و به ويژه با نگاه تاريخ‌بودگي خويش به خوبي مي‌داند و تحليل مي‌كند: «إِنَّ هَذَا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو أُمَيَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الأَكْبَادِ‏ وَ هَذَا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَادٍ وَ آلُ مَرْوَانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ». او حتي موضع دشمنان و معاندانِ «حكايت خودي» را با تحليل دقيق و به درستي مي‌داند.

انساني كه آرمان خويش را برگزيده، كيستي خويش را دانسته است، جستجوهاي خويش را خودآگاه است و نيز مي‌داند كه در كدام وضعيت زندگي مي‌كند و جهت و الگوي زندگي خود را برگزيده است، البته در برابر شرايط و چيزها و كس‌هاي زندگيِ خويش نيز موضع‌گيري خاصي خواهد داشت.

ماجراي «عاشورا» و نگاهي كه «زيارت عاشورا» در فهم عاشورا و تحليل آن و آموختن از آن پيشنهاد مي‌كند، يك آموختني بزرگ را پيش رو مي‌گذارد و آن همانا شيوة جمع شدن دو متناقض‌نماست:

ـ از سويي سخت‌ترين موقعيت‌ها و شرايط: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا»

ـ و از سويي فراانگيزه‌هايي سرشار از طراوت، بلوغ، زندگي، بخشش و پاكيزگي: «فِي مَقَامِي هَذَا صَلَوَاتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ»

چگونه مي‌توانيم در موقعيت‌هاي زندگي‌خويش، ميان سخت‌ترين شرايط و برهه‌هاي شاداب زندگي، جمع كنيم و انرژي و اعتماد لازم براي ساختن زندگي را به خود و خلايق ‌ببخشيم؟

زیارت عاشورا، گزارشی‌است از بهترین هدیه‌ای که می‌توان برای خوشبخت‌تر و سعادتمندتر بودن خويش و مردمان به آنان هدیه کرد؛ هدیه‌ای که وقتی دریافت می‌کنیم، همپای تجربة خوشبختی می‌توانیم موفقیت را نیز تجربه کنیم[12]؛ و بلکه بالاتر، نوع حس خوشبختی موجب ‌شود آدمی خود تصمیم بگیرد که موفقیت چیست. زیارت عاشورا ما را به چیزی فرامی‌خواند که بيشتر آدمیان با روزمرْگي و روزمرّگي‌اي كه دارند، کمتر متوجه آن می‌شوند.



[1]ـ سپهري، سهراب؛ هشت كتاب؛ شعر نیایش؛ ص 258.

[2] - ن.ك.به:

 Maslow, A.H; The Farther Reaches of Human nature.

[3]ـ being cognition

[4]ـ «إلَي رَبِّهَا نَاظِرَة» (سورة قيامت؛ آية 23).

[5]ـ Maslow A.H, Motivation and personality, 2nd .ed. (new york: Harper & row), 1979, P 153.

[6]ـ اين آموزة حكيمانه را در آيات 14 و 15 سورة لقمان ببينيد: «أنْ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ… وَ إنْ جَاهَدَاكَ عَلَي أنْ تُشْرَكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاتُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِي الدُّنيَا مَعْرُوفاً» كه در عين پاسداشت حرمت والدين، نبايستي تن و روح به روش احتمالي شرك‌آلودة زندگيشان داد.

[7]ـ ن. ك. به: آموزة سيد‌الشهدا† در دعاي عرفه: «أللّهُمَ اجْعَلْ غِنَايَ فِي نَفْسِي… إلهِي أوْقِفْنِي عَلَي مَرَاكِزِ اضْطِرَارِي».

[8]ـ آموزة بانوي صبح را يادآور مي‌شوم كه در مناجات خويش دارد: «اُحِبُّكَ فِي جَمِيعِ خَلقِكَ؛ تو را دوست مي‌دارم در همة مخلوقاتت» (بحارالأنوار؛ ج 87؛ ص 339).

[9]ـ جمله‌اي از معلم شهيد در يادم آمد كه: «آي مردم از  بديهايتان بدم مي‌آيد، اما عاشق آزادي شما هستم.»

[10]ـ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.

[11]ـ «أللّهُمَّ انْتَه بِنيَّتِي إلَي أحسَنِ النِيَّاتِ وَ بِعَمَلِي إلَي أحسَنِ الأعمَالِ» (مشكيني، علي؛ مصباح المنير؛ دعاي مكارم الخلاق؛ ص 114).

[12]ـ فراموش نكنيم براي بعضي اين دو تجربه يكجا اتفاق نمي‌افتد. آدم‌هايي در كل موفق هستند اما با حس عدم خوشبختي؛ و آدم‌ها و جامعه‌هايي با حس خوشبختي دروني و معنوي و چه بسا اهل عرفان و حالات عرفاني هستند، اما نه چندان موفق در صحنة اقدام و رفاه و توسعه و تكاپو و حركت در شغل و كارهاي خويش. «خوشبختي»، حس و تجربة معني‌داري است و «موفّقيت»، حس و تجربة پيشرفت در شغل و كارِ به عهده گرفته شده است.

 


 

فصل سوم:      
گفتمان «موقعيت»

 

«معني‌داري زندگي»، راهبري موقعيت‌ها به سوي آرمان معني‌بخش زندگي به مدد الگو، شيوه و آيين برگزيدة معناست. در نقطة كانوني گفتمان معني‌داري، ايدة «خودبودگي انساني» نشسته است. گفتمان معني‌داري، گفتمان خودبودگي انساني است؛ اينكه آدمي از خويش و با خويش و بر خويش و تا خويش باشد، و چيزها و كس‌ها كه «با ما»[1] هستند، «در ما» بشوند[2] و از جنس خودي و يك «من» تفسير شوند و در بنيان اين رويكرد، خداوندگار نيز «من نهايي» ديده شود.
«نظرية موقعيت» بر بنيان نوع خودبودگي انساني، دومين لاية مفهومي معني‌داري زندگي است. موقعيت انساني ما بر بنيان تجربة خودي ما، معني‌دار مي‌شود.

 

بسياري از ما بر شرايط خويش گلايه داريم و برمي‌آشوبيم كه چرا خويش را بر ما تحميل مي‌كنند، و مي‌پرسيم چگونه مي‌توان اسير شرايط نبود؟ چگونه مي‌توان رنگ معناي‌زندگي خويش را بر موقعيت نهاد تا موقعيت‌ها نيز معني‌دار باشند و ما راهبر موقعيت‌ها به سمت زندگي مثبت باشيم؟ عكس‌العمل موقعيت‌ها نباشيم، بلكه موقعيت‌ها ترجمان شيوة زيست ما باشند؟ بسياري از ما «فرزند موقعيت‌ها»يیم، چگونه مي‌توانيم «امام زمان» خويش باشيم و نه فرزند زمان خويش؟

 

در سورة نبأ، اهل كفر پشيماني و عمق آرزوي خويش را در قيامت بيان مي‌كنند: «فَيَالَيْتَنِي كُنْتُ تُرَاباً»[3] و آرزو مي‌كنند دست كم خاك مي‌بودند تا در خويش، بستر رويش خويش را مهيا مي‌دا‌شتند؛ و در مقايسه نگاه كنيد كه لقب علي مرتضي† «ابوتراب» است؛ باشد كه پدر خاك باشيم و نه حتي خود خاك. ما در موقعيت‌هاي مختلف متناقض‌نمايي به سر مي‌بريم: وحشت و آرامش، ترس و استحكام، شكست و پيروزي، يأس و اميد. چگونه در هيچ‌كدام از اين موقعيت‌هاي متناقض‌نما نمانيم؟ نه با يأس‌‌ها به استيصال و انتحار و نه با اميد به گستاخي و بي‌پروايي و نه…. «معني‌داري زندگي» در اصل، معنا‌بخشي موقعيت است. آموزه‌هاي عاشورا برخي از اصول مديريت و معنابخشي موقعيت را به دست مي‌دهد. سه نكتة برداشتي در اين مجال:

 

1ـ اصول تدبير خود، راهبري موقعيت خويش

 

2ـ در خط روبه‌رو كيست: تهديدشناسي در موقعيت

 

3ـ چونان عاشورا، زمان يك بخشش بزرگ

 

اول-  اصول تدبير خود، راهبري موقعيت خويش

 

با همة دانستني‌ها و باورهايي كه در اين ديدار براي سالك تجربه مي‌شود، او به «اصول مديريت خود» و «موقعيت» خويش نيز دست مي‌يابد.

 

اصول مديريت موقعيت

 

همة ما در متن واقعيت زيستي خويش در شرايط معيني زندگي مي‌كنيم؛ شرايطي كه همة مؤلفه‌هاي آن در اختيار ما نيستند، همچون حادثه‌هايي كه براي ما رقم مي‌خورند، چيزهايي كه بر ما تكليف مي‌شوند و ناخواسته‌هايي كه براي ما رخ مي‌دهند. به هر حال، ما در «شرايط» زندگي مي‌كنيم و اين ماييم كه يا برآيند شرايط خويش مي‌شويم و يا اينكه توانمنديم تا خويش را و موقعيت خويش را مديريت كنيم تا جايي كه موقعيت ما، برآيند و مخلوق من باشد و من امام‌زمان(عج) و راهبر وضعيت خويش باشم. به هر حال، اين من هستم كه بر مدار جنس و سطح وجودي خويش، انتخاب نهايي را در شرايط مي‌كنم. مي‌توانم پذيراي وضع حاكم باشم؛ و مي‌توانم اسير موقعيت‌هاي خويش نباشم و موقعيت‌ها مخلوق من باشند و نه من زادة موقعيت‌ها. به تعبير ديگر، مديريت موقعيت و توانمندي در آفرينش «آن»، يعني آفرينش «لحظه و زمان حال» به مدد گذار از گذشته و عبرت آموختن از آن، و زندگي در آينده به مدد برنامه‌ريزي براي آن. زيارت عاشورا اصول مديريت موقعيت را به دست مي‌دهد:

 

اصل اول: با خويشتن بيگانه نباش، اولين مخاطب و اصلي‌ترين رفيق خويش باش؛ داناي خويش باش: اينكه چقدر هستي و چه مي‌خواهي و براي چه زندگي مي‌كني: «اَلسَّلاَمُإِنِّيفَأَسْأَلُ اللهَأَتَقَرَّبُاجْعَلْنِي يَرْزُقَنِيمَحْيَايَ مَمَاتِي».

 

اصل دوم: نسبت خود با موقعيت را، نسبت قدرت انتخاب در بي‌نهايت امكان وجودي با شرايطي را ببين كه انتخاب تو را واقعي مي‌كنند و اينكه وجود بر مدار موضع‌گيري‌اش، ‌اصالت مي‌يابد: «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ فِي كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ».

 

اصل سوم: براي هر موضع‌گيري، ظرفيت‌هاي مناسب با آن لازم است. توان تو در مديريت موقعيت، تابعي است از مساحت نگاه تو، احساس تو و قدرت اقدام تو: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ».

 

اصلچهارم: دم‌به‌دم انگيزه‌هاي زيستنت را بالغ‌تر كن و بالاتر ببر. با كم‌ها دم‌خور نباش. دم‌به‌دم در مقايسه‌ها، جهت برتر را بخواه. «انتظار» با اين فراانگيزه‌ها، به معني همواره مهيا بودن براي تصرف آينده است: «فَأَسْأَلُ اللهَ الَّذِي أللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيَايَ مَحْيَا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَمَاتِي مَمَاتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».

 

اصل پنجم: با رنج بيگانه نباش. طبع حركت و اقتضاي جريان تحول وجود و سرعت داشتن در راهبري تغييرات، خود، درگيري‌هايي را به همراه دارد. با درگيري و رنج بيگانه نباش: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا».

 

اصل ششم: براي برقرار بودن و جلوتر رفتن و زمين‌گير نشدن، فصل عاشقي و دوست داشتن كافي نيست. همپاي عشق مقدس، بغض مقدس نيز كارگشاست[4]، و همپاي اين عشق و بغض ‌مقدس، همواره «صبر» و «شكر» و «طلب»، سه اصل زمين‌گير نبودن در درگيري با رنج‌هاست: «بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ».

 

اصل هفتم: و نيز توكل به خداوند و توسل به اهل ‌بيت‰ و واقعيِ واقعي با آنها زيستن و آنها را همچون پاي رفتن و سلوك، با خود داشتن به ويژه با قرآن و با دعا و به طور خاص از آن تو بودن شب‌هاي تو، تا بدين‌گونه روزها نيز براي تو باشند[5]. با پاي توسل، البته رزق شفاعت اولياء، نصيب سالك است: «اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ».

 

اصل هشتم: و «نداشتن‌ها» را نيز نعمت خداوند ببين و باور كن كه شكر بر آنها كارگشاتر است و در اوج، شكر مرگ را داشته باش؛ يعني آن حكايت ناب شهادت. به تعبير ديگر، در خط آخر هجوم همة رنج‌ها و نداشتن‌ها، مرگ را نيز يك نعمت وجودي ببين كه با انتخاب آن، مي‌توان همچنان عزيزانه زيست: «اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى».

 

اصل نهم: و صادقانه زندگي كن.‌نه تنها هماني كه هستي باش و نشان بده، بلكه بالاتر، با فراخوان آن آموزگاران زيستنِ راست و درست، صادق باش و در اوج ثبات بر اين صدق در آستانة حضرت وليّ و همة آنهايي كه بر مرام او زندگي مي‌كنند و همة وجود خويش را در ميان آورده‌اند، تو نيز همة وجود خويش را در ميان آور: «وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ».

 

رنج‌هاي بلوغ، رنج‌هاي سپيد

 

هيچ‌كسي را نمي‌توان يافت كه در خويش و با خويش، مسأله‌هاي گوناگون و يا رنج‌هايي نداشته باشد. هركدام از ما همواره با تلنباري از مسأله و رنج درگيريم، اما بسياري از اوقات به دليل نداشتن معياري براي اولويت‌بندي و اصل و فرع كردن مسأله‌ها و اولويت‌بندي رنج‌هاي خويش، به سردرگمي مي‌رسيم. سخت‌تر آنكه حتي حل بعضي از مسأله‌ها و درمان برخي از دردها، مقدمه‌اي براي حل مسألة بعدي و يا درمان درد ديگري و رنج ديگري نمي‌شود. بسياري از ما به دليل نداشتن معياري براي اصلي و فرعي كردن مسأله‌هاي خويش، در مسأله‌هاي كوچك و فرعي خويش گرفتار مي‌شويم و درست در بزنگاهِ مشغله و گرفتاري و خسته شدن در برخورد با مسأله‌هاي كوچك، در برابر اصلي‌ترين مسأله‌هاي خويش، ناتوان و پاسخ نگرفته، به بن‌بست رسيده و زمين‌گير مي‌شويم.

 

آموزه‌هاي زيارت عاشورا، معيار اولويت‌بندي مسأله‌ها و رنج‌ها را به ما مي‌آموزد تا اسير پاي‌بستة مسأله‌هاي كوچك نباشيم و حتي كينه‌ها و نفرت‌ها و دورباش‌هاي خويش را خرج هر چالش و مانع جلوگير يا دزد سر گردنه‌اي نكنيم[6]، تا جايي كه حتي هركسي لياقت نداشته باشد كه مورد نفرت و خشم ما قرار گيرد. رنج‌هاي اولياء نيز اگر مي‌خواهيم بر رنج‌هاي ما مقدم ‌شوند و مي‌پذيريم بر رنج‌هاي ما مقدم باشند، نه فقط بابت رنجي است كه بر آنها رفته، بلكه به خاطر محروميت‌هايي است كه ما و خلايق از نبود آنها در خويش و براي خويش داشته‌ايم و داشته‌اند و داريم و دارند: «عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا فِي السَّمَاوَاتِ لَعَنَ اللهُ أَفْضَلَ مَا يُعْطِي مُصَاباً بِمُصِيبَتِهِ ما أعظَمَهَا»

 

مباد نَفَسي بي حضور تو

 

سنگ نيز نميپايد

 

راهبري رنج‌ها

 

رنج‌ها دو دسته‌اند: رنج‌هايي از ندانم‌كاري‌ يا از سردرگمي‌ما و يا از كفر ماست؛ اينها «رنج‌هاي سياه»اند؛ رنج‌هايي نيز محصول اصطكاك ما با واقعيت‌ها، با حادثه‌ها، با كس‌ها و چيزها در متن جريان بلوغ ما و سرعت و سبقت ماست؛ اينها «رنج‌هاي سپيد»اند.

 

در ديدار با عاشورا، لايه‌ها و سطوح سرشار «رنج‌هاي سپيد» خود را نشان مي‌دهند. در جريان رنج عظيم عاشورا در درون ما، سطوح چندلايه‌اي بحران رنج را مي‌توان تحليل كرد. با زيارت عاشورا، از بحران‌ها و رنج‌هاي راه مي‌گوييم:

 

«عاشورا ـ كربلا»، زمان ـ مكان و موقعيت عينيت بالاترين شتاب‌ها، با راه‌رفته‌ترين سالكان طريق، رو به بزرگ‌ترين آرمان‌هاست و عرصة تجربة بالاترين و سپيدترين رنج‌ها. ما به ديدار عاشورا مي‌رويم و فصلي از اين ديدار، ديدار با رنج‌هاي عاشوراست.

 

رقص زلفت سر ني ديدم و با خود گفتم             بين هفتاد و دو سر، كاش سري بود مرا[7]

 

و چه سرها و دل‌هاي بزرگي بايد باشد و چه ظرفيت‌هايي در زندگي بايد رخ نموده باشد كه بينا و پذيراي اين جنس و حجم رنج‌ها باشد. هر فصلي از رنج‌هاي حكايت عاشورا، فصلي از جريان بلوغ انساني در متن واقعيت‌هاي روانشناختي، علم‌الاجتماعي و تاريخي است.

 

1ـ رنج گذار از بيرون به خود

 

رنج‌هايي رنج گذار از بيرون به خود و ترك عادت‌ها يا خلقيات ديروز، و به تعبيري رنج گذار از بيرون‌نگري به خويش است. خود را در ميان آوردن، تجربة رنج‌هايي را ناگزير مي‌سازد.

 

يك بحران در حكايت زندگي‌ها، بحران گذار به خويش است؛ حادثه‌هايي كه به آدمي هجوم مي‌آورند، حرف‌ها و جلوه‌هاي دنيا كه در نگاه من مي‌شكنند و من از كمي دنيا به خويش پناه مي‌برم؛ بحران ضربه‌ها و فشارهاي چيزها و كس‌هاي بيرون؛ بحران و خستگي از بيرون و پناه بردن به خويش و خودي؛ از بيرون پر شدن، زده شدن، سير شدن و دور باش به ديگراني كه پذيراي مرامشان نيستيم. تعابير امام باقر†: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أبَاعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ»، ما را مي‌آموزد كه روح‌هايي هستند در صف و مرام الگوهاي زندگي كه آنچنان در امام خويش و از او شده‌اند كه مي‌توانند متكاي ما براي آن جنس ناب زندگي باشند و ما نيز مي‌خواهيم با آنان همراه شويم نه آنكه از آنها بگريزيم. رنج دوري از اين‌گونه كساني كه دوستشان داريم، در مقابل رنج بودن با ديگراني كه دوستشان نداريم. اين رنج عين درد زايمان است و قصه‌ها و غصه‌هاي خود را دارد؛ به ويژه وقتي از كساني توقع نور داري و سياهي مي‌بيني و از كساني توقع مهرباني و همراهي داري ولي دوئيت و دوري و ركود و پشت كردن و زمين‌گيري مي‌بيني، و ناگزيري كه حتي از عزيزترين خويش نيز، عبور كني.

 

2ـ بحران انتخاب و رنج كوران آن

 

رنج تبديلِ از سرِ انتخاب و اختيار خلاق؛ حيراني براي انتخاب كدام خود، كدام راه، كدام جهت، كدام رفيق و كدام آموزگار و با چه توشه‌اي؛ رنج سردرگمي تا انتخاب نهايي.

 

ترديد پنهان و روشن براي انتخاب ميان دو چيز و يا چند چيز، چه‌كنم‌ها و سردرگمي‌ها براي گزينش يك آرمان، راه، رفيق و راهبرد، البته همواره دشوار است؛ و دشوارتر، رنج ترديد و سردرگمي است بر اينكه چه بسا كار درست و خوبي در جايگاه مصلحت خويش نباشد و شايد باشد و ميان دو خوب كدام ترجيح دارد و ميان دو بد كدام كم‌ضررتر است؟

 

انسان بودن انسان، به انتخاب اوست؛‌به دلشوره‌هاي گزينش بهترين گزينه از ميان بدهاي ممكن و خوب‌هاي ممكن تا گزينش ميان دو خوب؛ و اين بحران كه آيا انتخاب درستي كرده‌ام يا نه؟ آيا شناخت‌ها و كشش‌ها و برآوردها و سنجش‌هاي درستي داشته‌ام؟ آيا آن مسير دشوار را تا اين انتخاب كه پذيرفته‌ام خداوند و اولياء در مدار زندگي من باشند و تسليم هستم و السلام عليك مي‌گويم (السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً)، درست طي كرده‌ام؟ راه زيادي كه با دردها و دل‌نگراني‌ها و دغدغه‌هاي بسيار پشت سر گذاشته‌ام و در نهايت، اينك با اهل سلم و محبت به اولياء، مهرباني و الفت، و با منكران آنان، دورباش و دشمني مي‌ورزم.

 

3ـ رنج اصل سلوك

 

رنج‌هايي رنج بلوغ‌اند؛ رنج حكايت بزرگ شدن؛ رنجي كه اقتضاي بزرگ و بزرگ‌تر شدن است؛ مثل رنج‌وراثت، و رنج وارثِ آن سلسلة اولياء و انبيا شدن؛ رنجِ در واديِ راهبريِ خويش و خلق، دست‌تنها عهده‌دار بلوغ خويش و خلق بودن؛ و رنج عهده‌داري و ولايت خويش و خلق:

 

3ـ1ـ رنج وراثت: رنج‌هايي، رنج‌ وراثت‌اند؛ اينكه بخواهي بارهاي عظيمي را بر دوش كشي كه راه‌رفته‌هايي آن را پيش‌تر از تو برداشته‌اند و تا اينجا رسانده‌اند. نگاه كنيد كه امام حسين† وارث آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و مصطفاي نبيŒ است و بر همين منوال وارث رنج‌هاي آنان نيز هست. تو نيز هنگامي كه خود را وارث آن آموزگاران مرشد دانستي و در مرام آنان حلول داشتي، بايد پذيراي همة رنج‌هاي آنان باشي: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ». رنج وراثت، رنج آنهايي است كه در مرام آموزگاران خويش حلول كرده‌اند و مي‌كوشند كه بر همان مرام سلوك كنند تا زينت آنان باشند؛ چراكه يافته‌اند هنگامي كه من داعية پيروي مرام ‌اولياء را دارم، هرچه در ميان مخاطبان مي‌كنم، به حساب آنان و مرام آنان گذاشته مي‌شود.

 

3ـ2ـ رنج تنها شدن و دست‌تنها گذاشته‌شدن در راه: هنگامي كه سرعت و سبقت را خواستي و در تكاپوي وجودي خويش پيشتاز شدي و همپاي راهبري خويش، راهبري خلايق را نيز عهده‌دار شدي و در اين راهبري، پيشگام بودي، البته كه تنها خواهي بود، ضمن اينكه به تدريج باور خواهي كرد انسان ذاتاً موجودي تنهاست. شده است كه با همراهاني صادق همراه شده باشي و هيچ‌گاه هم به تو پشت نكرده باشند، اما آنان زندگي خويش را دارند. ‌مي‌كوشند كه با تو نيز همراه باشند اما فاصله‌هايي هست. جاهايي هستند اما در بزنگاه‌هايي نيستند و تو براي حضور آنان در اين بزنگاه‌ها پَرپَر مي‌زني؛ و شده است كه دوباره دنبال آنان راه مي‌افتي اما باز در نقطة شروعي و باز ادامة راه مي‌ماند و تو تنها و دست‌تنها مانده‌اي؛ و چه داني حكايت «وِتر موتور» را كه ژرفاي آن را تنها در حكايت رنج تنها ماندن و دردناك‌تر از آن، سوز دست‌تنها شدن در مي‌يابي و در رنج تنها گذاشته ‌شدن در راه صعب و سربالايي‌هاي راهبري خويش و خلايق، و ايستادن به اندازة همة آدم‌ها؛ و حكايت رنج دست‌ تنها ماندن و بايكوت شدن عليرغم همة كوشش‌ها و عبوديت‌ها كه مي‌بيني حتي همنام‌هاي تو و داعيه‌داران راه و آرمان تو، چه بسا در برابر تو بايستند و تو را حتي از دين و دينداري ندانند و تو هم نخواهي كه مانند بسياري، آن طرف آبي باشي و همچنان دست‌بوسي اين مرام و خاك را داشته باشي و همچنان مي‌ايستي و موتور و دست ‌تنها مانده، به ساخت و پرداخت آدم‌ها و راه و خدمتگزاري به مُلك و آيين همت مي‌گماري و لحظه‌هاي شفيق تو همان خلوت‌هاي راز و نياز شبانة تواند: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ».

 

3ـ3ـ رنج‌هاي عهده‌داري و ولايت: فصل و وجهي از رنج‌هايي كه در ديدار عاشورا ديده و آموخته و تمرين و تجربه و به جان خريده مي‌شود، رنج عهده‌داري و ولايت است: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ‏، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ، ...وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا»

 

هنگامي كه تو مسؤوليت كسي را بر عهده نداري، مي‌تواني هرجا باشي يا نباشي، هر كاري بكني يا نكني، بپذيري يا نپذيري و فارغ و آزاد زير بار هيچ‌كاري نروي و حتي كارشكني كني و به احدي هم بدهكار نباشي؛ رها و مسلط؛ در نقطه‌ضعف‌هاي ديگران لانه كني و از داشتن نقطه‌ضعفي براي خود، باكي هم نداشته باشي. اما هنگامي كه براي خويش در هستي نقش عبوديت را ديدي و رابطة تو با خودت و با ديگران حتي از سطح تبيين و نصرت و كمك بالاتر رفت و به رابطة ولايت رسيد، يعني: نزديك بودي و همراه، دوست بودي و عاشق، و اهل دل و مهرباني و حتي بالاتر، خليل بودي و از خويش خالي و از محبوب پر بودي، و هم عهده‌دار بودي و مسؤول، چه بسا در يك لحظه با انواع اولويت‌ها و ترجيحات و كارها روبه‌رو باشي؛ و چه بسا به خاطر پاسداري و عهده‌داري عزيزت، دنده‌هايت را به درمي‌سپارند و بدنت را به تيغ شمشير و سرت را به نيزه‌ها؛ و تو همچنان دلشورة آزادگي و خوب بودن ديگران را داشته باشي و با سيلي صورت سرخ نگه ‌داري و باز نجابت بورزي؛ و آن ‌به ‌آن با نفوذها و ضربه‌ها و كارشكني‌ها و توطئه‌ها روبه‌رو شوي و كفش دردهايت را پشت در خانه بيرون آوري تا مباد كه اهل بيت‰ دردهاي تو را در خويش گيرند، چرا كه براي آنان غصه‌اي نمي‌خواهي؛ اهل بيتي كه مي‌تواند به وسعت و گستردگي همة اهل زمين و آسمان باشد و حتي چهارپايان و پرندگان نيز از اهل باشند و تو مسؤول آنها[8] و وليّ آنها باشي و به خصوص كه تو را جمع‌ها و جامعه‌ها و جان‌هايي بپذيرند و با تو همراه باشند و بخواهند با تو زندگي كنند و با تو بميرند[9] و تو «امر» خويش را تنها استقامت بر خواسته‌ها و نيازهاي حتي در اوج، اما فردي نبيني و به اندازة توبة همة آنهايي كه با تو همراه شده‌اند بايد بايستي و راهبري كني، در اين حال و اين سطح ببين كه چه رنجي بر تو مي‌رسد كه مصطفاي پيامبر… به ما آموخت: «سورة هود مرا پير كرد به خاطر آن فراز كه: فَاسْتَقِمْ كَمَا اُمِرْتَ وَ مَنْ تَابَ مَعَكَ»[10].

 

4ـ رنج محدوديت امكانات و راه عظيم: حكايت عجز

 

رنجي كه همواره بر سالك خودآگاه خواهد بود، عجز از دست‌يابي به آرمان‌هاي بزرگ و نيز دوري راه و توشه‌هاي اندك است؛ كارهاي بزرگ و وقت كم، مقصودهاي بزرگ و ظرفيت‌هاي اندك.

 

خواهاني آرمان‌هاي بزرگ و راه‌هاي عظيم و بُعد و بلنداي طريق به همراه مسؤوليت‌ها و بايدهاي بسيار، و تجربة آن در محدوديت توان و وقت و توشة اندك، شور شيرين غريبي است كه عبث‌ها به عجزها تبديل مي‌شوند تا آنجا كه مرد راه، امام علي† فرمود: «آه مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طولِ الطَّرِيقِ[11]؛ واي از توشة كم و راه دور».

 

«عبث»، پشت درِ آرمان‌هاي كوچك ماندنِ سرمايه‌ها و امكانات عظيم است و در مقابل، رنج «عجز» را داريم كه ناچيز شدن و ناتوان شدن مجموعة كارآمدي‌ها در آستانة آرمان‌هاي بزرگ است. تو مي‌بيني همچنان تا آرمان‌ها و هدف‌هاي بزرگ راه بسياري باقي مانده است، اما توشه‌اي كه برداشته‌اي از علم، عشق، عبادت و رفيق راه، مسير آن آرمان بزرگ را تأمين نمي‌كند. رنج انتظار سر مي‌رسد و رنج عجز؛ انتظار آرمان‌هاي بزرگ و ناتواني و عجزِ پاهايي كه اينك بر آن ايستاده‌اي و با آن گام مي‌گذاري و تو وادار مي‌شوي كه مركبي ديگر بيابي.

 

5ـ رنج‌‌هاي ناگزير متن سلوك و حركت

 

رنج‌هاي ناگزير متن سلوك و تجربة حادثه‌ها؛ چه رنج درگيريِ با موانع راه و دورباش‌هايي كه خواهد بود و چه رنج از دست‌دادن‌ها و چه رنج زمين ‌خوردن‌ها:

 

5ـ1ـ رنج از دست دادن بهره‌ها و دستاوردها: فصلي از رنج‌هاي ما، رنج از دست دادن داشته‌ها، سرمايه‌ها و بالاتر از آن، نتيجه‌ها و بهره‌هايي است كه براي كسب آن كوشش‌هايي و عمرهايي گذاشته‌ايم. چيزي از آن توست، دستي، پايي، مكنتي و در حادثه‌اي آن را از دست دادي يا تلاشي داشته‌اي و عمري گذاشته‌اي و به نتيجه‌ها و حاصل‌هايي رسيده‌اي؛ فرزندي، شاگردي، همراهي تربيت كرده‌اي اما با حادثه‌اي، ديگر آنها را نداري. اين رنج جانكاهي است كه مي‌بيني همراه تو، در اوج، اسير باد سرخ شده باشد و موقعيت و شرايط، او را با خود برده و غريبه‌اي اينك ميدان‌دار مي‌شود و يا عزيزترينت در چنگال هجومي سياه، اسير نيش‌ها و تيغ‌هاست و تو دست ‌و پابسته مجال و اجازت و توان ياري و خلاصي او را نداري. مي‌بيني كه چگونه تن فاطمه‌ات را به درد سپرده‌اند و علي مرتضاي تو را، اسير توطئه‌هاي زنانه كرده‌اند و مجتباي تو را، مذلّ‌المؤمنين مي‌خوانند و تن حسين تو را، آماج سُم‌ها و نيزه‌ها داشته‌اند و زينب تو را، بر كوهان لخت شتران نشانده‌اند؛ «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الإِسْلاَمِ أللّهُمَّ الْعَنْ أوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلَى ذلِكَ». بهره‌ها و نعمت‌هاي سرشاري كه در مقابل چشمان تو به ظلم كشانده‌اند و تو شاهد و مشهودي، رنجور و دردمند و… .

 

5ـ2ـ رنج هنگامة زمين‌خوردن‌ها و شكست‌ها: با آرزوهايي، كارهايي بزرگ را شروع كرده‌اي و در كوران تكاپو و كوشش خويش و در درگيري با رنج‌ها و حادثه‌هاي مهاجم، در برابر عوامل و موانع زيادي ايستاده‌‌اي. در كوران اين ماجرا، گاهي شكست‌هايي سر مي‌رسند؛ مثل حسين† و اصحاب او كه در جنگ كشته شدند، بدن‌ها لگدكوب اسبان بود و سرها بر سر نيزه‌ها؛ و مثل راهروان مرام اميركبير به باغ فين و عمليات خيبر، كربلاي 2، محرم، والفجر و… و آن حكايت تلخ جزيرة ام‌الرّساس. لحظه‌هاي جانسوزي است كه مي‌بيني گل‌هاي تو پيش ‌روي تو پرپر مي‌شوند. نابكاران و ظالماني بر تو شكستي را خواسته و رقم زده‌اند و جام شوكراني به دست سقراط تو داده‌اند و تيغي بر دست اميركبير تو گذاشته‌اند؛ و تو از درد به خود مي‌پيچي و چه بسا فغان بر‌آوري كه چرا سنگ‌ها را بسته‌اند و سگ‌ها را رها كرده‌اند و چه بسا به نااميدي و زدگي و نفرت برسي و چه بسا براي رهايي از اين شكست به هركس و ناكسي، به اين و آن رو بزني و خود بفروشي، و نه كه برافروخته‌تر باشي و با تهوّرتر و جسورتر و سرشارتر، بلكه هر شكستي مقدمة شكست بعدي تو باشد و هر روز ذليل‌تر و ناتوان‌تر و رنجورتر.

 

اما در ديدار عاشورا و در تجربة اين رنج، رويكرد ديگري زنده مي‌شود: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا، وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْبَرِئْتُإِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ اولياءئِهِمْ‏». در برابر اين رنج مي‌توانيم به جاي زمين‌گيري، با حمد و شكرِ اين رنج‌ها، خويش و اين تجربه را دوباره از پايه و با روشي درست، شروع و راهبري كنيم و درست رفتن را مرور و تمرين كنيم؛ از ديروزِ تلخ و شيرين خويش عبرت بياموزيم و عبور كنيم و از رنج‌ها، شيوة سرشاري و از نامهرباني‌ها مهرباني و از بي‌ادبي درس ادب بگيريم و در تكاپوي تبديل ضعف‌هاي خويش به قوت‌هاي جهت‌دار به سوي آرمان رشد خويش و خلايق باشيم.

 

5ـ3ـ رنج تبرّي و دورباش: كساني هستند كه در كنار همة دوستي‌ها و همراهي‌هايشان، در برابر دشمنان آشكار و پنهان، تبرّي و دورباش ندارند، تا جايي كه در برابر هجوم دشمن و تباهي، پايداري ندارند و مي‌گريزند و چه بسا حتي انسان‌هاي عاشق را با خود به آتش مي‌كشند و در بزنگاه نمي‌توانند از همراهان خويش پاسداري و حمايت نمايند. فصلي از رنج‌هايي كه در ديدار عاشورا تازه مي‌شوند، اين است كه همراه تولّي خويش، سالك ما رنج گام‌هاي تبرّي را نيز بر خود هموار مي‌كند و پذيرفته است كه دورباش به اهل ظلم و فسق و معاندان با اهل بيت‰ و رويارويي با كفر و نفاق،‌ هزينه‌كردهايي دارد و با خويش سوختن‌ها و رنج‌هايي را به همراه دارد: «لَعَنَ اللهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ اولياءئِهِمْ‏ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»

 

6ـ رنج حلول و فنا

 

و در كشاكش بلوغ وجود و حلول در مرام آن مرشد جان و تمامي مقصود شدن و تمامي حلول در آن سيمرغ خودي، بايد رنج‌‌هايي براي پاكيزه‌تر شدن و لايق‌تر شدن، بر تن و جان خويش هموار داشت؛ چرا كه مي‌خواهي به جز او در تو نشاني نباشد.

 

و باز فصلي ديگر از رنج‌هاي ناب و سپيد در اين ديدار، گذار از بازيچه بودن و نيازهاي روزمره به نيازهاي عظيم‌تر است. گذار از تن‌دادن به نيازهاي روزمره و بازيچه شدن‌ها به نيازهاي عميق و قله‌هاي سركش وجود، سازها و سوزهايي دارد. هنگامي كه مي‌خواهي خون‌خواهي حسين† رزق تو باشد، بايد توانسته باشي از دغدغة رنگ چشم و صورت و شماره حساب بانكي و ميز و زر و زور عبور كرده باشي؛ كه تا از «گندم ري»[12] نگذري، نمي‌تواني خون‌خواه حسين† باشي؛ و تا از حد روزمرگي‌ها عبور نكني نمي‌تواني ظرفيت همراهي با آن «راهبر خودي» را در خويش ايجاد كني؛ و تا از دغدغة عزيز بودن در چشم ديگران عبور نكني و دردش را بر جان نخري، نمي‌تواني پيش خداوند، دردانة اهل بيت‰ باشي و «مقام محمود» را در نزد اولياء و چشم‌انداز و پذيرش آنان بخواهي[13] و اين‌گونه از آنان خواهي بود تا مرحله‌اي كه در مرام اولياء تا مرتبة فنا حلول كرده باشي: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً... بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي... أَنْيَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ وَ أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ ... اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ». خيلي گذشت‌ها و گذارها، سوختن‌ها و آب ‌شدن‌ها و در كوره نشستن‌ها بايد باشد تا اين آبديدگي حاصل آيد.

 

7ـ و رنج غريبي از عزيزترين

 

و چه بگويم از يك رنج بزرگ؛ رنج غريبي از عزيزترين‌ها در راه، وقتي يافته‌اي راه را و مقصود را و چاره را و جايگاه و مسؤوليت خويش را و همراهاني را، اما همراهانت در بزنگاه نيستند. باري، چه بسا هنگامه‌اي در بلوغ تو دررسد كه مأموريت خويش را احياي امر محمد و آل محمد… دانسته‌اي و خويش را وقف اين مرام داشته‌اي، و عزيزترين‌ها و محبوب‌ترين‌هايي نيز در آغازها و ميانه‌ها همراهند، اما در بزنگاه‌ها و گردنه‌هاي اصلي حتي پيش اين محبوب‌ترين‌ها و عزيزترين‌ها نيز «وتر موتور» مي‌شوي؛ و باري، قصه‌ها گوناگون نوشته مي‌شوند؛ و بماند حكايت اين ني.

 

8ـ رنج به حاشيه رفتن آرمان

 

دغدغه‌اي همواره در گوشة دل سالك، دلشوره‌آفرين و دلهره‌آور است كه مباد كه راه اصالت يابد، سالك اصالت يابد، وسيله اصالت يابد، و مقصود در اين ميان قرباني شود. حتي عبادت، عبوديّت را به سخره گيرد و براي مثال، ديانت قرباني قدرت شود.

 

گاهي مقصد را فراموش نمي‌كني، ولي براي رسيدن به مقصود، ممكن است وسيله‌ها توجيه شوند و حدود و اندازه‌ها و حقوق و آداب، فراموش شده و رها شوند و براي رسيدن به پيروزي، حتي ظلم و ستم روا ‌داري.

 

«مالك»[14] براي ماندن سردارهاي دنيا طلب، به اميرالمؤمنين† پيشنهاد مي‌دهد كه از حقوق ما به اينها بده تا بمانند و به معاويه روي نياورند، و امام او را عتاب مي‌كند كه: «أَتَأْمُرُونِّي أنْ أَطْلُبَ النَّصرَ بِالجَورِ[15]؟ آيا من پيروزي را با جور و جفا بخواهم؟» «جور» در برابر قسط است، در حالي كه ظلم در برابر عدل است. ظلم به حقوق ديگران تجاوز كردن است و جور، حقوق را يكسان ندادن؛ و امام تو حتي با جور و جفا هم طالب پيروزي نيست، تا چه رسد به ظلم و بدعت و تبعيض. اين است كه امام باقر† ما را مي‌آموزد كه موالات‌ها و برائت‌ها با اين جهت برتر معنادار مي‌شوند: «أَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ».

 

«كم‌دانستن خوبي‌ها» و «زياد حساب كردن بدي‌ها» از خصلت راه‌‌رفته‌هاست؛ چون خوبي‌هاي كم، تكثير مي‌شود و بدي‌هاي زياد، تدارك؛ همان‌طور كه خوبي‌هاي چشم‌گير غرور مي‌آورد و بدي‌هايِ به حساب نيامده و به حقارت گرفته شده، باز مي‌شود و گسترش مي‌يابد.

 

9ـ و آن رنج بالغ

 

اما رنج بالغ، در فصل عجز و فنا و در آستانة آن جانِ جانِ دل است؛ در اين اوج نيز در كنار همة سوختن‌ها و آب‌شدن‌ها، بايد توكل داشت و تفويض و رضا و تسليم.

 

يك بحران و يك رنج، حس جدايي از اصل است، شايد مشكلي هم در بيرون نباشد، دغدغه‌اي هم از بيرون مهاجم حس و روح ما نباشد، كاستي و مصيبتي هم نباشد، اما خود شكوة جدايي از اصل هست، حس رنج محروميت از محبوب اصيل و فراق از او و طلب شفاعت و همراهي او هست. در دعاي كميل هست كه: «صَبَرْتُ عَلَي عَذَابِكَ، فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلَي فِرَاقِكَ[16]».

 

دوم- آسيب‌شناسي در درون نظام

 

يكي از درس‌هاي بزرگ زيارت عاشورا و از آموزه‌هاي بينشي و شعوري اين زيارت، «آسيب‌شناسي در درون نظام جامعة ديني» و از آن مهم‌تر «روش‌شناسي» پيشنهادي اين زيارت براي آسيب‌شناسي مزبور است. بينش راهبردي زيارت در آسيب‌شناسي آن است كه نقطۀ تهديد راهبردي نظام زيست علوي را با رويكردي درونزا مورد شناسايي و مقابله قرار مي‌دهد. توان توسعه‌اي ـ تمدني و قابليت رشد دهندگي تشيّع حسيني ـ علوي آن‌گونه درونزاست كه با جنس مستمر اصولي ـ اصلاحي در درون خويش، نقطه‌ اثر رشد دهندگي، توسعه‌اي و تمدني آن تضمين‌شده است. علت حيات و مرگ تمدني نظام اسلامي در درون خود آن است.

 

تهديدهاي نظام از چند منظر تحليل مي‌شود. اين يك الگوي درونزاي پيشنهادي زيارت عاشوراست:

 

1ـ نقش چندچهره‌اي رهبران و دولت‌مردان حكومت در بسط گفتمان سلطه و سياهي

 

2ـ تشديد تكاثر قدرت سياسي و اقتصادي جناح‌هاي حاكم

 

3ـ عملكرد مزدوري و خود فروختة كارگزاران

 

4ـ سهم‌خواهي‌ها و عملكردهاي چندوجهي جمعيت‌ها و گروه‌هاي اجتماعي

 

5ـ حاكميت سلطه

 

همة اين عوامل، دروني‌اند. نقطة اصلي راهبردي محتمل آسيب يا چشم ‌اسفنديار نظام اسلامي، بايد در درون كاويده شود. اين عوامل را مرور كنيم و تحليل حِكمي ميان‌رشته‌اي (در مثل حكمت سياسي در نسبت با حوزة روانشناسي اجتماعي و مانند آن) يا ميان‌حوز‌ه‌اي (مثل نقد مباني فلسفة سياسي حاكم در نسبت با اخلاق زيستي)

 

4ـ1ـ با رويكردهاي گروهي هماهنگ[17]

 

ـ عملكرد و رويكرد مشترك: تثبيت و تحكيم بي‌عدالتي و سلطه ‌و سياهي در فصل مناسبات اجتماعي (ظلم) و در فصل مناسبات انساني (جور) و به طور مشخص در برابر سنت نبوي و علوي حيات اجتماعي و فردي: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ»

 

ـ تخلية روح حاكميت از اصل امامت: ايجاد سد دفاعي در برابر جريان سنت نبوي ـ علوي در تدبير نظام و حاكميت تا امام برحق جامعه و انسان و جان و جهان، روح حاكميت و نظام نباشد: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ»

 

ـ تخلية گفتمان سياسي و حاكميت از انديشة امامت: خالي كردن بنيان تئوريك انديشه و نظام سياسي از ايده و گفتمان امامت و تحريف گفتمان و مرتبه و ايدة امامت به ويژه در نظام توليد دانش و به طور خاص، مباني فلسفة سياسي به منظور كوشش در استحالة روح امامت و منزلت امامت و اهل بيت‰: «وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا»

 

4ـ2ـ سازماندهي و تقسيم كار و رويكرد جمعيت حاكم[18]

 

ـ سازمان‌دهي جمعيتي عهده‌دار برخورد مستقيم و به عبارت ديگر نيروهاي عمل‌كننده و عملياتي آشكار در هر سطحي از لايه‌هاي تدبير اجتماعي و جامعه: «أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ»

 

ـ و جمعيتي زمينه‌ساز و عهده‌دار آماده‌سازي و پشتيباني و رتق و فتق پشت‌پردة امور، مانند نيروهاي اطلاعاتي، تداركات، رسانه‌اي و برنامه‌ريز: «الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ»

 

4ـ3ـ سازماندهي نيروها با لحاظ ميزان بستگي به مركزيت سازمان

 

ـ برخي تدبيركنندة امور و عهده‌دار ايده‌پردازي و تقابل و محارب: «بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ»

 

ـ برخي هوادار و پيرو و سينه‌چاك و حامي: «وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ»

 

ـ برخي دنباله‌رو و كارپذير و تابع: «وَ أَتْبَاعِهِمْ»

 

ـ برخي دوستداران همراه كه از سر ميل و علاقه همراهند و راهبري مي‌كنند: «وَ أَوْلِيَائِهِمْ»

 

ـ برخي آشكارا پيشكاري و سازماندهي مي‌كنند تا نظام امامت نباشد: «أُمَّةً أَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ»

 

ـ و برخي در پنهان و در نقاب، دخالت و زمينه‌سازي و رهبري براي حذف نظام امامت دارند: «تَنَقَّبَتْ لِقِتَالِكَ»

 

اين صفوف و صنوف را مي‌توان در جامعة عصر عاشورا ـ كربلا و مانند آن، ديد و تحليل كرد.

 

5ـ حاكميت سلطه، استحالة حاكميت و نظام

 

هنگامي كه سطوح و لايه‌هاي چهارگانة پيشين، رويكرد، عملكرد و منابع انساني لازم براي نفوذ و سلطة تهديدگران نظام در يك شبكه و سامانة هماهنگ شكل بگيرند، نظام حاكم و حاكميت نيز استحاله شده است. جنبش اصلاح‌گراي اصول‌گرا، با حاكميت استحاله‌شده و وارونه‌اي روبه‌روست و كليت نظام و حاكميت نيازمند بازخواني‌است.

 

«لَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ ذَلِكَ وَ بَنَى عَلَيْهِ بُنْيَانَهُ، وَ جَرَى فِي ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى أَشْيَاعِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ، وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاَتِكُمْ وَ مُوَالاَةِ وَلِيِّكُمْ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ النَّاصِبِينَ لَكُمُ الْحَرْبَ، وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»

 

بحران و فروكاهشي نظام اجتماعي تا عمقي ريشه كرده است كه اصلاح موردي، كارگشا نيست، كليت نظام نياز به بازخواني و بازساماني دارد.

 

سوم- چونان عاشورا، زمان، يك بخشش بزرگ

 

به سراغ «زمان» مي‌رويم. آموزة اين فصل اندكي همپايي تحليلي‌تري مي‌طلبد. زبان تحليل اندكي دشوارتر مي‌نمايد.

 

زمان‌بندي اجسام، نشانة نوعي امتداد در هستي آنهاست؛ درست به همان‌گونه كه مكان‌بندي آنها نيز نشانة نوعي امتداد ديگر در هستي آنهاست. اشياي مادي به دليل هستي خاصشان سه‌بعدي‌اند و محبوس مكانند. عيناً و به همين دليل، محبوس بودن اشياء در زمان نيز نشانة بعد ديگري از هستي آنهاست. اين بعد نوين ـ كه هم برخاسته از شيوة بودن آنهاست ـ بعدي است كه از گستردگي هستي موجودات مادي در بستر زمان حكايت مي‌كند و زمان را در هويت آنها دخالت مي‌دهد؛ به طوري كه زمان، علامت تقدم و تأخر مي‌شود نه علت آن؛ يعني هستي‌هاي مادي و از جمله پديدارهاي انساني كه در گذر و سيلان مستمرند، زايندة زمان مي‌شوند و تقدم و تأخر در آنها ذاتي است و براي زمان، كه منبعث از آن است، عرَضي و عاريتي[19]. يكي از آموزه‌هاي بلند «زيارت عاشورا»، بينش و تفسيري است كه دربارة زمان پديدارهاي انساني و به طور خاص تنوع پيوستة زمان‌هاي روانشناختي، جامعه‌شناختي، تاريخي و نيز زمان عرفاني، به دست مي‌دهد.

 

اين جنس از زمان، امتداد حركت پديدارهاي انساني است، وقتي بر اوصاف انساني خويش مي‌زيند. مجال اين مكتوب، اجازت بحث‌هاي پيچيدة فلسفي را نمي‌بخشد و به اشارتي برگزار مي‌كنيم.

 

زمان واقعي عبارت از «انتظام و سامان و يا اختلاف و تغيير حركاتي است كه در متن تعاقب و توالي، جريان و امتداد مي‌يابند و در متن ديرند يا درنگ جانشين يكديگر مي‌شوند». بديهي است كه براي مثال، زمان اجتماعي مربوط است به انتظام و سامان و يا اختلاف و تغيير حركاتي در واقعيت اجتماعي؛ يعني راجع است به سامان و اختلاف و تغيير حركاتي در پديدارهاي اجتماعي تام و ساخت‌‌هاي آنها. اين پديدارها و ساخت‌ها، موجد زمان‌هاي اجتماعي‌اند.

 

زمان يک سرمايه، يک بخشش است. زمان انساني سرشار از غناي شبه ‌نامتناهي معاني انساني است كه در انواع زمان روانشناختي، علم‌الاجتماعي، تاريخي و عرفاني رخ مي‌نمايد و زيارت عاشورا، مضمون علوي آن را به دست مي‌دهد.

 

وقتی از «خودآگاهی» آغاز کردی و با «نيازها» و «سرمايه‌ها»ی عظيم وجودي‌ات آشنا شدی که نقش و شغلِ فراتر از عمر چندساله را برای تو توضيح می‌دهند، درمي‌يابي كه امکانات و سرمايه‌های آدمي و قابليت‌هايی که در عالم، در طبيعت، در درون و بيرون از آدمي وجود دارند، کم نيستند: «سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»[20]. زمان ـ مكان و مجموعة وابسته‌های آن، از اين جمله‌اند.

 

به جز «زمان کمّی» 24 ساعت، زمانی که تو در آن زندگی می‌کنی همان ديرند[21] است كه به آن «زمان انساني» يا «زمان نسبی» نيز می‌گويند. مقداری از زمان که اتفاقاتی انسانی در آن می‌افتد «زمان نسبي يا انسانی» نام دارد. متكاي اين انواع زمان، زمان روانشناختي است.
زمان عاشورايي، چند ساعتي كه برآيند زمان زندگي پنجاه و چند سالة آن ولي مرشد و زمان امامت اولياست[22]، همة اين‌گونه زمان‌ها را بر مدار نوع انتخاب نسبت به آرمان رشد در خود دارد.

 

عناصر دروني آفرينندة زمان و موقعيت، مانند:

 

1ـ درك درست موقعيت، مانند: «أللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو أُمَيَّةَ وَ هَذَا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَادٍ وَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ»

 

2ـ برگزيدن جهت كلان زندگي و معيارها و ميزان‌هاي انبيايي، مانند: توحيد، تقوي، سختي افزون‌تر و…: «أللَّهُمَّ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَيْكَ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ فِي مَوْقِفِي هَذَا وَ أَيَّامِ حَيَاتِي‏، بِالْبَرَاءَةِ مِنْهُمْ»

 

3ـ تسليم و وسعت‌بخشي به وجود خويش براي حضور سنت نبوي، علوي، پاكان و برگزيدگان و تاريخ، مانند:
« عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ»

 

4ـ تنظيم روابط خويش بر ملاك سلم با اولياء و يا حرب با اولياء، مانند: «يا أَبَاعَبْدِاللهِ، إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»

 

5ـ بلوغ فراانگيزه‌ها و تناسب افزون‌تر با اين فراانگيزه‌ها، مانند: «فَأَسْأَلُ اللهَ أَنْ يَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ»

 

با اين آموخته‌ها، زيارت عاشورا دانسته‌تر مي‌شود: زمان به مثابه بخشي از نظرية قدر و «ايدة قدر»، در نظام آموزه‌هاي ديني، فصلي از مباحث هستي‌شناسي است.

 

زمان‌داري «خود»، «خودفعال» در موقعيت

 

زمان ـ مكان دو امتداد حركت چيزهاست. حركت «خود انساني» نيز اين دو امتداد زماني ـ مكاني را دارد؛ دو امتداد معرّف «موقعيت» انساني. آدمي با «انتخاب» خويش در اين موقعيت قرار دارد. اين دو امتداد از جنس امر انساني، غير از زمان ـ ‌مكان غيرخودي است و سرشار از عنصر «كيف» در مقابل «كم» است و داراي گذرگاه‌هايي است كه درجات و مراتب آنها نامتناهي است. سطح سلوك وجودي «خود»، تعيين‌كنندة اين مراتب است و به يمن اين درجات و نيز آشتي ميان متضادهايي كه به اكمال يكديگر مي‌پردازند و يا متبادلاً همديگر را در برمي‌گيرند و متضمن مي‌شوند، واقعيت مي‌تواند در درجات مزبور، عرصة آگاهي ما شود.

 

هانري برگسون در مطالعات جديد زمان، راه طرح نظرية كثرت ازمنه و اصالتِ واقعِ زمان ‌مايه را هموار مي‌كند؛ بدين معنا كه در هر زمان، امر كيفي و كمّي را بسته به ميزان جريان امر انساني مقابل هم مي‌نهد و تحليل روانشناختي آن را به دست مي‌دهد[23].

 

آدمي در مراتب تغيير و تحول وجود با دو شاخصة زمان ـ مكان در موقعيت قرار دارد و بسته به سطح سلوك وجودي و تحولات فراروندگي از خويش، عناصر انفصال(نوبه‌نوشوندگي مستمر)، كيف، ناهمگوني، «ديرند» و دگرگوني و تحول و فراروندگي را غلبة افزون‌تر مي‌بخشد و مرتبت انساني را بالاتر مي‌برد. اين موقعيت زماني ـ مكاني همان «قدر» يا تقدير انساني است كه در ادبيات مكتب معيار به «هندسة وجودي» تعبير شده است: «اَلْقَدْرُ هُوَ الْهِندسَةُ مِنَ الطُولِ وَ الْعَرْضِ وَ الْبَقَاءِ»[24].

 

اين نكته‌ها كه گفته شد، مجالي ديگر براي تفصيل مي‌طلبد. ديانت عاشورايي تا روزگار باقي است همچنان حرف‌هاي تازه دارد. وه چه زندگي سرشار و شادابي با ديانت مصطفاي نبي…!

 

ورود در تاریخ

 

«اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ »

 

سالک ما با اشتياق و طلبي عظیم، وارد زمان تاریخی می‌شود و قدر، «آنِ كيفي» و ايستادن در آينده و عبور از گذشته براي آفريدگاري «آن» و «لحظه» را تجربه كرده و پيشنهاد مي‌كند:

 

1ـ عظيم‌ترين نياز خويش را خودآگاه و طالب باشيد؛

 

2ـ با معیار حق و عدالت و فراانگيزة رشد، گذشته را تحلیل كنيد؛

 

3ـ چرایی و چگونگی‌هاي ديروز را تحلیل، نقد و داوری کنید؛

 

4ـ عزم بر آموختن با انگيزة تغيير درست، داشته باشيد؛

 

5ـ در آينده بايستيد و نسبت به گذشته، موضع عبرت و عبور داشته باشيد و اين عبور و بازخواني را با زندگي خويش نشان دهيد؛

 

6ـ خود در جريان تاريخ قرار بگيريد و خويش را ميراث‌دار خط وراثت آدم و نوح و ابراهيمŒ و… ببينيد و از سر حلول و فنا در مرام علوي (حَلَّت بِفِنائِك)، «خودسيمرغي» خويش را وارث و در نقطة برآيند برگزيدگي (صفوة‌الله)، و پيام‌داري (نبيّ‌الله) ببينيد و باور كنيد؛

 

7ـ و در تكاپوي تصرف آينده، برنامه‌ريزي براي آينده داشته باشيد.

 

منطق آفريدگاري زمان

 

عاشورا خود يك برهة زماني زيسته شده است؛ «عاشورا ـ كربلا»، قاعدة تجربه‌شدة آفريدگاري زمان ـ مكان است كه مرشدمان در دهة اول محرم سال 61، پيش روي تاريخ گذاشت و همچنان مي‌تواند منطق و اصول روش راهنماي اين آفريدگاري، و منطق زيست مخاطب‌هاي او در گذر زمان باشد. ما با «زيارت عاشورا» به ديدار اين «روش زيستنِ خلاق در لحظه» و اين روش آفريدگاري مي‌رويم و عهدي است كه ما با اين «روش و سنت» مي‌بنديم.

 

افزون بر سه‌وجه تعريفيِ خود سالك (اصالت، درافتادگي و تقدير)، دو وجه ديگر در موقعيت روزمرة خود فعال تحليل مي‌شود كه در ذاتِ خود سالك اخذ نمي‌شود و در «موقعيت مدرن بشري» رخ مي‌نمايد: يكي «هرروزگي» و ديگري «سقوط» كه مربوط به «خود فعالِ به خود وانهاده» است. در اين اصول تحقق خودي سالك، «زمان انساني» يافته مي‌شود و اين يكي از آموزه‌هاي بزرگ «زيارت عاشورا» است. اين سخنِ صعبِ ناگزير را اندك كنيم و بگوييم:

 

«عاشورا ـ كربلا» يك قطعة زماني ـ مكاني است كه مرشدي و اصحاب او آفريدگار آن بودند و ما به ديدار و زيارت «شيوة اين آفرينش» مي‌رويم تا ما نيز بر سنت آن وليّ معراج و نور و بلوغ، خداوندگار خويش باشيم. از «قدر خودي» به «زمان خودي» مي‌رويم و با زيارت عاشورا مي‌آموزيم:

 

قدر «زمان حال» را بشناسی و بدانی در هر لحظه يک تکليف بيشتر نداری: انجام بهترين کار ممکن. زمان انسانی، مقدار حرکت اختياری تو است. زمان حال را تو خلق می‌کنی.  ديروز، «آنِ» گذشته و فردا «آنِ» آينده است. نوع انتخاب تو و محتوای آن، ماهيت «زمان انسانی» را تعيين می‌کند. همه، بسته به خود توست.

 

سه عنصر زمان حال، سه پاية يک الگوی متعادل‌اند: «زندگی در زمان حال»، «آموختن از گذشته» و «برنامه‌ريزی برای آينده». آموزة كاربردي اينكه:

 

ـ اگر در زمان حال نباشی، از آنچه روزمره رخ می‌دهد بی‌خبر خواهی بود؛

 

ـ اگر از گذشته درس نگرفته باشی، برای برنامه‌ريزی آينده آماده نخواهی بود؛

 

ـ و اگر برای آينده برنامه‌ای نداشته باشی، سردرگم و سرگردان خواهی شد.

 

زيارت عاشورا، اين سه عنصر آفريدگاري زمان حال را در خويش دارد.
وقتی تو کار و زندگی‌ات را بر اساس اين سه پايه، متعادل نگه داری، زندگی موفقي داری. اکنون برای تو زمان يک «بخشش»، يك نعمت و رحمت است و تو می‌توانی با آنچه روی مي‌دهد، مواجه شوی و مقابله کنی:

 

1ـ اکنون، در همين لحظه، بر زمان حال به عنوان يکی از داشته‌های بيروني‌ات، تمرکز کن. زمان حال، همين «حالا»، يک داشته و يک بخشش بزرگ است؛ سرمايه‌اي كه اكنون در اختيار توست. در زمان حال بودن يعنی توجه و تمرکز بر آنچه درست حالا در حال رخداد است؛ يعنی لذت بردن و قدردانی از بخشش‌ها و نعمت‌هايی که هر روز به تو داده می‌شود.

 

هر موقع در زمان حال باشی و توجه و تمرکزت بر روی آنچه انجام مي‌دهی بيشتر باشد، نسبت به آن آگاه‌تر، خلاق‌تر، اميدوارتر، شاداب‌تر و پرتلاش‌تر خواهی بود. وقتی در زمان حال به سر می‌بری، احساس خوشبختی و موفقيت می‌کنی. وقتي اين‌گونه بودي: «الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناّئِكَ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ»، مي‌تواني خالق رشد، آفريدگار معراج و وارث سلسلة انبيا و اولياء و پاكان باشي و بر همان منوال، حس خوشبختي و موفقيت را تجربه كني كه امتداد آن، همان لحظه‌اي است كه تو خلق مي‌كني.

 

با چه رويكردي زمان حال را راهبري كنيم؟ زمانی موفق به کشف اين داشته مي‌شوی که بداني درست در آن برهه از زمان، کجا هستی و در هر لحظه چه رويكردي داري و بر اين مسأله توجه و تمرکز کرده باشی و در مورد هيچ‌چيز ديگری فکر نکنی. تو در هر لحظه بيش از يک تکليف نداری. آموزه‌هاي زيارت عاشورا، جهت «زيست در لحظه» را پيشنهاد مي‌كند كه مي‌تواند خاستگاه تشخيص تكليف و عمل در لحظه باشد؛ اينكه در راستاي آن رويكرد چه کاری انجام می‌دهی و آيا اين کار بهترين کار در اين لحظه است؟ تمرکز بر حال و آفريدگاري آن، يعنی «بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ»

 

2ـ از زمان گذشته عبور كن:

 

تا قدر زندگی و خلق زمان حال را نيافته‌ای، به گذشته و آينده فکر نکن و اکنون که آموخته‌ای چگونه بايد در زمان حال زندگی کنی، برای پذيرفتن و ايمان آوردن به زمان حال، تنها در زمان حال زندگی کردن کافی نيست، بايد از گذشته بيشتر بياموزی و از آن عبور کنی.

 

گذشته، تنها گذشتة شخصي تو نيست، همة تاريخ، پيشينة تو ديده مي‌شود و تو وارث آنهمه آدميت و «حكايت خودي» خواهي بود؛ «ثارالله» و فرزند «ثار» خواهي بود: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ».

 

ـ اگر از گذشته درس نگيری، رها کردن گذشته سخت است. به محض اينکه از گذشته درس بگيری، از آن عبور کنی و رهايش سازی، زمان حال تو بهبود می‌يابد؛

 

ـ اگر می‌خواهی گذشته پاپيچ امروز تو نباشد، بلکه برای تو باری بيشتر بگذارد، از آن عبرت بياموز؛

 

ـ و تمرين كن كه در آينده بايستي و از گذشته براي مديريت آينده، بهره برداري.

 

3ـ براي آينده برنامه‌ريزي كن:

 

فهرست فراانگيزه‌هاي آموختة ما در زيارت عاشورا را مرور كن. جستجوها، فرانيازها و طلب مطلوب ما، در آينده ‌است. مي‌خواهيم آيندة ما اين‌گونه باشد و بر آن عهد مي‌بنديم و همواره آن را تازه مي‌كنيم: «وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ». براي اين كار تا کنون تو آموخته‌ای امروز را دريابی و از ديروز برای امروز بهره و باری بگيری، اما هنوز برای آينده‌اي روشن رويکردی نداری.

 

ـ می‌توانی ارزش اصلي‌ترين سرماية خويش، يعني قدرت آفريدگاري زمان‌حال را دريابي و با تمرکز کامل بر آن به بهترين کارها بپردازی؛

 

ـ و سعی کنی از گذشته عبرت بياموزی، بدون اينکه در پشيمانی‌های گذشته غرق شوی؛ به ويژه آنكه گذشته را تنها گذشتة اتفاقات شخصي خويش نبيني و همة تاريخ و به طور خاص، حكايت آن دو سلسلة وراثت (قابيلي ـ هابيلي)، پيشينة قابل عبور تو ديده شود؛

 

ـ آنچه را آموخته‌ای به کار ‌گيری و کارهايت را بهتر انجام ‌دهی؛

 

ـ با اين حال نمی‌توانی همه‌چيز را اداره کنی و هرچند گاهي مقابل حجم عظيم کارها و اولويت‌ها دچار سردرگمی مي‌شوي. پس ناگزيري اولويت‌ها را شناسايي كني و در هر لحظه به بهترين كار و راهبردي‌ترين كار بپردازي. تو در هر لحظه يك «تكليف» بيشتر نداري. تكليف هركس در لحظه، بهترين چگونگي در آن لحظه است.

 

ـ آنچه مانده است بياموزی، سومين عنصر و يا بخشش زمان (يا سرمايه)، يعنی «آموختن از آينده» است؛

 

ـ ممکن است که فکر آينده تو را دچار اضطراب و نگرانی کند، اما در عين حال برنامه‌ريزی برای آينده ضرورت دارد. تنها راهی که آينده را بهتر از حال می‌کند، برنامه‌ريزی بر بنيان فراانگيزه‌هاي رشد است؛

 

ـ وقتی برای آينده آماده می‌شوی، می‌توانی از زمان حال با اضطراب و دلواپسی کمتری، لذت آفريدگاري ببری و دست اندرکار خلق و آفرينش آن باشی؛

 

ـ با برنامه‌ريزی برای آينده می‌تواني بهتر و کامل‌تر در زمان حال باشی. برنامه‌ريزی، سردرگمي زياد و حدس و گمان‌ها در مورد کار را از ميان می‌برد، نقشة راه را نشان می‌دهد و به تو اجازه می‌دهد بر آنچه كه لازم است امروز انجام بدهی تمرکز کنی تا به رخ دادن آينده‌ای که می‌پسندی و انتخاب کرده‌ای کمک کنی؛

 

ـ ايستادن در آينده به اندازة رويش خويش و خلايق، و با عبور از گذشته خداوندگار لحظه و زمان حال خويش و ديگر مردمان شدن، و مديريت آيندة خويش، از هم ‌اينك، روح آموزة زيارت عاشوراست.

 

اكنون مي‌داني اگر با خود قرار گذاشته‌اي كه كار خوبي انجام دهي، بسيار مهم است كه انجام آن در همين لحظه و در زمان حال باشد.

 

وقتي ما از احساس خود دربارة گذشته براي درس گرفتن از تجربيات خويش به درستي بهره نبريم، قدرت تحليل ديروز و آموختن و درس گرفتن، سپس عبور و آنگاه حمد و بهره جستن و به كارگرفتن آن درس‌ها و در نهايت، لذت زمان حال را از دست مي‌دهيم و آن را به نفع ديروزي كه از آن مي‌گريختيم، مصادره مي‌كنيم.

 

 اين آموزة بزرگ را دوباره مرور كنيم: هر زماني كه در آفريدگاري لحظة خويش، حس ناخرسندي و ناخشنودي داريم و احساس عدم موفقيت مي‌كنيم، وقت آن رسيده كه از گذشته عبرت بگيريم و براي آينده برنامه‌ريزي كنيم. آن احساس منفي و ناخشنودي براي دست زدن به تغيير، برانگيزنده‌تر است.

 

 

 

 

 

 

 



[1]- Being with

[2] - Being in

[3]ـ سورة نبأ؛ آية 40.

[4]ـ روايت امام صادق† در توصيف دو وجه ايمان را يادآوري مي‌كنم كه: «هَل الإيمَانُ إلاَّ الحُبِّ وَ البُغضِ».

[5]ـ بياموزيم از قرآن كريم كه چگونه بلوغ شب‌هاي ما مي‌تواند روزهاي ما را نيز سرشار كند: «إنَّ نَاشِئَةَ اللَّّيلِ هِيَ أَشَدُّ وَطأ ًوَ أَقوَمَ قيلاً، إنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحاً طَوِيلاً» (سورة مزمّل؛ آيات 6 و 7).

[6]ـ به شهر و مقصودي مي‌شدم. سگاني در راه پارس مي‌كردند و شبنامه مي‌پرداختند. ديدم اگر براي هر پارسي و سگي، سنگ‌ريزه‌اي بردارم و پرتاب كنم، هيچ‌گاه به شهر نمي‌رسم.

[7]ـ خوانده‌ام از عزيزي كه نمي‌دانم كيست.

[8]ـ امام علي†: «…حَتَّي عَن البغَالِ وَ البَهَائِمِ»: در بيان گسترة مسؤوليت مؤمنين و در توضيح مسؤوليت عظيم بر دوش اهل ايمان حتي در برابر زمين‌ها و حيوانات براي بارورسازي آنها و درآوردنشان از ركود و بي‌حاصلي. (نهج‌البلاغه؛ خطبه 167).

[9]ـ اشاره به جملة پيش‌تر معرفي‌شدۀ زهير بن قين، يكي از اصحاب امام حسين† با امام خويش كه: «نُرِيدُ أنْ نُحْيِي مَعَكَ وَ نَمُوتَ مَعَكَ».

[10]ـ ن.ك به: صادقي، محمد؛ الفرقان في تفسير القرآن؛ ج 12؛ ص 410 و نيز الدر المنثور؛ ج 3؛ ص 319.

[11]ـ نهج‌البلاغه؛ كلمات قصار؛ ش 77.

[12]ـ وعدة داده ‌شده به عمر سعد در ازاي كشتار عاشورا. (از جمله ن.ك. به: شهيدي، سيد جعفر؛ قيام امام حسين†؛ ص 168ـ163).

[13]ـ روزگاري مي‌خواستيم در چشم و دل اين يا آن عزيز باشيم و اينك آنقدر منزل‌هاي بالاتر را پي سپرده‌ايم كه اگر براي خويش منزلتي مي‌خواهيم و مقام محمودي مي‌خواهيم كه دوستمان داشته باشند و سپاسمان گويند و معيار زندگي‌ها باشيم، مي‌خواهيم پيش آن پاكان و برگزيدگان، پيش محمد و آل او… عزيز باشيم. به اين‌گونه معلوم مي‌شود كه اين سالك به معيار رسيده است. امام صادق† فرمود: «رَحِمَ اللهُ عَبداً حَبَسَ نَفْسَه عَلَينَا، رَحِمَ اللهُ عَبداً أحيَي أمرَنَا» (اصول كافي؛ ج 8؛ ص 80؛ ح 37).

[14]ـ مالك اشتر نخعي؛ فرماندة سپاه امام علي†.

[15]ـ نهج‌البلاغه؛ صبحي صالح؛ خطبة 126؛ س1.

[16]ـ مشكيني، علي؛ مصباح المنير؛ ص 107.

[17]ـ برداشت از واژة «أمّة» مشتق از «أم» يعني هدف و آهنگ؛ امت يعني جمعيتي داراي يك هدف و رويكرد و آهنگي هماهنگ رو به سوي هدف برگزيده.

[18]ـ برداشت از گروه اقدامي آن گروه هماهنگ (المُمَهِّدِينَ).

[19]ـ ن.ك. به: سروش، عبدالكريم؛ نهاد ناآرام جهان؛ ص 49.

[20]ـ خداوند مقدر نمود تمامي آنچه در آسمان‌ها و زمين است، در تسخير شما مردمان براي گذار انديشه‌ايتان باشد (سورة جاثيه؛ آية 13).

[21] - Duration

[22]ـ نگارنده در مكتوب ديگري (آفريدگاري زمان، آفريدگاري لحظه) در شرح مناجات روزانة بانو فاطمه زهراƒ به «زمان زيست فاطمي» پرداخته است.

[23]ـ ن.ك. به: برگسون، هانري؛ زمان و ارادة آزاد؛ ص 135ـ76.

[24]ـ بحارالانوار؛ ج 5؛ ص 122.